عينك آفتابي Ray Ban اورجينال,عينك آفتابي,عينك آفتابي,Ray Ban اورجينال,عينك آفتابي پلاريزه,Ray Ban,عينك اورجينال ايتاليا,ديزاين ۲۰۱۱ عينك ريبن,عينك اصل, عينك آفتابي Ray Ban اورجينال,عينك آفتابي,عينك آفتابي,Ray Ban اورجينال,عينك آفتابي پلاريزه,Ray Ban,عينك اورجينال ايتاليا,ديزاين ۲۰۱۱ عينك ريبن,عينك اصل,

عينك آفتابي Ray Ban اورجينال,عينك آفتابي,عينك آفتابي,Ray Ban اورجينال,عينك آفتابي پلاريزه,Ray Ban,عينك اورجينال ايتاليا,ديزاين ۲۰۱۱ عينك ريبن,عينك اصل,

رمان عاشق اسير(11)


رمان عاشق اسير(11)

-اره با خودش
سحر- پس ادرسشو بده ما زودتر از اونا بريم...
-اشه... خواستم بگم بپيچه كه ديدم پرهام يه مسير ديگه رو رفت
سحر- بگو ديگه
-فكر نكنم بره اونجا ..
سحر- مطمئني
-اره مسيرش اونجا نيست...
سحر- نفهمن نيستي؟
-تختمو جوري درست كردم ...كه اگه درو باز كنن فكر مي كنن خوابن...
سحر- تو ديگه چه عجوبه اي هستي...
بلاخره به رستوارن رسيديم..
سحر- نكنه تو راه باهاش حرف زده باشه
-نه بابا ..حتما چيزي رو كه مي خواد بگه مهمه ...پس نمي تونه موقعه رانندگي بگه ....پرهامي رو كه من مي شناسم.... حرفاي مهمو تو ماشين و موقعه رانندگي نمي گه...
سحر- حالا به ما شام مي دي.... يا بايد فقط خر حمالي كنم
-شامم بهت مي دم... تو فقط برو ببين كجا مي شينن و اينو اونجا بذار ...
سحر- مي گم نازي كاش پرهام نبود راحتر مي تونستم برم.......
-بذار ببينم... يه لحظه تو از جات تكون نخور....
منو سحر ميزي رو انتخاب كرده بوديم كه از اونو به اندازه 7 تا ميز فاصله داشت و تازه با يه گلدون بزرگ از ديد اونا مخفي مي شديم...

خودمو به يكي از گارسونا رسوندم...
-اقا
گارسون- بله خانوم امري بود؟
-لطف مي كنيد بريد به اون به اقا بگيد كه ماشينشون جاي بدي پارك كردن..... ما نمي تونيم ماشينمونو در بياريم ...
اينم شماره ماشينشه ..
گارسون - .مطمئنيد ماشين ايشونه
بله خودم ديدم با اين خانوم از ماشين پياده شدن ...
گارسون- چشم الان بهشون مي گم
يه پنج تومني گذاشتم تو سيني تو دستش
-ممنون

سحر- چي شد
-الان مي ره فقط زود عمل كني ....
گارسون به طرف ميزشون رفت و با پرهام حرف زد ... پرهام بعد از حرفاي گارسون پا شد و از رستوران خارج شد...
-بپر برو ببينم چه كار نمي كني
سحر- اي به چشم فقط نمايشو داشته باشه
از پشت گلدون نگاه كردم....
سحر رفت و جاي پرهام نشست.... ميكروفو نو روشن كرده بود و مي تونستم بشنوم چي مي گه ....
سحر- خانوم خجالت نمي كشي
مريم- ببخشيد
سحر- خوب بلدي نقش خانوماي مظلمو در بياري..... حتما همين كارا رو كردي كه خرش كردي
مريم- درست حرف بزنيد ...شما كي هستيد؟
سحر- چيكار به نامزد من داري ؟ هان؟
(محكم كوبيدم رو پيشونيم ...سحر بياي اينجا ...گيساتو دونه دونه با ناخون گير مي كنم...)
مريم- نامز شما...؟
سحر-بله
مريم- اگه اينطوريه... اسمشون چيه ....؟
سحر- يعني نمي دوني ...نقش بازي كردن بسه ....
سحر از جاش بلند شد و محكم با دستش رو ميز كوبيد
كه پرده گوشم پاره شد...
اي تو روحت سحر ..كرم كردي
مريم- خانوم اشتباه گرفتيد ....نامزد من با امثال شما كار نداره...

سحر- نه بابا خيلي خودتو تحويل گرفتي
ديدم سحر به بهانه درست گردن گلدون روي ميز ...كه با دستش واژگونش كرده بود .....ميكروفونو جا سازي كرد ....
به بيرون نگاه كردم پرهام داشت مي يومد....
(بدو بيا ديگه....)
پرهام وارد رستوارن شد و به سمت سحر و مريم رفت...
به سحر نگاه كرد و بعد از مريم پرسيد.......ايشون كي هستن...؟
مريم- نمي دونم از ايشون بپرسيد... ادعا دارن نامزد شما هستن
پرهام با تعجب به سحر نگاه كرد...
سحر رنگش پريده بود.....و رو به پرهام گفت ..شما نامزد اين خانوم هستيد...؟
پرهام .....مشكلي هست؟
سحر- اه... فكر كنم ... اشتباه شده .... من اين خانومو با يكي ديگه عوضي گرفتم ....ببشخيد خانوم .....شرمنده اقا.... اين نامزدم كه برام حواس نمي زاره...معلوم نيست پدر سوخته سرش كجا گرمه ....بازم ببخشد ....
و با عجله از رستوران خارج شد....
....
مريم- مي شناختينش...؟
پرهام- نه اولين بار بود كه مي ديدمش...
مريم طوريي به پرهامو نگاه كرد... كه انگار بهش بگه .....داري دروغ مي گي...
گارسوني با ميز چرخ دار كوچيكي به سمت ميزشون رفت و شروع كرد به چيدن ميز ...
تمام مخلفات رو ميز گذاشت و منتظر سفارش غذا شد
بفرمايد انتخاب كنيد...
مريم- من جوجه مي خورم....
پرهامم -يه جوجه و يه كوبيده

چه تفاهمي... مريمم جوجه دوست داره...پس اقاي دكتر استدلالت كجا رفت...اي شيطون.... تو كه كوبيده خور بودي.... ديگه چرا انقدر برام افه ميومدي
مريم شروع كرد به خوردن سالاد....
پرهام با سالادش ور مي رفت...
مريم - نمي خوايد شروع كنيد؟
پرهام كه تو خودش فرو رفته بود به خودش امد و چنگالو گذاشت لبه ظرف و سعي كرد تمركز كنه...
مريم- اقاي فرهادي همون طور كه خانواده ام گفتن.... من دوست ندارم از خانواده ام دور بشم و براي اينكه شما فوق تخصص بگيرد... همراتون بيام خارج...
بايد بگم من به داشتن يه خونه جدا هم خيلي اهميت مي دم .... نه اينكه با كسي مشكلي داشته باشم ....اما دوست دارم از روز اول رو پاهاي خودمون وايستيم ...

پرهام- خانوم پازوكي قبلا درباره اين چيزا حرف زديم.. علت حضور شما اينجا چيزي ديگه اي
من بايد مطلب مهمي رو بهتون بگم... بايد از روز اول مي گفتم...فكر نكنيد قصد فريبتونو داشتم...
هر وقت خواستم بگم نشده... مي تونستم از مادرم بخوام كه بهتون بگه ولي .. ترجيح دادم از خودم بشنويد كه تصميم گرفتن براتون راحت بشه...
مريم دست از خوردن كشيد و به پرهام خيره شد...
صداي زنگ موبايلم امد
سحر- چي شد؟
-تو كجايي
سحر- تو ماشين..
-پس اونجا باش
سحر- من گشنمه
-برو براي خودت يه چيز سفارش بده... تو ماشين بخور
سحر- من نيام تو؟
-نهههه
سحر- پس منو تو جريان حرفاشون بذار
باشه

پرهام دوتا دستشو گذاشت رو ميز و نفس عميقي كشيد .... از پنجره به بيرون نگاه كرد دست راستشو تو موهاش فرو برد و كشيد رو گردنش ...

مريم- من منتظرم بگيد....
پرهام – ادم وقتي بچه است... خيلي چيزا رو به چشمش مي بينه و خيلي حرفا رو مي شنوه ...
بعضي وقتا بعضي حرف و يا بعضي كارا ناراحت كننده است و انقدر رو دلت سنگيني مي كنه كه هيچي نمي تونه از سنگينيش كم كنه
تو بچگي به خودت مي گي عيبي نداره بزرگ مي شم.... و همه ي اينا رو فراموش مي كنم
با روياي فراموش كردن همه زخم زبونا و نا ملايمات انتظار بزرگ شدنو مي كشي ...اما وقتي بزرگ مي شي مي بيني ...كاش تو همون بچگيت مونده بودي و بزرگ نمي شدي
مريم- من منظورتونو نمي فهم
پرهام- اجازه بديد بهتون مي گم...
دوباره يه نفس عميق كشيد
من و خواهرم وقتي چشم باز كرديم و تونستيم ادماي اطرافمونو تشخيص بديم ... تازه فهميديم كسي رو تو اين دنياي به اين بزرگي نداريم...
دوتامون از كوچيكيمون فقط يه پرورشگاه يادمونه... كه هميشه قسمت پسرونه و دخترونش جدا بود .... تو طول روز من و خواهرم فقط موقع صرف غذا همديگر و مي ديدم....
از پدر و مادرم چهره هاي مبهمي يادمه .... اخرين تصويري كه از مادرم به يادم مونده يه چادر گل گلي بود... كه من با دستاي كوچيكم يه گوششو گرفته بودم... كه خدايي نكرده گمش نكنم.....خواهرم تو بغلش بود و مدام گريه مي كرد...
بعدم يه اتوبوس و اخرشم در بزرگ پرورشگاه ....
مادرم خواهرمو گذاشت تو بغلم و منو كمي هل داد به طرف در و خودش به طرف خيابون رفت...براي اخرين بار به طرف ما برگشت.... فكر مي كردم زودي بر مي گرده ولي اون رفت و من تا غروب اونجا موندم....تا اينكه نگهبان متوجه ما شد و مارو برد تو...
نمي دونم چرا با ما اين كارو كرد...
حتي اسمامونو ازمون گرفت ...پرهام و پرينازم اسمايي كه تو پرورشگاه برامون گذاشتن....
وقتي من به سن مدرسه رفتن رسيدم ....يكي قيم ما شد ... بزرگترين شانسمون اين بود كه........ چون بزرگ بوديم و قدرت تشخيص داشتيم ...هر كسي حاضر نبود ما رو به عنوان فرزند خونده قبول كنه
قيممون همه جوره هوامونو داشت ...تا اينكه وارد مقطع راهنمايي شدم ..قيمم همش به ما سر مي زد و سعي مي كرد هر چي رو كه لازم داريم برامون محيا كنه ....
بعد از مدتي با تلاشايي كه كرد تونست مارو تو هفته چند روزي ببره خونش.......زن و شوهر تنهايي بودن ... كه نمي تونستن بچه دار بشن ...دوتا شون خيلي مهربون بودن .....با گذشت زمان و بالا رفتن سن من و خواهرم .... ديگه مي تونستيم از پرورشگاه در بيايم ......فكر مي كرديم با بيرون امدن از پرورشگاه قيممونم مارو ول مي كنه... ولي بزگترين نعمتي كه خدا بهمون داد اين بود كه اونا با روي باز پذيراي ما شدن........ناپدريم .... بعد ازيكسال به خاطر بيماري مرد و ما مونديم و نا مادريمون ... دلم نمياد بهش بگم نامادري ......از هر مادري برامون بيشتر مادري كرد....ا.ولين كاري كه كرد فاميلي مارو تغيير داد و به نام همسرش برامون شناسنامه گرفت..... ......قيم من و خواهرم كسي نيست جز خانوم فرهادي ...مادرم ثريا ...

اشك تمام صورتمو گرفته بود .....نمي تونستم باور كنم .... پرهام و پريناز بچه هاي ثريا نبودن .......
به مريم نگاه كردم... ساكت شده بود و حرفي نمي زد...
ولي پرهام سبك شده بود....
گارسون غذاها رو اورد ....
مريم چيزي نمي خورد...اما پرهام تازه سر اشتها امده بود...انگار سنگين ترين بار دنيا رو از روي دوشش برداشته بودن ... .....و مي خواست تلافي تمام كم خوردنشو حالا در بياره ....با دستمال بينيمو گرفتم ....
مريم- چرا من...
پرهام بهش نگاه كرد...
مريم- چرا منو برا ازدواج انتخاب كرديد..
پرهام- من تاروزي كه مادرم شما رو معرفي نكرده بود... نديده بودمتون...
مريم- يعني براتون مهم نيست كه با كي ازدواج مي كنيد؟
پرهام- معلومه كه هست...
مريم- پس چي؟
پرهام- ايشون حق مادري به گردنم داره .... مطمئنم به فكر منه ....و برام بهترينا مي خواد .... ...و منم به نظرشون احترا م مي زارم...

....
پرهام بيشتر غذاشو خورده بود ...ولي مريم يه لقمه هم نخورده بود....
پرهام- حالا تصميم با خودتونه ... مي تونيد جواب رد بديد....مطمئن باشيد هر جوابي كه بديد... من و خوانواده ام مي پذيريم...
مريم- اجازه بديد كمي فكر كنم......الان نمي تونم جوابي بهتون بدم
دوتايي بلند شدن و رفتن
من و موندم و حرفاي پرهام... كه يهو سحر امد...
سحر- چي شد ... فهميدي چي مي خواست بگه...
سحر- ميكروفونه برداشتي ...
بهش نگاه كردم
سحر- چرا گريه كردي ؟...ديدنت؟....خاك تو سرت نتونستي قايم بشي كه نبيننت
با شونه هايي اويزون از جام بلند شدم ...و به طرف در خروجي رفتم...
در عقب ماشينو باز كردم.... و رو صندلي دراز كشيد.....سحر امد....
سحر- چت شده؟ ... حالت خوبه؟ ...چرا عقب دراز كشيدي ...؟
-سحر برو ...
سحر- خونه پرهام برم
با حركت سر ...اره

چرا اصلا من متوجه نشده بودم .....هيچ وقت ثريا جون بدون روسري تو خونه نمي گشت...
پس براي همينه كه حتي يه عكسم از پدرش نداره....
تو كه به نظر ثريا جون مي خواي زن بگيري ....پس منظور ت كي بود كه مي گفتي چرا نمي توني باهاش حرف بزني...
دستامو گذاشتم دو طرف سرمو و تكون دادم ...
نه نه همش دروغه تو سر راهي نيستي
تو پرهامي .......پسر ثريا جون..... كسي كه من عاشقشم ...
سحر يه يك ساعتي منو تو خيابونا چرخوند و اخرش منو جلوي در خونه پياده كرد..
در خونه باز بود اروم وارد شدم....در حين راه رفتن دكمه هاي مانتوموباز كردم

چراغا روشن بود... صدايي به جز صداي سنگ ريزاي زير پام نمي يومد...
بغض كرده بودم .... نفسم بالا نمياد ...... احساس خفگي مي كردم....
نزديك در ورودي پريناز داد زد ايناهاش تو حياطه
ثريا جون و پرهام به طرف حياط امدن ...
چشام قرمز شده بود...نگام افتاد به پرهام ..... بهم لبخند زد ..... اما لبخندي رو لبام نمي يومد....
كمي سرمو چرخوندم و ثريا جون كه داشت بهم نگاه مي كرد نگاه كردم..
پريناز- چرا اونجا وايستادي ؟.....كجا رفتي بودي دختر؟ ..حداقل مي ري بيرون بهمون خبر بده...... كه نگران نشيم...
دوباره به پرهام نگاه كردم ...معلوم بود نگران حالمه ....
مي دونستم كه دلش مي خواست بپرسه چمه....اما نپرسيد
با قدماي سست به طرف در رفتم .... سرمو اند اختم پايين ....ثريا جون و پرهام رفتن كنار ...
بند كيفو از روي شونه هام رهام كردم....كه افتاد روي زمين ....... دستمو تكيه دادم به نرده و از پله ها بالا رفتم ...
پريناز- نازي حالت خوبه ....؟
جوابشو ندادم و به راهم ادامه دادم....
سه تايي پايين پله ها وايستاده بودن و منو نگاه مي كردن .... به اخرين پله رسيدم .......پرهام كيفو از روي زمين برداشت و خودشو بهم رسوند..
دقيقا يه پله پايين تر از من وايستاده بود
كيفو به طرفم دراز كرد... تو خوبي ؟
... سرم گيج مي رفت ... دستمو گذاشتم رو سرم و اروم به طرفش برگشتم...
به چشاي خاكستريش ............كه ديونشون بودم نگاه كردم...
نمي تونستم باور كنم.....نمي دونم چرا انقدر حالام بد شده بود....اشك تو چشام جمع شد.... بغضم اجازه ازاد شدن مي خواست ...هنوز سه تايي بهم نگاه مي كردن ....مي خواستم گريه كنم كه احساس كردم دل پيچه وحشتناكي به جونم افتاده ....دستمو گذاشتم زير شكمم و كمي خم شدم ... سعي كردم كه راست وايستم ...اما چشام سياهي رفت..... تعادلمو از دست دادم و به طرف عقب افتادم ...فقط موقع افتادن فهميدم تو بغل پرهام افتادم
****
...وقت چشم باز كردم رو تختم بودم ....يه سرمم بالاي سرم ....مي دونستم باز قندم افتاده ...ثريا جون با نگراني بالاي سرم نشسته بود...پرينازم كنار پنجره ...
پرهام طرف راستم نشسته بود و داشت با سرنگ يه چيزي رو به دستم تزريق مي كرد..
وقتي ديد كه چشم باز كردم ...بهم لبخند زد ..

به چشاش نگاه كردم....
مي خواستم حرف بزنم ولي قادر نبودم.... دهنم سنگ شده بودو باز نمي شد...
پرهام با خنده- با اين قندت چيكار مي كني كه هي مي يوفته ....
به پريناز و ثريا جون نگاه كردم ...مي خنديدن ...
ثريا جون- خداروشكر حالت بهتره ...فكر كنم اين چند روزه حسابي اذيت شدي... استراحت كن .
پريناز اون جوشنده اي رو كه گفتم برو بيار...
پريناز- چشم الان ...
ثريا جون از كنارم بلند شد و دستي به صورتم كشيد...
ثريا جون- بايد به اين پرهام بگم كه قندتو درست كنه..... زيادي خطريه ...
ثريا جون- پرهام جان تا پريناز جوشندشو بياره حواست بهش باشه ...من برم نمازمو بخونم
پرهام- چشم شما بريد خيالتون راحت ...
پرهام با چشاش رفتن ثريا جونو تا در بدرقه كرد...
وقتي درو بست... پرهام بهم نگاه كرد...
.....
-تمام حرفايي رو كه به مريم زدي واقعيت داشت
پرهام- كدوم حرفا؟
-همونايي كه امشب بهش گفتي
پرهام- تو از كجا مي دوني؟
-مهم نيست...... فقط بگو حقيقت داشت
پرهام- تعقيبم كردي ؟
- تو جواب منو بده
با اينكه هنوز سوالش در مورد اينكه من از كجا مي دونستم بر طرف نشده بود سرشو تكون داد
پرهام- اره واقعيت بود...همش
-پس چرا به من نگفتي ...
خنديد
تو هيچ وقت در مورد زندگيم چيزي ازم نپرسيدي
-تو كه دوسش نداري.... چرا مي خواي باهاش ازدواج كني
جوابي نداد
فقط به خاطر اينكه ثريا جون نظر داده و براي احترام به حرفاش پا رو خواسته دلت مي زاري
پرهام- من خواسته اي ندارم كه پا روش بذارم...
تو جام نيم خيز شدم.....يقه لباسوش گرفتم
-دورغ مي گي .... دروغ مي گي ....من مي دونم ..تو هيچ علاقه اي به مريم نداري ......همش به خاطر ثريا جونه....
-بگو داري دروغ مي گي ......چرا سكوت مي كني .... بگو اونو دوست نداري .....با گريه ادامه دادم ....دو دستي يقشو چسبيدم ...بگو.... بگو دوسش نداري .....
با ناراحتي دستامو از يقه اش جدا كرد ... از كنارم بلند شد....و به طرف پنجره رفت .... دست راستشو كرد تو جيبش و دسته ديگشو به لبه پنجره تكيه داد و سرشو انداخت پايين..
-چرا داري اين كارو مي كني ......چرا به ثريا جون نمي گي ....اون كه انقدر دوست داره و حاضره برات همه كار كنه ......چرا بهش نمي گي ....
به طرفم برگشت و سرشو به سرم نزديك كرد .....
چشاش برق مي زد ..... اشك تو چشاش جمع شده بود .......تو اشتباه مي كني ... من دوسش دارم .... خيليم زياد دوسش دارم .....
با بهت بهش خيره شدم.....

ازم فاصله گرفت و به طرف در رفت ...
صداش كردم... پرهام...
ايستاد..... و لي به طرفم بر نگشت

-فقط اينو مي دونم انقدر دوست دارم كه بدون تو نمي تونم نفس بكشم
من دوست دارم ... عاشقتم ..........پرهام
سرجاش بدون اينكه حرفي برنه وايست و بعد از چند ثانيه
پرهام- بخواب نازي.... .بخواب .....و .برق خاموش كرد و از اتاق خارج شد...
به در بسته شده نگاه كردم...
چشمام باروني شدن....
تو دوسش نداري .... نداري
با عصبانيت سرمو از دستم كشيدم بيرون تمام ملافه رو خوني كردم و ... خودمو انداختم رو تخت و پتو رو كشيدم رو صورتم ....
و با صداي بلند شروع كردم به گريه .كردن ...
صداي در امد يكي امد تو
پريناز- نازي
-برو بيرون .........نمي خوام كسي رو ببينم..... برو بيرون
پريناز- باشه..... باشه .....تو خودتو ناراحت نكن رفتم
با نور افتاب كه به صورتم مي خورد از خواب بيدار شدم ...صبح شده بود ...به ملافه هاي زيرم نگاه كردم گوشه گوششو خوني كرده بود....

گوشيمو در اوردم و شماره پدرمو گرفتم
-الو بابا
بابا- توي نازي
-سلام
بابا- تو كجايي ؟داري چه غلطي مي كني
-من
بابا- عمو اينات چي مي گن....چرا هر وقت خونشون زنگ مي زنم تو نيستي ...تو كجايي ؟...
صدام مي لرزيد...
-بابا
بابا- انقدر نگو بابا....مي گم بگو كجايي؟ ...
-من ..من فرار كردم ....
بابا- تو چه غلطي كردي...
-من فرار كردم...چون دوست نداشتم با باك ازد.واج كنم ....
بابا- پس چرا عمو اينات مي گن تو با بابك عقد كردي ...
-دروغ مي گن.... عقدي در كار نبوده ....من قبل از عقد فرار كردم..
-بابا- پس الان كجايي
جام خوبه نگران نباشيد..
بابا- يعني چي نگران نباشم..
بابا- پس اينكه عموت مي گه شناسنامه ات گم شده و ازم اجازه مي خواد كه بره برات المثني بگيره چيه
-بابا شناسنامه ام پيش خودمه ....من اونارو نزديك يه هفته اي ميشه كه نديدم...حتي بعد از فرار كردنم به پليسم خبر ندادن
بابا- چرا زودتر از اينا بهم نگفتي ...تو كجايي ..؟
-گفتم جام خوبه ...
بابا- من با پرواز امشب حركت مي كنم ...فردا اونجام ....
اونا تمام اين مدت به من دروغ گفتن
بابا- ادرس جايي رو كه هستي رو بهم بده
-مي خوايد به عمو اينا بدي
بابا- نه اردسو بده...
ادرسو به پدرم دادم....
بابا-.نگران نباش دخترم من فردا ميام....فكر نمي كردم از امانتم اينطوري مراقبت كننن...
-بابا زود بيا دلم برات تنگ شده
بابا- باشه عزيزم من فردا ميام.



رمان عاشق اسير(11)
رمان عاشق اسير(11)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

رمان ورود عشق ممنوع (11)


رمان ورود عشق ممنوع (11)


چنان غرق مهموني و رقصند ها ي اون وسط بودم كه اصلا متوجه نبودم دارم درباره چي با شهاب حرف مي زنم ..........از سكوت شهاب استفاده كردم و ادامه دادم
-مي دوني از اين اهنگاي شش و هشتي اصلا خوشم نمياد ..... بعضياش قشنگن ولي هيچ وقت محتواشو درك نمي كردم
ببين مثل اينكه الان گذاشتن و مژي و فريده دارن با تمام وجود خودشون با اهنگ هما هنگ مي كنن
خوب گوش كن
اهان اهان بين داره اولش داره چند اسم مزخرفو مي گه كه نمي دونم كيا هستن
Ashkin0098 &alishmas ft keyan
تازه بعد از 20 بار شنيدن اين اهنگ به اين نتيجه رسيدم كه 0098 پيش شماره ايرانه
اولشو گوش كن ...
دون .. دون دووو نبال دختر دم در با كسي نپر
يا اينجا... پر پر مي شه دل من وقتي تو نيستي دلبر ...مگه دل ادم پر پر ميشه..... خدايي نكرده كه مرغ نيستيم
يا ديدمت كركو پرم ريخت تو بنز دون اناري ... سوار ماشين شدن.... اونم بنز ...كه ادمو بايد ببره تو ابرا ....نه اينكه باعث ريخن كر كو پرش بشه
اخه ماشين مال تو نيست ... ماشين محمد قناري ايست
حالا معلوم نيست محمد قناري ديگه كدوم خريه ولي هر كي هست خوشبحالش كه بنز اونم دون اناري داره مگه نه

يا اينجاش ....مي خوام برسونمت ... سونمت ... سونمت
خوب برسون ...پولتو بگير... چرا هي مي گي برسونمت ....بي سواد اخرشم همش مي گه سونمت بلد نيست كامل كلمه رو بگه
مصيبت بيشتر اينجاست
لامپ بتركونمت
نمي دونم اين وحشي بازيا يعني چي.... لامپ تركوندن اخه چه معني مي ده
واي بدترش اينجاست ..كسي كه اين شعرو مي خونه خيلي بايد بي شعور باشه
كه اينجاي شعر مي گه ماچ ابدار كنمتو
تازه پرو تر از اينه كه مي گه .......هيچي نگيو بشيني ساكت ... اخه شما بگو مگه الكيه هر كي هر غلطي خواست بكنه بعد طرف صداشم در نياد
مي خوام بمونم پيشت ... تو غلط مي كني مي خواي بموني پيشم
اخرشم مي گه هيچكي كيوان نميشه
اره معلومه هيچكي كيوان نمي شه ....هم ماچ ابدار بكنتتو هم بمونه پيشت هر نفهمي هم باشه مي گه هيچكي كيوان نمي شه
خلاصه اينكه من هنوز اين شعرو خوب درك نكردم همانطور كه دست به سينه بودم به طرف شهاب برگشتم
-نظر شما چيه؟
دهنش باز بود و منو نگاه مي كرد
-چيزي شده حالت خوبه ؟
شهاب- دباغ
-جانم
شهاب- اون لامپ نيست
-پس چيه
شهاب- لاو
-لاو؟
با درموندگي سرشو تكون داد
-خوب لاو باشه يا لامپ در هر دو صورت دارن تركيده مي شن و اين اصلا خوب نيست .
شهاب- بيبن دباغ جان من مي رم ميام فقط تو بهتره اصلا از جات تكون نخوري
-باشه مشكلي نيست تو برو......... و اگه ديدي به كمك من احتياج داري حتما صدام كن
شهاب- باشه فقط تو جايي نري
حتما تو برو ....موفق باشي
با لبخند دوباره به وسط سالن خيره شدم......... انچنان سرگرم تحليل اهنگ بودم كه حتي متوجه نشده بودم كه شهاب برام ميوه اورده ....خوشه انگور ي رو برداشتم و دونه دونه شروع كردم به خوردن

شما خيلي خانوم شوخ طبعي هستي.... حبه انگور پرت شد تو گلوم و به سرفه افتادم
داشتم خفه مي شدم كه دوتا ضربه زد پشتم و دونه انگور زرتي رفت پايين
ببخشيد نمي خواستم بترسونمت
سرمو اوردم بالا اقاي محمودي بود........ رئيس شركت
تو اون لحظه خفه خون گرفته بودم
باورم نمي شد رئيس شركت كنارم وايستاده باشه
محمودي - شما از كارمنداي شركت هستي؟
همونطور كه به چشاش خيره بودم سرمو اوردم پايين.... بله
محمودي - كدوم قسمت كار مي كني؟
- بايگاني
محمودي - اون اقا دوستتون بود
خواستم بگم نه
محمودي - چه دوست بي معرفتي... نبايد خانوم به اين با شخصيتي و بذلگويي رو تنها بذاره
- نه الان مياد
محمودي - من دقت كردم شما تنها كسي هستي كه از اول مهموني اينجا نشتي و اصلا تكون نمي خوري و دوستت هي ميره و مياد اينطوري كه به ادم خوش نمي گذره

-گفتم كه الان مياد
محمودي - دوستتونم تو شركت كار مي كنه
-بله اونم تو قسمت بايگاني
محمودي – بگذريم.....احتمالا دوستتون هم داره يه جاي ديگه خوش مي گذرونه ..... دستوشو به طرف من دراز كرد... افتخار يه رقص خوبو به من مي ديد.
نمي دونستم چيكار كنم
چشمم خورد به مژي و فريده كه با تعجب به من نگاه مي كردن..... هنوز دستش دراز بود .....حتي يه لحظه به اين فكر نكردم چرا رئيس امده سراغ من..... تو اون موقعيت فقط مغزم بهم ميگفت تو هم مي توني مژي و فريده رو بيشتر بسوزوني
وقتي ببينن با رئيس مي رقصي اي حالشون مي گيره كه نگو
حتي شهابو هم براي يه لحظه فراموش كردم
و دستمو گذاشتم تو دست محمودي و به طرف وسط سالن رفتيم
بيشتر نگاها به سمت ما جلب شد
احساس غرور مي كردم از اينكه من مورد توجه رئيس شركت هستم و خودش بهم پيشنهاد رقص داده
از گرما داخل سالن گونه هام كمي قرمز شده بود و با ارايش كه داشتم صورتم قشنگتر شده بود
دست راستش گذاشت پشت كمرم كه باعث شد كمي بلرزم فكر كنم فهميد كه دستشو به جاي اينكه اروم بگير پشت كمرم محكمتر گذاشت و و با دست ديگش دست راستمو گرفت و با اهنگ ملايمي كه گذاشته بودن شروع كرد به رقصيدن . .... اين اولين باري بود كه داشتم با يه مرد مي رقصيدم
انقدر هول كرده بودم كه نمي تونستم تو چشاش نگاه كنم
موقعه چرخيدن چشمم اقتاد به شهاب كه با يه علامت سوال بزرگ بالاي سرش داشت منو نگاه ميكرد
رنگش پريده بود
با حركت سر بهم فهموند تو اون وسط چه غلطي مي كني
من كه نمي تونستم جوابشو بدم با خودم گفتم خوب دارم مي رقصم ديگه
محمودي - اسمت چيه؟
با اين سوال چشم از شهاب گرفتم
- بله
محمودي - گفتم اسمت چيه ؟
ژاله
ژاله....ژاله چه چشاي قشنگي داري؟
با تعريفش سرمو انداختم پايين
محمودي - چند سالته ؟
سرمو كه اوردم بالا به چشماش نگاه كردم كه حسابي قرمز شده بودن انگار دوتا كاسه خون بودن
با لرزش تو صدام 22
هنوز داشتيم مي رقصيديم كه خدمتكاري از كنارمون رد شد
محمودي - هي وايستا
خدمتكار سيني رو جلو گرفت و محمودي حين رقص يكي از جاما رو برداشت
محمودي - تو هم بردار ژاله جون
- نه من نمي خورم
محمودي - ضد حال نزن ديگه بردا
با ترس برداشتم دوباره به شهاب نگاه كردم كه با سر از اين كار منعم مي كرد
محمودي - بردار
و من برداشتم همونطور كه جلو و عقب مي رفتم
محمودي - مي خورم به سلامتي ژاله عزيز
و لاجرم تمام جامو سر كشيد
محمودي - تو نمي خواي به سلامتي من بخوري
-من اخه
محمودي - بخور ديگه وگرنه حسابي بهم بر مي خوره
بازم به شهاب نگاه كردم
بيچاره ديگه پاك يادش رفته بود براي چي امديم اونجا رنگ صورتش شده بود مثل گچ
از چشاي محمودي مي ترسيدم چندان حالت طبيعي نداشت جام تو دستم بود و من مونده بودم حالا چه خاكي بريزم تو سرم .
خواستم بچزونم كه بلايي بدتر از چزوندن امد سرم
جامو از دستم گرفت و خودش به لبم نزديك كرد.ديگه مطمئن بودم هيچ اراده اي براي كاراش نداره
محمودي - باز كن اون غنچه رو
و من كه هاج واج داشتم نگاش مي كردم با يه حركت تمام محتواي جامو خالي كرد تو دهنم

اين چي بود كه به خوردم داد خيلي بد مزه و تلخ بود بر خلاف رنگش كه هوس انگيز بود طعم افتضاحي داشت .
چشات ديونم مي كنه كوچولو...... چرا من زودتر از اينا نديده بودمت
ديگه داشتم حسابي قبض روح مي شدم .
سرم كم كم داشت به دوران مي فتاد . چشام خوب نمي ديد چند بار سرمو تكون دادم ولي هنوز حالم همونطوري بود
ديگه شهابو نمي ديدم .

حالا خوب بود فقط همون يه جامو به خوردم داده بود و بيشترش از گوشه لبم ريخته بود بيرون
صداها برام گنگ بود ادما رو نمي تونستم خوب تشخيص بدم
وقتي به خودم امدم كه به محمودي تكيه دادم و داريم از پله ها بالا مي ريم .
وارد طبقه دوم شديم فكر كنم حدود 4- 5 تايي اتاق بود به طرف راهرو رفت وسط راهرو در يكي از اتاقارو باز كرد و باهم وارد اتاق شديم
هنوز سرم گيج مي رفت
- براي چي امديم اينجا
در حالي كه در و قفل مي كرد
محمودي - پايين خيلي شلوغ بود خانومي اينجا بهتره
-پس چرا درو قفل مي كني
محمودي - براي اينكه كسي مزاحمون نشه خوشگله
دستم رو سرم بود فكر مي كردم هر ان بخورم زمين.... دستمو گرفت و به طرف يه تخت دونفره برد.
و منو روش نشوند
كمي حالت تهوع داشتم بهش نگاه كردم كه داشت كتشو در ميورد ...خودشم حسابي تلو تلو مي خورد...
من كه يكي كوفت كرده بودم حالم اين بود واي به حال اون كه از اول مهموني داشت فرت و فرت كوفت مي كرد .
كتشو پرت كرد يه گوشه و امد به سمتم ......و.....اروم كنارم نشست و با دستش چونمو گرفت و صورتمو به طرف خودش چرخودن و اروم لباي بد بوشو به لبام نزديك كرد .
گيج و خمار بودم و از اينكه لباش رو لبام بود يه جورايي لذت مي بردم .
تو همون حالت اروم دستشو گذاشت رو شونمو و منو واداركرد كه رو تخت دراز بكشم و خودشم با هام دراز كشيد .
با اينكه سرم درد مي كرد متوجه يه چيز غير طبيعي شدم .... انگار مخم داشت دوباره كار مي كرد........ من اينجا چيكار مي كردم چرا اينجام.... چشم باز كردم كه ديدم تو بغل محموديم و اونم در حالي كه چشاشو بسته و لباش رو لبامه ...........با يه حركت پسش زدم
ولي يادم رفته بود كه كسي كه مسته چيزي حاليش نيست چه برسه به اون كه هيكلش 2 برابر من بود خواستم از روي تخت بيام پايين كه خودشو روم انداخت
محمودي - كجا شيطون با هزار ترفند كشونمدمت اين بالا حالا مي خواي راحت در بري
شروع كرده بودم به دست و پا زدن ولي انگار اون داشت پشه مي پروند و دست و پا زدن من به چشمش نمي يومد
بايد كاري مي كردم تا وضع خرابتر از اين نمي شد .
ژاله تاكار دستت نداده زود باشو اون مخ اكبندتو كار بنداز .
خرس گنده چقدر سنگينم هست دارم له ميشم ......واي مامان
محمودي - هرچي زور بزني بي فايده است ساكت باشو بذار دوتايمون لذت ببريم
يه لحظه ياد صحنه اي از يه فيلم افتادم كه زنه براي اينكه از دست نگهباني كه براش گذاشته بودن فرار كنه شروع مي كنه و با زبون چرم و نرم باهاش حرف مي زنه و به حساب طرفو خر مي كنه ..... ولي بعد از اون يادم نمياد اون زن چيكار مي كنه .... خوب ژاله تو هم همون كارو كن بعدش خودت يه فكري براي بقيه اش مي كني
-عزيزم باشه منم مي خوام باهام لذت ببريم ولي اينطو ري كه من له ميشم و فقط تو لذت مي ري
هنوز حسابي منگ بودو به سكسكه افتاده بود
-قربون برم از روم بلند شد تا بگم
محمودي - زرنگي خوشگله مي خواي فرار كني
- نه عزيزم كليد كه پيشه توه........ من چطور مي تونم فرار كنم... بعدشم دلم مياد تو رو ول كنم...... تازه تو رو پيدا كردم
محمودي - راست مي گي
-اره راست مي گم حالا پا ميشي؟
محمودي - يادت باشه قول دادي
- اره عزيزم يادمه
اروم از روم تكون خورد و خودشو كشيد كنار
نفسم بالا امد خواستم سريع در برم كه جلدي دستمو چسبيد
محمودي - ديدي داشتي فرار مي كردي
-نه فدات شم كدوم فرار......... خواستم پرده رو بندازم كه به بيرون ديد نداشته باشه
محمودي - اه پس زود باش اهو خوشگله
-باشه عزيزم اروم باش
در قفل بود.......... طبقه دوم هم بودم........ با يه غول بيابوني هم در افتاده بودم
چشامو بستم و تمركز كردم
براي يه بارم شده تو زندگي درست فكر كن...... بذار شهاب بفهمه تو خنگ نيستي
يادم امد كه كليدو انداخته تو جيبش ولي كتش انور نزديك در بود.... اگه مي رفتم مي فهميد و ديگه بهم اعتماد نمي كرد و ممكن بود ديگه بهم فرصت كاري رو نده
محمودي - چي شد چرا نمياي قربون اون لباي نازت بيا ديگه
- باشه عزيزم الان ميام
اروم بالاي سرش رفتم
-اول مي خواي يه بازي كنيم و بعد خوش بگذرونيم
محمودي - نه حوصله بازي ندارم
-بازيش خيلي خوبه...... كافيه تو چشاتو ببندي و با لبخند بگي سيب
محمودي - بعدش چي ميشه
-بعدش يه سيب خوشگل مياد رو لبات
محمودي - اي جان چه بازيه با حالي باشه فقط طولش نديا
محمودي چشاشو بست و با يه لبخند حال بهم زن گفت سيب
چشم چرخوندم چشمم افتاد به اباژور كنار تخت
محمودي - كو اين سيب ژاله جونم
-عزيزم از ته دل بگو سيب
محمودي - باشه شيطونم سيــــــــــــــب
توي يه چشم بهم زدن اباژورو برداشتم محكم كوبيدم رو سرش

انگار زمان متوقف شده و نمي تونم نفس بكشم به دستم نگاه كردم كه اباژور تو دستم بود و از سر محمودي خون مي يومد
شروع كردم به نفس زدن
من .... من كشتمش من كشتمش ......چرا به حرف شهاب گوش نكردم و از جام تكون خوردم
شهاب كجايي .............من ادم كشتم
اباژورو ول كردم و به طرف در دويدم ولي در قفل بود به كت افتاده رو زمين نگاه كردم برشداشتم و گشتمش .......كيلدو پيدا كردم
دستام مي لرزيد ...... اشك بود كه از چشام مي باريد درو اروم باز كردم از اتاق زدم بيرون
كسي تو راهرو نبود به پله ها نزديك شدم از اون بالا توي سالونو نگاه كردم خبري از شهاب نبود همه داشتن خوش مي گذروندن و كسي از غيبت محمودي خبر دار نشده بود
خوب مي رم پايين و بدون جلب توجه وسايلمو بر مي دارم و فرار مي كنم ولي من يه ادم كشتم............. واي سرم داره مي تركه حالم بده پامو رو اولين پله گذاشتم كه يادم امد تو اون اتاق چشمم به يه لپ تاپ خورده بود
شايد سوئيچ اونجا باشه
محمودي مرده من مي ترسم برم تو اون اتاق .... بين رفتن و موندن مونده بودم كه يادم امد من و شهاب براي اون سوئيچ امده بوديم نه براي چيز ديگه اي ........
با گريه سريع خودمو به اتاق رسوندم و شروع به گشتن كردن سريع لپ تاپو روشن كردم ........ دوباره تمام جيباي كتشو گشتم ولي خبري نبود ......تمام كشوها رو گشتم اونجا هم نبود .....پشت قاب ....... رو ميز ....كمد...... زير تخت همه جا رو گشتم پس كجاست
به هيكل محمودي نگاه كردم جرات نزديك شدن بهشو نداشتم
شايد تو جيب شلوارش باشه
اون مرده من مي ترسم ............برو برو به خاطر شهاب برو
اروم به جسم بي جون محمودي نزديك شدم چند بار با نوك انگشت بهش دست زدم ولي تكون نخور
جرات پيدا كردم و جيب پيرهنشو گشتم اونجا كه هيچي....... دست كردم تو جيب شلوار ..دستم خورد به يه چيزي بايد خودش باشه . وقتي دستمو بيرون كشيدم و مشتمو باز كردم يه فلش ديدم
تمام ارايشم بهم ريخته بود . فلشو به لپ تاپ زدم دقيقا همون چيزي بود كه دنبالش بوديم .... برگشتم به محمودي نگاه كردم بي جون رو تخت افتاده بود
- تقصير خودت بود........ نبايد اينكارو مي كردي...... تقصير خودت بود
بازم گريه ام گرفته بود فلشو تو دستم دوباره مشت كردم وسط اتاق وايستاده بودم
مستاصل بودم دستامو گذاشتم رو صورتم و همون وسط رو زانوهام نشستم و شروع كردم به گريه كردن
حسابي كم اورده بودم . چرا اين اتفاقا افتاد.... قرار نبود اينطوري بشه
اشكامو با دامن لباسم پاك كردم بينيمو كشيدم بالا و بلند شدم و برگشتم كه از اتاق بزنم بيرون خوردم به يه نفر
نفسم بند امد نزديك بود غش كنم........ اما تو اوج نا باوري شهاب بود . كه جلوم وايستاده بود.
چشمش افتاد به محمودي و دوباره به من نگاه كرد
شهاب ................شهاب.......... من اونو كشتمش..... اون ديگه نفس نمي كشه اون مرده....... من ادم كشتم ........تقصير خودش بود ....... باور كن من ادم كش نيستم......... من فقط ... فقط از خودم دفاع كردم
گريه ام به هق هق تبديل شده بود اروم به طرفم امد و منو كشيد تو بغلش شهاب- هي اروم باش اروم
- شهاب من كشتمش ........ كشتمش
شهاب- اروم باش بذار ببينم چي شده
سرم رو سينه اش بود و گريه مي كردم
شهاب- ژاله اروم باش ...الان همه رو با گريه هات مي ريزي تو اتاق
منو اروم از خودش جدا كرد و به طرف محمودي رفت... انگشتشو گذاشت رو گردن محمودي دوباره مچ دستش گرفت و اخرم سرشو گذاشت رو سينه محمودي
به جاي ضربه اي كه رو سر محمودي كاشته بودم نگاه كرد . نفسشو راحت داد بيرون خداروشكر هنوز زنده است
- زنده است زنده است زنده است
شهاب- اروم چه خبرته ساكت باش
با دوتا دستم دهنمو گرفتم
-يعني زنده است اره زنده است
خداروشكر جاي حساسس نكوبيدي ولي بايد يه جور خبر بديم كه بيان ببرنش همين طوري خون بره خطرناكه
-خوب بريم زود باش
تو كه با اين سر و وضع كه نمي توني بري پايين جلب توجه مي كني
بايد از همينجا از پنجره بريم پايين ... بعدشم يه جوري خبرشون مي كنيم
ديدم شهاب داره ملافه ها رو پاره مي كنه و بهم گره مي زنه سر ملافه ها رو به پايه تخت بست و بقيه رو از پنجره ريخت بيرون
شهاب- من اول مي رم تا مطمئن بشم محكمه بعد تو بيا
رفت بالاي پنجره خواست بره پايين
-شهاب
شهاب- چيه؟
فلشو به طرفش گرفت...پيداش كردم
شهاب- سوئيچه
-اره
شهاب- بده ببينم
-به لپ تاپپ وصل كردم اطلاعاتت همش اينجاست
شهاب- كدوم لپ تاپ
-اوناهش رو ميزه
از پنجره امد پايين و به سمت لپ تاپ رفت
-مي گم امتحانش كردم مطمئن باش
شهاب- خيلي خوب بايد لپ تاپم ببريم ......اين بايد كيفش همين اطراف باشه
كمد بغل ميزو باز كرد و گشت
شهاب- پيداش كردم
سريع لپ تاپو گذاشت تو كيفو بندشو باز كرد و انداخت رو دوشش
شهاب- خيل خوب زود باش بريم ...اول شهاب رفت خيلي زود خودشو رسوند پايين
سرم درد مي كرد هنوز گيج بودم از پنجره بيرونو كه نگاه كردم چشام دوباره شروع كردن به چرخيدن حالت تهوعم بيشتر شده بود
شهاب- ژاله بيا زود باش
-شهاب نمي تونم سرم داره گيج مي ره
شهاب- ملافه رو محكم بگير و چشاتو ببيند و بيا پايين من هواتو دارم
-نمي تونم شهاب
شهاب- مي توني چشاتو ببند و بيا
رفتم رو پنجره و ملافه رو محكم گرفتم چشامو بستم موقعه امد به پايين كمي چشامو باز كرده بودم كه ببينم پامو كجا مي زارم....... دستام درد گرفته بود چيزي نمونده بود كه به شهاب برسم و لي ديگه قدرتمو از دست دادم و ملافه از دستم رها شد و قبل از اينكه با مخ بخورم زمين تو بغل شهاب فرود امدم
حالم خوب نبود....... حتي نمي تونستم جوم بخورم .خود شهابم فهميده بود
و بدون اينكه چيزي بگه همونطور كه تو بغلش بودم ساختمونو دور زد . و سعي كرد از در پشتي بيرون بريم. نمي دونم كجا بوديم كه منو رو زمين گذاشت و تلفنشو در اوردم
چيزاي نامفهومي مي شنيدم چشام نيمه باز بود بعد از اينكه تلفنش تموم شد
شهاب- وقتي حرف گوش نمي كني... حقته.... يه بار گفتم لب به اين زهرماري نزنيا.... تو هم كه حرف گوش كن.... اولين كاري هم كه كردي خودن همين زهرماري بود.
قدرت جواب دادن نداشتم از گريه زياد چشام مي سوخت و سرم به شدت درد مي كرد
دوباره بغلم كرد خداروشكر لاغر بودم و راحت مي تونست منو مثل هندونه اينورو انور بره
نمي دونم منو و خودشو چطور از خونه اورد بيرون گيج تر از اوني بودم كه موقعيتمو تشخيص بدم
تا اينكه صداي دزدگير ماشينشو شنيدم و صداي باز كردن درو
حالا كه جام ثابت شده بود چشام نيمه باز شده بود شهاب بالا ي سرم بودو روم خم شده بود و داشت منو جابه جا مي كرد ...مي ديدمش ولي اون فكر مي كرد من هنوز منگ و بي هوشم
احساس كردم گرماي بدنش داره بهم نزديك و نزديكتر مي شه بوي ادكلنش به خاطر نزديكي بيش از حدش بد جوري تو بينيم رفته بود
ژاله...ژاله........ چند باري صدام كرد ولي من با اينكه صداشو مي نشيدم نمي تونستم جوابشو بدم
وقتي از من جوابي نشنيد روم خمتر و خمتر شد و در بعد يه لحظه داغي لباش بود كه رو لبام احساس مي كردم از اون زهرماري بدنم داغ بود و با اين كار شهاب داغتر شدم .
تو همون منگي كه داشتم لذت مي بردم
ناخوداگاه صداش كردم شهاب
كه از ترس زود از جاش پريد
ژاله بيداري؟
گرممه شهاب ........گرممه .....لبام مي سوزه
شهاب- چيزي نيست الان مي ريم خونه
سريع پشت فرمون نشت برگشت عقب و به من خيره شد
شهاب- ژاله بيداري؟
- نمي دونم....... يعني خوابم.... احساس مي كنم يكي لباشو گذاشت رو لبام
يه لحظه ساكت شد.... اشتباه مي كني
-ولي خيلي واقعي بود
شهاب- وقتي مي گم از اون زهرماريا نخور براي همينه .....مستي ديگه ....حاليت نيست.... داغ كردي
-راست مي گي ....
شهاب- اره
-با صداي خماري گفتم اگه مستي اينه كه فوق العادست
شهاب- بگير بخواب تا برسيم خونه
با حركت ماشين كم كم چشام سنگين شد و ديگه چيزي حاليم نشد
چشم باز كردم سرم هنوز درد مي كرد نمي دونستم كجام اروم بلند شدم اينجا كجا بود ......اين اتاق كيه؟....... هنوز لباسام تنم بود احساس كوفتگي مي كردم
افتاب تا وسط اتاق امده بود چشمم به ساعت روي ديوار خورد ساعت 11 بود
هرچي فكر كردم چيزي يادم نيومد
به طرف در رفتم و اروم درو باز كردم و قتي درو باز كردم با ديدن هال تازه فهميدم خونه شهاب و پدرش هستم
پس خودش كجا بود........ دوباره به اتاق برگشتم تمام وسايلم گوشه اتاق بود سريع لباسم عوض كردم ...... مانتو مشكي و شلوار جينمو پوشيدم و يه شال ابي سرم كردم .......خونه تو سكوت مطلق بود به طرف اتاق پدرش رفتم در اتاقو باز كردم پدرش رو صندليش نشسته بود و در حال خوندن كتابي بود.

انقدر غرق خوندن بود كه متوجه من نشد.......... دوباره همونطوري كه اروم درو باز كرده بودم بستم كيفمو برداشتم و يواش از خونه زدم بيرون....
يعني ديشب كسي سراغ محمودي رفته الان زنده است از كجا بايد بفهم .....پس شهاب كجاست
اگه مرده باشه من كه بدبختم
تنها جايي كه مي تونستم برم شركت بود و از اون طريق بفهم حال محموديه چطوره ؟
چون معمولا كيهاني دربون شركت هست و از همه چيز خبر داره
يه عالمه سوال تو ذهنم بود
ديشب چه اتفاقي افتاد............... شهاب سر و كلش از كجا پيدا شد......... محمودي زنده است...........چرا من خونه شهابم ..........پس خودش كجاست
جمعه بود پرنده پر نمي زد به زور ماشين پيدا كردمو و خودمو به شركت رسوندم
با قدمهاي اروم وبه طرف در وردي رفتم خيلي بيش از حد سوتو كور بود
به اتاق نگهباني نزديك شدم
اقاي كيهاني رو صدا كردم ولي جوابي نشنيدم چند ضربه اي به پنجره اتاق زدم ولي بازم صدايي نبود .
اينم نيست انگار همه ي ادما امروز گمو گور شدن
اتاق نگهباني رو رد كردم به طرف قسمت مديريت رفتم من بايد مي فهميدم اون زنده است يا نه ؟
اين كه من يه ادم كشته باشم داشت ديونم مي كرد . شهاب هم نيست تا بدونم ديشب چه اتفاقي افتاد.
خالي بودن محوطه شركت بيشتر ادمو مي ترسوند صداي باد كه لابه لاي درختا مي پيچيد به جونم وحشت مي نداخت
دستمو گذاشتم رو دستگيره در و درو باز كردم
كه يهو صداي زنگ تلفن از روي ميز منشي بلند شد و من دو متر پريدم رو هوا و سريع خودمو پشت در پنهون كردم قلبم امد تو دهنم...... ولي انگار كسي قصد برداشتن تلفنو نداشت
احتمالا كسي هم نيست كه بخواد جواب بده ........اروم به ميز منشي نزديك شدم هنوز تلفن زنگ مي زد .
خواستم گوشي رو بردارم ولي صدايي كه از اتاق رئيس ميومد مانع از برداشتن گوشي تلفن شد......... رنگم به وضوح پريده بود . به طرف در رفتم
صداي قدماي كسي ميومد انگار داشت راه مي رفت گاهي هم صداي برگه هايي كه دارن رو زمين ريخته ميشن مي يومد
خواستم برگردم اما بايد بدونم محمودي زنده است يا نه؟
اروم و بدون صدا درو باز كردم چشمم به زمين خورد ... كف اتاق پر بود از برگهاي كه از زونكنا و لايه پروند ها جدا شده بود ن
هنوز صداي پخش شدن برگها مي يومد....... قدم تو اتاق گذاشتم ولي كسي رو نديدم
كمي جلو تر رفتم احساس كردم كسي پشت ميز بزرگ محموديه .....به طرف ميز رفتم صداي تپش قلبمو مي شنيدم اب دهنم خشك شده بود به ميز رسيدم كمي روي نوك پاهام وايستادم تا انور ميزو ببينم كه در يه لحظه

خوب كه يه سيب خوشگل مياد رو لبام اره؟
صداي محمودي بود در حالي كه دستشو انداخته بود دور گردنم
داشتم مي ميردم
-من من .... مگه نيومد رو لبات
محمودي - خفه شو زود باش... بگو...... زود بگو....... فلشو چيكار كردي ؟
-فلش........ كدوم فلش ؟
محمودي - هموني كه از تو جيبم برداشتي
داشت نفسم بند ميومد چشاش مثل گرگا شده بود احساس كردم تا دو دقيقه ديگه مي رم پيش بابام كه از اين به بعد با هم تو قبر از كاراي مامانم بلرزيم
- باور كن مي خواستم سيب بذارم رو لبات ولي تو خوابيدي
محمودي - اره جون عمه ات منم خوابيدم و تو هم محض تفريح كوبيدي رو سرم ..............من خرو باش فكر مي كردم يه دختر ساده گير اوردم كه خوشيه شبمو كامل كنم
محمودي - نگو توي عفرينه قيافت ساده است وگرنه از منم گرگتري
-دارم خفه مي شم تو روخدا ولم كن
محمودي - تا نگي فلش كجاست گلوتو فشار مي دم .......كه جونت از چشات بزنه بيرون
اي خدا منو باش نگران جون كي بودم حالا طرف مي خواد جون منو بگيره
داشتم كم كم غزل خداحافظي رو مي خوندم
كه در اتاق به شدت كوبيده شد و باز شد.
شهاب - بي حركت دستاتو ببر بالا
محمودي - اوه اوه ببين كي اينجاست
محمودي همونطور كه گلومو فشار مي داد سرشو به طرف من خم كرد
مي شناسيش دوستته همون ديشبيه ...مي گم چرا هي تو جات وول مي خوردي يه جا بند نمي شدي ..........پس نقشه از قبل طراحي شده بود
شهاب - اونو ولش كن تمام شركت تو محاصره نيروهاي ماست
محمودي - شما مدكي از من نداريد
شهاب - چرا اتفاقا چيزي كه الان دنبالشي پيش ماست و با همون مدرك امديم سراغت.... جناب خشايار راد... يا مدير شركت اقاي محمودي
محمودي منو بيشتر به خودش چسبوند و تفنگشو كه يه كلت كمري بود گذاشت رو شقيقه ام
شهاب- انو ولش كن
محمودي - كه راحت منو بگيريد .



رمان ورود عشق ممنوع (11)
رمان ورود عشق ممنوع (11)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

رمان آكادمي خون آشام (3)


رمان آكادمي خون آشام (3)

فصل چهارم

خدا را شكر حواس همه ي افراد ِ حاضر در ناهار خوري را به خودمان جلب نكرده بوديم، فقط عده ي كمي آن هم در حال رد شدن به ما زل زده بودند.

دختر عروسكي پرسيد: " فكر كردي داري چه غلطي مي كني؟ "

چشمان آبي رنگش با خشم برق مي زد.حالا مي توانستم از نزديك نگاهي به او بياندازم.

همانند بيشتر موروي ها باريك بود اما از نظر قد به بلندي آن ها نبود و همين تا اندازه اي او را كوچك تر نشان مي داد.لباس كوتاه پر زرق و برق ِ بنفش رنگي پوشيده بود و مرا ياد لباس هايي كه موقع ولخرجي در در فروشگاه ها پرو مي كردم، مي انداخت، اما با يك بررسي دقيق تر مي شد طراح آمريكايي لباس راتشخيص داد.

دست به سينه شدم. " گم نشدي دختر كوچولو؟ مدرسه ابتدايي تو محوطه ي غريبه ها! "

گونه هايش قرمز شدند. " ديگه هيچ وقت به من دست نمي زني، بخواي اذيتم كني اذيتت مي كنم. "

اوه خداي من، عجب تهديدي! فقط تكان دادن سر ليزا من را از جواب دادن بازداشت،تصميم ساده تري گرفتم.

گفتم: " اگه دوباره سر به سر هر كدوم از ما دو تا بذاري، دو تكه ت مي كنم.اگه باور نمي كني برو از داون يارِو بپرس، ببين سال نهم چه يلايي سر دستش آوردم.احتمالا جناب عالي اون موقع تو خواب ناز بودي. "

بلايي كه سر داون آورده بودم تنها خرابكاري ام نبود.اما صادقانه انتظار نداشتم وقتي او را به سمت درختي هل مي دادم يكي از استخوان هايش بشكند.

با آن اتفاق نامم به عنوان شخص خطرناك و پرادعايي بر سر زبان ها افتاد.داستان شكل غير واقعي به خود گرفته بود.از تصور اينكه هنوز هم در جمع راجه به آن اتفاق حرف مي زدند،خوشم مي آمد.صورت آن دختر مي گفت هنوز هم همينطور است.

يكي از اعضاي پرسنل بازرسي كه در آن اطراف قدم مي زد، با سوءظن چشمانش را بر روي ملاقات كوتاه ما چرخاند.دختر عروسكي عقب رفت، بازوي آرون را گرفت و گفت : " " بيا بريم. "

تازه يادم آمدم آرون هم آنجاست.با خوشرويي گفتم : " سلام آرون، از ديدن دوباره ت خوشحال شدم. "

او سريع با سرش سلامي داد و همانطور كه دخترك او را مي كشيد، لبخند ناراحتي زد.شبيه همان آرون قبل بود.خوب و بانمك، اما اهل دعوا نبود.

به سمت ليزا برگشتم، " تو خوبي؟ " با سر تأييد كرد. " نمي دوني اين كه تهديدش كردم كي بود؟ "

خودم جواب خودم را دادم: " هيچ سرنخي ازش نداريم. " مي خواستم او را به سمت ميزهاي ناهارخوري آن طرف ببرم كه با سرش مخالفت كرد. " بايد بري پيش خون دهنده ها. "

احساس جالبي داشتم.من قبلا به عنوان منبع اصلي خون ِ او بودم، به همين دليل بازگشتن به شرايط ِ معمولي ِ موروي ها برايم عجيب بود.

در حقيقت اين كمي ناراحتم مي كرد، در حالي كه نبايد اين طوري مي بود.خون خوردن ِ روزانه، قسمتي از زندگي موروي ها بود، چيزي كه خارج از اينجا نمي توانستم به او بدهم.آن موقع ها شرايط ناخوشايندي بود، زماني كه به او خون مي دادم خودم ضعيف مي شدم و روزهايي كه نمي دادم هم او ضعيف مي شد.بايد خوشحال مي بودم كه ليزا كمي به حالت ِ عادي ِ زندگي اش باز مي گردد.

به زور لبخندي زدم. " بايد بياي. "

به سمت اتاق تغذيه كه مجاور كافه تريا قرار داشت به راه افتاديم.در خود اتاق تغذيه اتاقك هاي كوچكتري وجود داشت تا كمي فضاي شخصي و خصوصي به خون آشام گرسنه بدهد.

يك زن ِ مو تيره ي ِ موروي هنگام ورود به ما خوش آمد گفت، به سمت پرونده اش نگاهي انداخت و شروع به ورق زدن ِ آن كرد.سرانجام چيزي را كه ليزا احتياج داشت پيدا كرد و چند جمله در آن نوشت.به ليزا اشاره كرد تا دنبالش برود.من هم همراه ليزا راه افتادم، زن نگاه ِ سردرگمي به من انداخت اما مانع ورودم نشد.

ما را به سمت يكي از اتاقك ها جايي كه زن چاق و ميان سالي بر روي ِ صندلي نشسته بود و مجله اي را ورق مي زد، راهنمايي كرد.
همانطور كه نزديك مي شديم به ما نگاهي انداخت و لبخندي لبانش را پوشاند.مي توانستم نگاه رويايي و بي نوري كه اكثر خون دهنده ها داشتند، در چشمانش ببينم.احتمالا وقت پرداخت سهميه ي روزانه اش شده بود.

وقتي ليزا را شناخت لبخندش گسترده تر شد. " خوشحالم كه برگشتيد پرنسس. "

موروي ِ مو تيره ما را ترك كرد و ليزا روي صندلي ِ كناري ِ زن نشست.

چيزي مانند خجالت و ناراحتي در وجودش حس كردم، كه با احساس خودم كمي فرق داشت.براي او هم عجيب بود، زمان زيادي گذشته بود.برعكس ما حالت خون دهنده كمي فرق داشت، نگاه مشتاقش از صورت ليزا گذر كرد، مثل معتادي كه منتظر تزريق سرنگ بعدي است.

احساس انزجار درون بدنم جاري شد.غريزه ي كهنه اي بود، غريزه اي كه طي سال ها تمرين كرده بودم.

خون دهنده ها لازمه ي زندگي موروي ها بودند.انسان هايي كه مشتاقانه براي تأمين خون، منظم داوطلب مي شدند، انسان هايي دور از جامعه، كساني كه جان خود را براي راز دنياي موروي ها مي دادند.آن ها كاملا مراقب اين دنيا بودند و هر كمكي كه از دستشان بر مي آمد دريغ نمي كردند.اما در اصل آن ها معتاد بودند، معتاد بزاق دهان موروي ها كه در هر گزشي نصيبشان مي شد.

موروي ها و نگهبانانشان به اين اعتياد اهميتي نمي دادند، موروي ها به جز اين طريق نمي توانستند زنده بمانند مگر اينكه به زور طعمه اي پبدا كنند.

خون دهنده سرش را كج كرد، به طوري كه ليزا كاملا به گردنش دسترسي داشته باشد.پوستش به خاطر گزيده شدن هاي روزانه پر از جاي زخم بود.خون دادن هاي گاه گاه من به ليزا چيزي روي گردنم باقي نگذاشته بود،جاي گزش هايم هيچ وقت بيش تر از يكي دو روز باقي نمي ماند.

ليزا به جلو خم شد، دندان هاي نيشش را وارد گوشت ِ تسليم شده ي خون دهنده كرد.زن چشمانش را بست، آه آرامي از روي لذت كشيد.آب دهانم را قورت دادم، نوشيدن خون زن را توسط ليزا نگاه مي كردم.

نمي توانستم هيچ خوني ببينم اما مي توانستم تصورش را بكنم.موجي از احساسات درون قلبم نفوذ كرد، خواستن شديد، حسادت.چشمانم را برگرداندم و با نگاه به زمين، خودم را سرزنش كردم.

چت شده؟ چرا بايد دلت براي يه همچين چيزي تنگ بشه؟ تو هر چند روز يه بار اين كارو مي كردي.نه، تو معتاد نشدي، نه اين طوري، و نمي خوام هم بشي.

اما نمي توانستم به خودم كمكي بكنم، نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم تا دوباره لذت و اشتياق گاز خون آشام را به ياد نياورم.

ليزا كارش را تمام كرد و ما به سمت سالن ناهار خوري و ميزهايش رفتيم.خون خوردن ليزا طولي نكشيد، پانزده دقيقه وقت برده بود.قدم زنان شروع به پر كردن بشقابم با سيب زميني سرخ كرده و خوراكي هاي گِرد مانندي كردم كه به طور مبهمي مانند تكه هاي جوجه به نظر مي رسيد.

ليزا فقط يك ماست برداشت.موروي ها هم مانند دمپايرها و انسان ها به غذا احتياج داشتند، اما به ندرت پيش مي آمد كه بعد از نوشيدن خون اشتهايي داشته باشند.

پرسيدم: " خب، كلاس ها چطور پيش رفت؟ "

شانه اي بالا انداخت.صورتش حالا رنگ و رويي گرفته بود.

" خيلي خب.زل زدن هاي زياد. خيلي زياد. يه عالمه سؤال راجع به اينكه كجا بوديم.پچ پچ ها. "

گفتم : " مثل مني پس. "

خدمتكار غذا ها را رد كرد و ما به سمت ميز حركت كرديم.نگاهي زير چشمي به ليزا انداختم.

" باهاشون مشكلي نداري؟ اونا كه اذيتت نكردن، كردن؟ "

" نه، همه چي خوبه. "

احساساتي كه از طريق پيمان به سمتم مي آمد خلاف اين را مي گفت. مي دانست كه مي توانم احساسش كنم، به همين خاطر موضوع را عوض كرد و برنامه ي كلاسش را به دستم داد.نگاهي به آن انداختم.
ساعت اول : زبان روسي 2

ساعت دوم : ادبيات دوره ي استعماري آمريكا

ساعت سوم : مباني كنترل اوليه

ساعت چهارم : اشعار باستاني


_ وقت ناهار _


ساعت پنجم : رفتار حيوانات و جانور شناسي

ساعت ششم : رياضي پيشرفته

ساعت هفتم : فرهنگ موروي 4

ساعت هشتم : هنر اسلاوي

گفتم : " بي عرضه، اگه تو هم مثل من رياضيت افتضاح بود الان برنامه ي بعد از ظهرمون يكي مي شد.
از راه رفتن ايستادم.
" چرا تو مباني اوليه اي ؟ اون كه يه كلاس سال دوميه. "
او به من گفت: " به خاطر اين كه سال آخري ها بايد تخصص شون رو پيدا كنن. "
سكوت كرديم.
همه ي موروي ها جادوي اوليه را به كار مي بردند.اين يكي از چيزهايي بود كه زندگي موروي ها را از استريگوي ها كه خون آشام مرده اي بودند متمايز مي كرد.موروي ها جادو رو همانند يك هديه مي ديدند.اين يكي از جنبه هاي روحشان بود و آن ها را به دنيا متصل مي كرد.
سال ها پيش، آن ها از جادوي خود آشكارا براي جلوگيري از بلاياي طبيعي و كمك به تأمين آب و غذا استفاده مي كردند.
حالا ديگر لازم نيست به همان اندازه ي قبل از آن استفاده كنند، اما جادو همچنان در خون شان وجود دارد.در آن ها مُهر شده و باعث مي شود تا آن ها بر زمين احاطه داشته باشه و از قدرت شان استفاده كنند.آكادمي هايي مثل اين، براي كمك به موروي ها در كنترل جادويشان و ياد دادن استفاده ي بيش از پيش از آن هااز جادو براي انجام كارهاي پيچيده، به وجود آمده بود.
دانشجويان همچنين بايد قوانين ِ پيرامون ِ جادو را ياد بگيرند، قوانيني كه براي قرن ها پا بر جا بوده و به شدت اجرا شده.
هر موروي داراي قدرت كمي در هر يك از عناصر چهار گانه است. وقتي آن ها به سن ما برسند، دانشجويان تخصصي و ويژه اي خواهند شد تا زماني كه در يكي از عناصر ِ زمين، آب، آتش يا هوا تخصص پبدا كرده و قوي تر بشوند.تخصص شبيه رسيدن به بلوغ نيست.
و در مود ليزا ... خب، ليزا هنوز تخصصي پيدا نكرده بود.
" خانم كارمك هنوز معلم اون درسه؟ چي گفت؟ "
" گفت كه نگران نباش، بالاخره تخصصت خودشو نشون مي ده. "
" راجع به ... راجع به اين ارتباطمون كه بهش چيزي نگفتي؟ "
ليزا سرش را تكان داد. " نه، البته كه نه. "
ديگر در مورد آن بحث نكرديم.ايت تنها يكي از موضوعاتي بود كه مي خواستم با او در موردش حرف بزنم، اما حالا كه كنار هم بوديم به ندرت صحبتي مي كرديم.
دوباره شروع به حركت كرديم، دنبال جايي براي نشستن.چند جفت چشم با كنجكاوي ِ آشكاري ما را نظاره مي كردند.
صدايي از نزديك شنيده شد. " ليزا! "
با نگاهي به اطراف ناتالي را ديديم كه به سمتمان پيچ و تاب مي خورد.من و ليزا نگاهي رد و بدل كرديم.ناتالي يه جورايي دختر عموي ليزا حساب مي شد و از طرفي ويكتور هم عمويش، اما ما هيچ وقت زياد با ناتالي وقتمان را نگذرانده بوديم.
" چرا كه نه. "
ليزا با اين حرف شانه اي بالا انداخت و به سمت او رفت.
با اكراه به دنبالش رفتم.ناتالي مهربان بود اما از طرفي يكي از خسته كننده ترين آدم هايي بود كه من مي شناختم.

بيشتر ِ خاندان ِ سلطنتي از شهرت ِ خود لذت مي بردند اما ناتالي هيچ وقت اينطوري نبود و هيچ گاه در شلوغي نمي ماند.او كاملا ساده بود، خيلي بي اعتنا به سياست هاي آكادمي و خيلي وراج و احمق.

دوستان ناتالي با كنجكاوي زياد به ما خيره شده بودند، اما ليزا از حركت نايستاد.

ناتالي هم مانند ليزا چشمان سبز يشمي رنگ داشت اما موهايش مشكي براق بود، درست مانند موهاي ويكتور قبل از اينكه مريضي اش آن ها را به خاكستري تبديل كند.

" تو برگشتي! مي دونستم برمي گردي! همه مي گفتن تو براي هميشه رفتي، اما من باور نكردم.

مي دونستي نمي توني دور از اينجا بموني.چرا رفتي اصلا؟ داستان هاي خيلي زيادي راجع به اينكه چرا رفتي وجود داره! "

همينطور كه ناتالي به وراجي هايش ادامه مي داد من و ليزا نگاهي رد و بدل كرديم.

" كاميل گفت يكي از شماها حامله شدين و رفتين تا بچه رو سقط كنين، اما مي دونستم اين نمي تونه درست باشه.

يكي ديگه مي گفت رفتين تا با مامان رز زندگي كنين، اما من تصورشو مي كردم خانم كايروا و پدرم از اين كه برين اونجا ناراحت نمي شن.

راستي مي دونستين ما قرار هم اتاقي بشيم؟ داشتم مي گفتم ... "

پشت سر هم صحبت مي كرد، دندان هاي نيش هنگامي كه حرف مي زد برق ميزدند.مودبانه لبخندي زدم، اجازه دادم تا ليزا با صحبت هاي بي امان او كنار بيايد.

ناگهان ناتالي سؤال خطرناكي پرسيد.

" واسه خون چي كار مي كردي، ليزا؟ "

كل ميز پرسشگرانه ما را نگاه مي كردند، ليزا بي حركت نشسته بود، اما من ناگهان دخالت كردم، بدون دردسر دروغي بر لب هايم آمد.

" اوه، اِم ... آسون بود.خيلي از انسان ها هستن كه مي خوان اين كارو برامون بكنن. "

يكي از دوستان ناتالي با چشمان باز پرسيد: " جدي؟ "

" آره.همه جا مي توني پيداشون كني.اونا خودشون دنبال يكي مي گردن كه از خماري در بيان، و راستش هيچ وقت هم نمي فهمن يه خون آشام اين كارو براشون مي كنه چون قبلا اين قدر مست هستن كه چيزي يادشون نمي ياد. "

اطلاعات سربسته ام ته كشيده بود، بنابراين خيلي عادي شانه اي بالا انداختم و اعتماد به نفس كاذبي به خود گرفتم.به نظر نمي رسيد هيچ كدام از آن ها چيز بيشتري بدانند.

" همونطوري كه گفتم، كار راحتيه.تقريبا راحت تر از خون دهنده هاي خودمون. "

ناتالي بالاخره پذيرفت و دوباره به موضوع ديگري پريد.ليزا نگاه قدرشناسانه اي به من انداخت.

دوباره مكالمه را ناديده گرفتم و سعي كردم چهره هاي قديمي را نگاهي بياندازم و ببينم كي به كي بود.

ميسون با يك گروه از نوآموزان آن طرف نشسته بود، نگاه من را ديد، لبخندي زدم.نزديك او موروي هاي سلطنتي نشسته بودند.به چيزي مي خنديدند.آرون و دختر مو بور هم در ميانشان بود.

سرم را برگرداندم و حرف ناتالي را قطع كردم.گفتم: " هي ناتالي، دوست دختر جديد آرون كيه؟ "

" ها؟ اُه، ميا رينالدي. "

با ديدن چشمان خالي ام پرسيد: " اونو يادت نمي ياد؟ "

" بايد يادم بياد؟ اصلا وقتي ما مي رفتيم اينجا بود؟ "

ناتالي گفت: " هميشه همين جا بوده، فقط يه سال از ما كوچيكتره. "

نگاه پرسشگرانه اي به ليزا انداختم كه شانه اي بالا انداخت.

پرسيدم: " چرا اين قدر از ما دلخوره؟ هيچ كدوم از ما كه حتي نمي شناسيمش. "
ناتالي جواب داد: " نمي دونم.شايد راجه به آرون حسوده.خب اون وقتي شما رفتين جزو متعجب ها هم نبود.خيلي مشهوره، خيلي سريع مشهور شد.از خانواده ي سلطنتي يا يه همچين چيزي نيست اما يه دفعه شروع كرد به قرار گذاشتن با آرون، اون ... "

حرفش را بريدم:" باشه، ممنون.كامل بود ... "

چشمانم از چهره ي ناتالي بر روي جسي زكلوس درست زماني كه از كنار ميز ما رد مي شد افتاد.

آه،جسي. او را فراموش كرده بودم.دوست داشتم با ميسون و بعضي از نوآموزان بگردم اما بحث جسي كاملا فرق داشت.با ميسون ل.ا.س مي زدم فقط براي اينكه بيكار نباشم.اما با جسي ل.ا.س ميزدم به اميد اينكه يه جايي با او نيمه لخت شوم.

او يك موروي بود، و خيلي زيبا و هات.لباسي با علامت هايي آتش مانند پوشيده بود.چشمان را ديد و لبخند ِ بازي زد.

" هي رز ، خوش اومدي.هنوز هم قلبم آدم ها رو ميشكوني؟ "

" داوطلبي؟ "

نيشخندش بيشتر شد. " بيا يه كم با هم وقت بگذرونيم تا ببينيم هستم يا نه.البته اگه به كسي قول ندادي باهاش جايي بري. "

به راهش ادامه داد و من از روي تحسين تماشايش كردم.

ناتالي و دوستانش با حيرت به من زل زده بودند.شايد من مثل ديميتري در مهارت خدا نبودم، اما در اين گروه، من و ليزا خدا ( يا حداقل خدايان قديم ) بوديم.

يكي از دخترها كه نامش را به ياد نداشتم گفت: " اوه، خداي من.اون جسي بود، ها. "

لبخندي زدم و گفتم: " صد در صد خودش بود. "

آن دختر با آه اضافه كرد: كاش منم مثل تو به نظر مي رسيدم. "

چشمانش به من افتاد.راستش من يه نيمه موروي بودم، اما مانند انسان ها به نظر مي رسيدم.

زماني كه از آكادمي رفته بوديم خيلي خوب با انسانها قاطي شده بودم، تقريبا هيچ وقت درمورد ظاهرم فكر نمي كردم.

حالا اينجا در بين دخترهاي لاغر و سينه كوچك موروي با ديگر ويژگي هاي بخصوصم ( منظورم سينه هاي بزرگتر و ران هاي خوش فرم تر هست )، برجسته به نظر مي رسيدم.

مي دانستم كه خوشگل هستم، اما براي پسرهاي موروي، بدنم فقط زيبا نبود، بلكه سكسي بود.دمپايرها عجيب و غريب دلبري مي كردند.يك چيز تازه، كه موروي ها مي خواستند يه امتحاني بكنند.

خنده دار بود كه دمپايرها در اينجا همه را مجذوب خودشان مي كردند در حالي كه دختر هاي باريك موروي مانند سوپر مدل هايمشهور دنياي انسان ها بودند.بيشتر انسان ها هم هيچ گاه نمي توانند به آن پوست زيبا و بدن ايده آل مخصوص مدل ها برسند، درست مثل دخترهاي موروي كه هيچ گاه نمي توانستند به من برسند.

من و ليزا كلاس هاي مشتركمان را با هم سر يك ميز مي نشستيم اما با اين حال زياد صحبتي نكرديم.

نگاه هاي خيره اي كه ليزا به آن ها اشاره كرده بود مرتبا دنبالمان بودند.متوجه شدم كه بيشتر با كساني صحبت مي كنم كه در حال گرم كردن خود قبل از ورزش بودند.به نظر آهسته و كم كم ما را به ياد مي آوردند و ديگر شيرين كاري رفتنمان از آكادمي در حال فراموش بود.

يا شايد بايد بگويم من را به ياد مي آوردند نه ليزا را.

به اين خاطر كه من تنها كسي بودم كه مدام صحبت مي كرد.ليزا فقط نگاه مي كرد، گوش مي داد، اما نه در بحث شركت مي كرد و نه جوابي مي داد.مي توانستم ناراحتي و اضطرابي كه از او ساطع مي شد حس كنم.

بالاخره زماني كه كلاس ها به اتمام رسيد با اطمينان گفتم: "خيلي خب. "

بيرون از مدرسه ايستاده بوديم.كاملا آگاه از اينكه در حال شكستن شرايط قرار دادم با كايروا هستم.

به او گفتم: " ما اينجا نمي مونيم. "
با دلواپسي اطراف محوطه را بررسي كردم. " دارم دنبال يه راهي مي گردم كه از اينجا بريم بيرون. "

ليزا به آرامي پرسيد: " فكر مي كني واقعا بتونيم دوباره اين كارو انجام بديم؟ "

با اطمينان گفتم: " صد در صد. "

خدا را شكر كه او نمي توانست احساسات من را بخواند.فرار دفعه ي اولمان به اندازه ي كافي دشوار بود.انجام دوباره ي آن واقعا ناخوشايند و دشوار مي شد، مخصوصا كه هنوز راهي هم براي اين كار پيدا نكرده بودم.

" تو واقعا نمي خواي كه، مي خواي؟ "

لبخندي زد، انگار بيشتر با خودش بود تا با من، به نظر به ياد چيز خنده داري افتاده بود.

" البته كه مي خواي، اين فقط، خب ... "

آهي كشيد. " نمي دونم بريم يا نه، اما شايد ... شايد بهتر باشه بمونيم. "

هاج و واج پلك هايم را بر هم زدم . " چي؟ "

يكي از آن جواب هاي درستم را نداده بوئم اما اين بهترين چيزي بود كه قادر به ادامه دادنش بودم.به هيچ وجه انتظار اين چنين پاسخي از طرف او نداشتم.

" من دارم مي بينمت رز، دارم مي بينمت كه در طي كلاس ها با نوآموزها صحبت مي كني، راجع به تمرين حرف مي زني.دلت واسه اين چيزها تنگ شده بود. "

دليل آوردم: " ارزششو نداره.نه وقتي ... نه وقتي تو ... "

نتوانستم جمله ام را تمام كنم، حق با او بود.ذهن مرا مي خوان.دلم براي نوآموزان ديگر تنگ شده بود.حتي براي بعضي از موروي ها هم تنگ شده بود.اما باز هم ليزا را مهمتر مي دانستم.

او جواب داد: " شايد اينطوري بهتر باشه.مي دوني ... خيلي چيزا تو همين مدت اتفاق افتاد.ديگه حس نمي كردم كسي دنبالمونه يا اينكه ما رو زير نظر داره. "

راجع به اين چيزي نگفتم.

قبلا كه از آكادمي رفته بودم، ليزا هميشه حس مي كرد كسي تعقيبش مي كند، طوري كه انگار خودش طعمه بود و تعقيب كننده شكارچي.

هيچ وقت كسي را نديدم تا بخواهم از او دفاع كنم، اما شنيده بودم كه يكي از معلم هايمان راجع به موضوعي مشابه صحبت مي كرد، خانم كارپ.

موروي زيبايي بود، با موهاي قهوه اي مايل به سرخ و استخوان هاي گونه ي ِ كشيده.كاملا مطمئن بودم ديوانه اي بيش نيست.

او مي گفت: " هيچ وقت نمي دونين كي داره تماشاتون مي كنه، "

به چابكي دور كلاس مي چرخيد و به همه ي بچه ها نگاهي مي انداخت.

" يا اينكه چه كسي دنبالتونه.بهتره يه جاي امن بمونين، هميشه بهتره كه يه جاي امن بمونين. "

ما زير لبي هرهر مي خنديديم، كاري كه هميشه با معلم ها بدگمان و عجيب و غريب انجام مي داديم.

ليزا پرسيد: " چي شده. "

متوجه شده بود در افكارم غرق شده ام.

آهي كشيدم. " هوم؟ هيچي، فكر مي كردم. "

داشتم سعي مي كردم كه خواسته هايم را با چيزهايي كه براي او بهتر است تطبيق بدهم.

" ليز، فكر مي كنم بتونيم بمونيم ... اما چند تا شرط داره. "

حرفم او را به خنده انداخت.

" حالا رز مي خواد اتمام حجت كنه، ها؟ "

" جدي مي گم. "

جدي بود جمله اي بود كه زياد نمي گفتم.

" مي خوام از سلطنتي ها دور بموني.منظورم ناتالي اينا نيست، بقيه رو مي گم.افراد قدرتمند.كاميل، كارلي.اون گروهشون. "
خنده اش تبديل به تعجب شد. " داري جدي مي گي؟ "

" الته كه جدي ام، تو هيچ وقت شبيه اونا نبودي. "

" تو بودي. "

" نه، جدا نه.من فقط چيزي رو كه اونا پيشنهاد مي كنن دوست دارم.جشن و اين چيزا. "

با شك نگاهي كرد. " الان مي توني بدون اينا ادامه بدي؟ "

" البته كه مي تونم، تو پورتلند مگه دور از همه ي اين چيزا زندگي نكرديم؟ "

" آره خب، ولي اين فرق مي كنه. "

چشمانش از خيره گي در آمد، به چيز ديگري هم متمركز نشد.

" اينجا ... اينجا فرق داره.نمي تونم ناديده بگيرمش كه. "

" سعيتو بكن. ناتالي هم طرف اين چيزا نمي ره. "

پاسخ داد: " ناتالي لقب خانوادشو به ارث نبرده، ولي من چرا.من بايد تو جمع باشم، بايد با بقيه ارتباط برقرار كنم.آندره ... "

حرفش را قطع كردم. " ليز ... تو آندره نيستي. "

باورم نمي شد كه او هنوز خودش را با برادرش مقايسه مي كرد.

" اون هميشه تو همه ي اون مهموني ها و برنامه ها و گرو ها بود. "

" آره، خب. "

نتوانستم خودم را كنترل كنم. " ولي اون الان مُرده. "

صورتش صفت و بي حالت شد. " مي دوني، بعضي وقت ها خيلي خوب به نظر نمياي. "

" خودت نمي ذاري خوب بمونم، اونجا يه مشت آدم احمق هستم كه حاضر مي شن گلوي همديگرو پاره كنن تا به پرنس دراگومير برسن.

مجبورم مي كني حقيقتو بگم، و حقيقت اينه كه آندره مرده.تو الان وارث اوني، و هر طور بخواي مي توني با اين لقبت رفتار كني.اما فعلا، بايد از بقيه ي سلطنتي ها دور بموني.ما فقط يه چند تا دروغ كوچيك مي گيم.

كم كم مي ريم جلو.دوباره وارد اون پارتي مي شي، ليزا، و به خودت مسلط مي موني. "

وقتي صحبتم تمام شد گفت: " ديوونه بازي در نيارم يعني؟ "

حالا من بودم كه جاي ديگري را نگاه مي كردم. " منظورم اين نبود ... "

لحظه اي بعد گفت: " قبوله. "

آهي كشيد و بازويم را لمس كرد.

" باشه، از اون گروه و مهموني و اين چيزا دور مي مونيم.كم كم مي ريم جلو، همونطور كه تو مي خواي.با ناتالي وقتمو مي گذرونم. "

اگر مي خواستم رو راست باشم، هيچ كدام از اين ها را نمي خواستم.

مي خواستم به پارتي ِموروي ها بروم و مانند وحشي ها مست كنم، مانند قبلا.من و ليزا از اين چيزها دور بوديم تا زماني كه والدين و برادر ليزا مردند.

آندره يكي از وارثين لقب خانوادگي دراگومير بود، و مشخصا برازنده ي لقبش رفتار مي كرد.خوش قيافه و خوش تيپ و اجتماعي، هر كسي را كه مي شناختم جادو كرده بود و تقريبا رهبر تمامي ِ گروه ها و دارو دسته هاي آكادمي بود.بعد از مرگش، ليزا تصور مي كرد اين وظيفه ي خانوادگي خودش است كه جاي او را بگيرد.

من هم همراهيش مي كردم.

براي من خيلي راحت بود، چون هيچ كاري با سياست ِ كارهاي ليزا نداشتم.من يه دمپاير زيبا بودم كه برايش فرقي نمي كرد توي دردسر بيافتد يا كارهاي عجيب و غريب از خودش به نمايش بگذارد.راحت و رها بودم و ديگران دوست داشتند با من خوش بگذارنند.

ليزا با مسائل ديگر هم كنار آمده بود.

دراگوميرها يكي از دوازده خاندان فرمانروايي بودند.او جايگاه قدرتمندي در جامعه ي موروي ها داشت و بقيه ي موروي ها دوست داشتند با او با شند و او را به چنگ بياورند.
دوستانش سعي مي كردندصميمانه با او حرف بزنند تا او را به گروه خود بكشانند.خاندان سلطنتي در هر لحظه اي مي توانستند رشوه بگيرند و رشوه بدهند و پشت ديگران غيبت كنند، و اين تنها كاري بود كه سلطنتي ها با هم انجام مي دادند.براي دمپايرها و ساير موروي ها آن ها كاملا غير قابل پيش بيني بودند.

اين فرهنگ مردم آزاري سرانجام تأثيرش را روي ليزا هم گذاشت.

او طبيعتي مهربان و رو راست داشت، چيزي كه من دوست داشتم، و از اينكه او را ناراحت و مضطرب از بازي هاي ِ سلطنتي ها مي ديدم، متنفر بودم.بعد از تصادف خيلي آسيب پذير و زودرنج شده بود، و تمام جشن و پارتي هاي ديگر برايش ارزشي نداشت.

سرانجام گفتم: " باشه پس.ببينم چطور پيش ميره.اگه يه چيزي اشتباه از آب در اومد، حالا هر چي، از اينجا مي ريم. بحثي هم توش نيست. "

موافقت كرد.

" رُز؟ "

هر دوي ما از دور ديميتري را ديديم كه داشت نزديك مي شد.اميدوا بودم آن قسمت از صحبت هايمان راجع به رفتن را نشنيده باشد.

صاف و پوسكنده گفت: " واسه تمرين دير كردي. "

ليزا را كه ديد از روي ادب سري تكان داد. " پرنسس. "

همانطوري كه من و ديميتري دور مي شديم راجع به ليزا نگران تر مي شدم و متعجب بودم كه ماندن در اينجا كار درستي است يا نه.

هيچ چيز اخطار دهنده اي از طريق پيمان دريافت نكردم، اما احساساتش همه جا پخش بود.گيجي.دلتنگي براي خانواده.ترس.انتظار براي اتفاقات آينده.همه ي اين ها محكم و باقدرت از طرف او درونم طغيان مي كردند.

كشش ( همان احساسي كه من را وارد ذهن ليزا مي كند ) را درست قبل از اتفاق افتادنش حس كردم.

دقيقا مانند چيزي كه در هواپيما اتفاق افتاده بود.احساساتش به قدري قوي شد كه قبل از متوقف كردنش مرا به سمت ذهن خود كشيد.الان مي توانستم كارهايي كه او انجام مي داد را ببينم و حس كنم.

او به آرامي در طول تالار ناهار خوري حركت مي كرد، به سمت كليساي كوچك روس ها كه همه ي احتياجات مذهبي مدرسه را ارائه مي كرد.او بود كه به عشاي رباني اعتقاد داشت، نه من.

من با خدا قراري گذاشته بودم، من قبول كرده بودم به او ايمان داشته باشم ( بي آلايش )در عوض او هم اجازه بدهد يكشنبه ها بخوابم.

با اين حال به محض اينكه وارد كليسا شد مي توانستم احساس كنم براي عبادت آن جا نيامده.

هدف ديگري داشت، چيزي كه من راجع به آن نمي دانستم.نه دنبال كشيش بود و نه پدر روحاني.هيچ كدام هم آن جا نبودند.همه جا خالي بود.

به آرامي از در پشتي كليسا بيرون رفت، از چندين پله ي خشك كه جير جير مي كردند بالا رفت و وارد اتاق زير شيرواني شد.

اينجا تاريك و غبار گرفته بود.تنها منبع نور اشعه ي سرخ رنگ خورشيد بود كه از ميان شكاف كوچك پنجره ي لكه داري بر روي جواهرات رنگارنگ آن سوي كف مي تابيد.

هيچ وقت نفهميده بودم اين جا خلوتگاه دائمي ليزا است.اما حال مي توانستم حسش كنم، مي توانستم حسش كنم، مي توانستم خاطراتش را ببينم كه از جمعيت فرار مي كرد تا به اينجا پناه آورد، تنها باشد و فكر كند.نگراني هايش زماني كه نگاهش به محيط آشناي اطراف افتاد، آرام شد.به سمت تاغچه ي پنجره رفت و سرش را به يك طرف آن تكيه داد، به وروديه سكوت و نور.

موروي ها مي تواستند اندكي در برابر نور قرار بگيرند، بر عكس استريگوي ها.

اما به هر حال خود موروي ها هم بايد به صورت محدود اين كار را مي كردند.حالا كه اينجا نشسته بود مي توانست وانمود كند در برابر خورشيد ايستاده، پشت شيشه هاي پنجره ي رقيق شده اي كه پرتوهاي نور خورشيد را تا حدودي از او دور نگه مي داشت.

به خودش گفت.نفس بكش، نفس بكش،رُز مراقب همه چي هست.

مثل هميشه اعتقاد كاملي به من داشت، برايش آرام كننده بود.

ناگهان صداي ِ آرامي از تاريكي به گوش رسيد.

" آكادمي رو وِل كردي بياي نزديك اين تاغچه؟ "

از جا پريد، قلبش شروع به تپيدن كرد.ترسش من را هم در بر گرفت و نبضم رابالا برد.

" كي اونجاست؟ "

لحظه اي بعد، هيبتي از پشت جعبه ها بلند شد.

بيرون از ديدرسش.

قدم برداشت و جلو آمد، در نور ضعيف چهره ي آشنايي نقش بست.موهاي مشكي به هم ريخته.چشمان آبي روشن.پوزخند هميشگي طعنه آميز.

كريستين اُزِرا.

او گفت: " نگران نباش گازت نمي گيرم.خب، حداقل نه وقتي ازم ترسيده باشي. "

به حرفي كه زده بود خنديد.

براي ليزا خنده دار نبود. كاملا كريستين را از ياد برده بود.من هم او را از ياد برده بودم.

مهم نبود در دنياي ما چه اتفاقي مي افتاد، چند حقيقت ثابت راجع به خون آشام ها وجود داشت كه هيچ وقت عوض نمي شد.

موروي ها زنده بودند، استريگوي ها ناميرا. موروي ها فاني بودند، استريگوي ها جاودان.موروي ها متولد مي شدند، استريگوي ها ساخته مي شدند.

دو راه براي ساختن استريگوي وجود داشت.

راه اول : استريگوي ها مي توانستند با يك گاز انسان ها، دمپايرها و موروي هارا تبديل كنند.

راه دوم : خود موروي ها با تعهد در برابر جاودانگي مي توانستند تبديل به استريگوي بشوند و بعد از آن بايد براي خون خوردن طعمه را از عمد بكشد.

انجام اين كار توسط تاريكي طراحي شده و بزرگترين گناه ممكن به حساب مي آيد.

هر كدام از اين راه ها بر خلاف ِ طبيعت ِ زندگي ِ موروي هاست.مورويي كه راه تاريك را انتخاب مي كند قدرت ها و توانايي هايش را از دست خواهد داد تا به جادوهاي اصلي و ديگر نيروهاي دنيا دسترسي پيدا كند.

به همين دليل هم هست كه ديگر قادر به ماندن زير آفتاب نيستند چون قدرت اين كار را براي قدرت برتر از دست داده اند.
اين همان چيزي بود كه براي والدين كريستين هم اتفاق افتاده بود، آن ها استريگوي بودند.
فصل پنجم

آن ها استريگوي بودند، يا به عبارتي ديگر استريگوي شده بودند.

گروه بزرگي از نگهبانان همواره استريگوي ها را شكار كرده و مي كشتند.اگر شايعه ها حقيقت داشتند، كريستين در زمان خردسالي شاهد همه ي اين تعقيب و گريزها بوده.

هر چند آن زمان او خودش آن زمان استريگوي نبود، اما همه مي دانستند با راه تاريكي كه در پيش گرفته فاصله ي چنداني هم با تبديل شدن ندارد.

در حال حاضر كريستين چه استريگوي بود، چه نبود، به او اعتماد نداشتم.او يك احمق بود، آهسته به ليزا گفتم از آن جا خارج شود، اما انگار ليزا صدايم را نشنيد.لعنت به اين پيمان ِ يك طرفه.

ليزا پرسيد: " تو اينجا چي كار مي كني؟ "

" خب معلومه!

منظره هاي اين اتاق رو ديد مي زنم.اون صندلي كه روش بِرِزنته رو مي بيني؟

اين موقع سال دوست داشتني به نظر مي رسه! اون طرف، يه جعبه داريم كه توش پر از نوشته هاي سنت ولادمير مقدس و احمقه.والبته اون ميز منحصر به فرد ِ بدون پايه رو هم نبايد فراموش كنيم! "

" حالا هر چي. "

نگاه ليزا به سمت در چرخيد، مي خواست آن جا را ترك كند اما كريستين سد راهش شده بود.

كريستين بحث را شروع كرد.

" خودت چي؟ چرا اين بالايي؟ مگه جشني چيزي نداري كه بهش برسي؟ "

كمي از ناراحتي ِ قبلي ِ ليزا بازگشت.

" خنده دار بود.الان به نظرت من شبيه همون ستاره ي موفق ِ بزرگ ِ قبلم؟ بذار ببينم مي توني گند بزني به ليزا دراگومير تا ثابت كني چقدر خونسرد و باحالي؟ بعضي از دخترهايي كه من اصلا نمي شناسمشون، امروز سرم داد كشيدن، و حالا هم لابد اومدم اينجا با تو درد و دل كنم؟ خيلي جالبه. "

" اوهوريال پس واسه اين اينجايي.يه پارتي تأسف بار داشتي. "

" شوخي نبود.دارم جدي حرف مي زنم. "

مي توانستم بگويم ليزا داشت عصباني مي شد.عصبانيتي كه ناراحتي قبلش را از بين مي برد.

كريستين شانه اي بالا انداخت و ناگهان به ديواري شيب داري تكيه داد.

" خب پس منم جدي ام.ولي من پارتي هاي اين مدلي رو دوست دارم.كاش اون كلاه ها رو آئرده بودم.ببينم جز كلاه ديگه چيزي نمي خواي!؟ بگذريم، چقدر طول مي كشه تا دوباره مشهور دوست داشتني بشي؟ "

ليزا با عصبانيت گفت: " بذار برم. "

اين دفعه او را به كناري هل داد.

وقتي به درب خروجي رسيد، كريستين گفت: " صبر كن، " ديگر طعنه و كنايه اي در صدايش نبود.

" چه ... چه شكليه؟ "

ليزا غرولند كرد: " چي چه شكليه؟ "

" اون بيرون بودن.خارج از آكادمي. "

ليزا قبل از جواب دادن لحظه اي درنگ كرد.حالت دفاعيش را به خاطر صداقتي كه در حرف كريستين بود از دست داد.

" عاليه، هيچ كس نمي دونه كي هستي.من كه يه طور ِ ديگه اي بودم.نه موروي، نه سلطنتي.نه هيچ چيزه ديگه اي. "

سرش را پايين انداخت و زمين را نگاه كرد.

" هر كسي كه اينجاست فكر مي كنه منو مي شناسه. "



رمان آكادمي خون آشام (3)
رمان آكادمي خون آشام (3)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

رمان تلخ وشيرين


رمان تلخ وشيرين

سيستم كامپيوتري كه درگوشه هال بودتوجهم راجلب كردووقتي صفحه مانيتوررانگاه كردم تعجبم صدبرابرشدچراكه صفحه نشان ميدادندادرحال چت كردن است...

ندادرضمني كه ازﺁمدن من به منزلش ابرازخوشحالي ميكردگاه گداري هم بعدازهرصداي زنگي كه ازچت بلندميشدپاسخش رانيزبرصفحه تايپ ميكردوارسال مينمود.

خنده ام گرفت وباتعجب گفتم:نداجون...چت ميكني؟

خنده زشتي كردوگفت:ﺁره...مگراشكالي داره؟

بالبخندگفتم:نه...وليﺁخه...من هميشه فكرميكردم اين سرگرمي دختروپسرهاي بين18تا20ساله است.

دوباره خنديدوگفت:نه بابا...اين چه فكريه...چت كردن كه سن وسال ندارد...مگرتوچت نمي كني؟

بالبخندگفتم:نه...من نه حوصله اين كارهارادارم ونه وقتش رادرثاني ازنظرمن چت كردن كاربيهوده وفقط اتلاف وقت است وبه طوركلي اصلا ازاين كارخوشم نميﺁيد...

دوباره خنديدوگفت:نه بابا...اينطوري هم كه مي گويي نيست...البته من درچت روم ايران حال نمي كنم...من بيشترچت اروپايي رودوست دارم...

ازلحن صحبتش خوشم نميﺁمدوبراي لحظه اي پيش خودم فكركردم اميرچطورنداراتحمل ميكند؟!!

نداادامه داد:چت اروپايي حداقلش اين است كه زبان انگليسي ات نيزقوي ميشود...

نگاهي به مانيتوروسپس به اوكردم وگفتم:يعني توالان چت مي كني امابه زبان انگليسي؟

بلافاصله گفت:ﺁره...كسي كه من بااوچت ميكنم مردي است42ساله ساكن اتريش كه انگليسي هم خوب ميداند...

باتعجب گفتم:بايك مرد؟!!!توبايك مرددرحال چت هستي؟

نگاه عاقل اندرسفيه به من كردوگفت:وا...سپيده چرااينطوري حرف ميزني...مگرچه اشكالي دارد؟!

شانه هايم رابالاانداختم وگفتم:ولله...نميدانم...ولي فكركنم براي يك خانم شوهرداراصلاكاردرستي نباشد...ياحداقل فرهنگ ماايراني هااين را مي گويد...براي تقويت زبان انگليسي راههاي خيلي بهتري وجودداردكه...

به ميان حرفم ﺁمدوگفت:واي...سپيده...توهم كه مثلﺁن اميراحمق حرف ميزني...

ازاين حرفش خنده ام گرفت وترجيح دادم تابيشترازاين به من هم توهين نكرده ديگرحرفي نزنم ودقايقي بعد كه ديگرسعي نكردم نظرم رابيان كنم وفقط به حرفهاي پوچ وبي اساس نداگوش سپردم٬ازاوخداحافظي كردم وبه پايين برگشتم.

**********************

***********

اواسط پاييزرضاازكرمان به تهران منتقل شد وخيلي زودتوانست باارث پدريش وپس اندازي كه دراين مدت كرده بودوكمكي كه حاج مرتضي به اوكردوهمينطوروامي كه ازبانك گرفت يك واحدﺁپارتمان زيباوقشنگي درهمان اطراف منزل عمه مهين خريداري كند.خيلي خوشحال شده بودم چراكه ديگربيشترازسابق رضاوافسانه وبه خصوص سحرراكه ديگرتقريبايك ساله شده وبسيارخواستني ترازقبل گشته بودراببينم.

ﺁمدن افسانه روحيه مرابهتركردچراكه اصلانمي گذاشت اوقات بيكاري تنهاباشم ودائم من وافسانه وسحرساعات فراغتم راباهم مي گذرانديم.يك روزكه افسانه باسحرﺁمده بودندمنزل عمه مهين وقتي ازدانشگاه برگشتم ازحالت افسانه وعمه مهين فهميدم اتفاقي افتاده...عمه مهين چشمهايش اشكي بودوافسانه عصبي...

بعدازسلام بااشاره ازافسانه پرسيدم چي شده؟افسانه كه خيلي عصبي بودمثل بمب ي كه منفجربشودگفت:هيچي سپيده جان...مادرمن ديوانه شده...هرچه مي گويم به جهنم بگذارﺁنقدرباهم دعوابكنندتاجان بدهندمينشيندودائم عصه ميخورد...

وبعدباحركت دستش به بالااشاره كرد٬فهميدم اميروندابارديگردعوايشان شده!

ﺁهسته گفتم:خيلي خوب حالاتوچرادادميكشي...طفلك سحرميترسد...

سحركه حالادرﺁغوش من بوددستهايش رادورگردنم حلقه كرده بودودائم صورتم رامي بوسيد.افسانه خنده اش گرفت وبه سحراشاره كردوبه من گفت:ببينم سپيده جان توهم هروقت ميترسي ديگران راماچ ميكني كه ميگي سحرازدادمن ميترسه؟

خودم هم خنده ام گرفت.

عمه مهين هنوزغصه ميخوردودرجواب حرف چنددقيقه پيش افسانه٬درحاليكه اشكش رانيزپاك ميكردگفت:افسانه جان...اينطوري نگو...مگرميشوديك مادرهرروزوهردقيقه صداي بحث وجنجال زندگي بچه اش رابشنودوبي خيال بماند!

افسانه نگاهي به عمه مهين كردوگفت:خدايا٬بازشروع كردي مادرمن...اميروندروزدعواميكنندشب خوش مي گذرانند...ول كن تورابه خدا...

عمه ادامه داد:نه افسانه جان...نگو...من پسرم راميشناسم٬نجابت ميكندوحرف نميزند...توچشمش هزارحرف وغصه نگفته دارد...توخودت بهترميدوني كه اين نداناني بودكه من بااصراربي خودم تودامن اميرم گذاشتم...چقدراميرگفت اين دختره به دردمن نمي خورد...چقدرسعي كردمخالفت كند...اماقسم من باعث شدسكوت كندورضايت بدهد...الان هم نجابت ميكندوجلوي چشم من شكايتي نمي كند...اي خدامرالعنت كند كه باعث بدبختي اميرم شده ام...

افسانه عصبي شدوگفت:اي واي...بس كن مامان...به خدابلندميشوم مي روم خانه ام وديگرهم اينجانميﺁيم ها...

دراين لحظه اميردرب هال رابازكردوﺁمدداخل.براي لحظه اي نگاهش روي من كه سحررادرﺁغوش داشتم ثابت ماندولي سريع رويش رابه عمه مهين كردوگفت:مامان چايي ات حاضراست؟

افسانه ازجايش بلندشدوگفت:ﺁره...بياتو.

اميركه داخلﺁمدمن بلندشدم وبه اتاقم رفتم سحرراهم باخودم بردم.بااينكه بعدازفوت باباوعزيزجون سعي كرده بودم ديگررفتارزشت گذشته ام راتكرارنكنم وهميشه هماني باشم كه عزيزجون دوست داشت باشم...ولي هنوزنسبت به اميركينه داشتم!اميربعدازخوردن چايي اش به حياط رفت وباماشينش ازحياط خارج شد...ازرفتارش معلوم بودبعدازيك بحث شديدباندابارديگرراهي بيمارستان ويامطبش شده است.

تمام مدتي راكه چايي خوردسكوتي بين عمه مهين وافسانه واميرايجادشد.وقتي اميرازخانه بيرون رفت عمه مهين باگريه گفت:بيا...ديدي افسانه جان...ندايك استكان چايي جلوي اميرنمي گذاردﺁن وقت تومي گويي خودشان باهم خوشند...توچه خوش خيالي...اي واي مادر...

سحردائم دراتاق من ازيك طرف به طرف ديگرمي رفت وچون تازه راه افتاده بودكنترلش كمي سخت بودبنابراين صداكردم:افسانه...افسانه...بياسحررابگير...نميگذاردبه درسم برسم...

افسانه خنديدوگفت:پس عمه شدي براي چي؟...تازه بدنيست بچه داري يادبگيري برايت لازم است...

خنديدم وگفتم:گمشو...لوس...بيا...به خداسحرنميگذارددرس بخوانم.

يكدفعه افسانه مثل اينكه چيزي يادشﺁمده باشد درب اتاق مرابازكرد...نگاهي به من كه سعي داشتم سحرراازروي تخت پايين بياورم كردودوباره به عمه مهين نگاه كردوگفت:ا...مامانﺁنقدرگريه كردي وحرف اميروندارازدي كه اصلايادم رفت براي چي اينجاﺁمده بودم!!!

وبعدقيافه اش جدي شد٬داخل اتاقﺁمدوسحررابغل گرفت ودرحاليكه ازاتاق خارج ميشدگفت:سپيده...بيابيرون كارت دارم.

فهميدم كه بايد موضوع كمي جدي باشد.بنابراين بلندشدم وپشت سراوازاتاق بيرون رفتم.

افسانه درحاليكه بالشتي روي پايش گذاشت وسحرراروي پايش خوابانيد درعرض كمترازده دقيقه گفت كه براي من خواستگار خوبي پيداشده وﺁنهم دراثرچندباررفت وﺁمدمن به منزل رضا كه همسايه شان مراديده براي برادرش خواستگاري كرده و...

تمام مدتي كه افسانه حرف ميزدسكوت كردم وفقط سعي ميكردم به اعصابم مسلط باشم...افسانه اصلامتوجه نبودكه بابيان اين موضوع چه فشاري به اعصاب من واردميكند...خواستگاري...ازدواج...انتخاب...تحقيقات...اينهاهمه مسائلي بودكه بارديگراحساسات مرابه جنون وسفربه گذشته كشانده بود!

حرفهاي افسانه راديگرنمي فهميدم٬فقط يكباره متوجه شدم اشكهايم سيل وارازچشمهايم سرازيرگشته...

افسانه متعجب باچشماني كه ازفرط تعجب گرد شده بودبه من نگاه كرد...عمه مهين هم همينطور.

باگريه روكردم به عمه مهين وگفتم:عمه...بودن من دراينجابرايتان ايجادمزاحمت كرده؟

عمه مهين بلافاصله گفت:اي واي...اين چه حرفيه عزيزم؟

افسانه گفت:چراپرت وپلامي گويي؟خواستگارتوچه ربطي به اين حرف دارد؟!!

روكردم به افسانه وگفتم:افسانه چرابااعصاب من بازي مي كني؟من كه كاري به كاركسي ندارم...اگرمزاحمم خوب بگوييدتافكري براي خودم بكنم...امانگوييدخواستگاردارم ونخواهيدازدواج بكنم...افسانه به خدامن اعصاب ندارم...

افسانه كه حالاخودش ازحرف وكارش پشيمان شده بودسحرراكه ديگربه خواب رفته بودﺁرام ازروي پايش زمين گذاشت وبعدبه طرف منﺁمدوكنارم نشست وگفت:سپيده...ديوانه شده اي؟چراگريه ميكني؟...خوب حالانه بالاخره چي؟توبايدازدواج كني...يعني اصلادليلي نداردكه بخواهي چنين تصميم احمقانه اي بگيريوبخواهي كه اصلا ازدواج نكني...شهاب يك روزي براي تووجودداشته ولي ديگه نيست...توبايدبه فرداوﺁينده فكركني...

بافريادگفتم:بسه...بسه...بسه...افسانه خواهش ميكنم.

صداي عمه مهين بلندشد:افسانه بس كن...پاك تعصابش روبه هم ريختي.

افسانه گفت:ولي مامان اين كه درست نيست سپيده بخواهدبه خاطريك دليل پوچ ويك مشت خاطره لگدبه بخت خودش بزند.

بازفريادكشيدم:افسانه...خواهش ميكنم...من اصلاقصدازدواج ندارم...ولم كن...به خدااگريك بارديگر...فقط يك بارديگرحرفي دراين موردبشنوم ازاين خانه ميروم...به خداقسم اين كارراميكنم.

عمه مهين كه ديگرعصباني شده بودروكردبه افسانه وگفت:افسانه بس كن ديگر.

وبعدبه طرف منﺁمدوصورتم رابين دستانش گرفت وچندين باربوسيدوگفت:الهي قربانت بروم...گريه نكن عمه جان...اين حرفهاچيه ميزني...مگرمن مرده باشم توبخواهي ازاين خانه بيرون بروي.

دوباره روكردبه افسانه وگفت:افسانه تمامش كن.

ﺁن روزبايادﺁوري خاطراتم ساعتها دراتاقم نشستم وبه گل سرخي مصنوعي ويادگار شهاب كه درگلدان كنارتختم گذاشته بودم نگاه كردم واشك ريختم.موقع شام هم رضاهركاري كردنتوانست كوچكترين لبخندي به لب من بياورد.موقع خداحافظي افسانه چندين بارمرابوسيدوقول دادكه ديگردراين خصوص حرفي بامن نزند...

ازﺁن روزبه بعدديگرهيچ حرف خواستگاري براي من درخانه مطرح نشدبااينكه گاهي ميفهميدم موردي پيشﺁمده اماعمه مهين ازرفتارم نظرمنفي مراميفهميدوبه اين ترتيب به هيچ خواستگاري جواب نمي دادم.

ازمهرماه سال بعديعني وقتي سال سوم دانشگاه بودم به كمك خواهرحاج مرتضي دريك دبيرستان غيردولتي دخترانه براي مقطع پايين دبيرادبيات شدم وبه طورهمزمان هم تدريس ميكردم وهم درس مي خواندم.سه روزدرهفته دانشگاه بودم وسه روزدرهفته نيزبراي تدريس مي رفتم به همان دبيرستان.

محيط دبيرستان رادوست داشتم وخيلي زودبه كارم علاقه مندشدم.

يك روزساعت2بعدازظهروقتي ازمحل كارم به خانه برگشتم ماشين اميرراجلوي درب ديدم٬واردحياط شدم...ازچيزي كه درحياط افتاده وشكسته بودتعجب كردم!

مانيتور...كيبورد...هارد...وحتي اسپيكرهاوهدفون ازپنجره منزل امير به حياط پرت شده وحسابي منظرهﺁشفته اي رابه وجودﺁورده بود!

صداي فرياد اميروندااين بارازپايين يعني منزل عمه مهين به گوشم رسيد!

كفشهاي زيادي جلوي درب ورودي بودوصداي حرف وسخن هم زيادبه گوش ميرسيد!واردهال شدم...صداازپذيرايي ميﺁمد:

ندا:به تومربوط نيست...من اينطورزندگي رادوست دارم نهﺁن چيزي كه توميگويي...

امير:خانم حقي...ﺁقاي حقي...بفرماييد...اين هم طرزبرخوردش است.

عمه مهين:اميرجان كوتاه بياييد...صلوات بفرستيد...

اميراين بارفريادكشيد:كوتاه بيايم؟...صلوات بفرستم؟...مادرمن چطوراست تمام اهل محل وفاميل راهم جمع كني تابه ريشم هم بخندندويك خوش غيرتي محكم هم به من بگويند...

ندا:باباجان چرانميفهميد...من ديگرنمي خواهم بااميرزندگي كنم...اصلاعلاقه اي به اوندارم...مي خواهم ازايران بروم...

اميرعصبي گفت:بگو...بگومي خواهي كجاتشريف ببري...بگوشبهاوروزهايي كه من بدبخت پي تامين خواسته هاي توبودم جنابعالي با اون مرتيكه اتريشي پاي كامپيوترچه غلطي ميكردي...نبايدهم بخواهي بامن زندگي كني...چون اگرهم بخواهي من ديگرنمي توانم توراتحمل كنم...نداديگرتمام شد...

صداي مردديگري كه به نظرم پدرندابودراشنيدم:اميرخان...شماگذشت كن...

اميرمكثي كردودرحاليكه معلوم بودبه خودش فشارميﺁوردتاصدايش بلندنشودگفت:ﺁقاي حقي ازچي گذشت بكنم؟...بيشترازيك سال است كه همه رفتارش...گفتارش...همه وهمه راتحمل كرده ام...ولي اين ديگربرايم غيرقابل تحمل است كه بتوانم ازاين مسئله گذشت كنم...ﺁقاي حقي شما ميدانيد ازمن چه مي خواهيد؟!!مي خواهيد گذشت كنم ازچه ازاينكه ندا دوست داردبامردديگري زندگي كند!!!ازاينكه ماههاست بامردديگري سرگرم استﺁنهم ازطريق اينترنت وكامپيوتر!!!درثاني شماخودتان كه شنيديدخودنداهم نمي خواهدبامن زندگي كند...شماوخانم حقي ومادرم وپدرم چرانمي خواهيد متوجه بشويدكه كارمن ونداازاين حرفهاگذشته...

عمه مهين وخانمي كه حدس ميزدم بايد صداي مادرنداباشه همزمان گفتند:باباجانﺁخه نداالان حامله است...شمادوتا به زودي صاحب بچه ميشويد...

صداي ندابلندشد:ول كنيدشمارابه خدا...بچه...بچه...بچه...من مي گويم نمي خواهم بااميرزندگي كنم٬مي خواهم ازايران بروم شمامي گوييدبه خاطر بچه بايد باهم بمانيم...

عمه مهين باصدايي لرزان گفت:نداجان...الهي قربانت بروم...تكليف اين بچه چه ميشود...چرابي حساب حرف ميزني...

ندابابي تفاوتي مطلق گفت:صبرميكنم به دنيابيايدبعدتحويل شماميدهم وبعدش هم ميروم پي زندگي خودم...

صداي لا اله الا الله گفتن حاج مرتضي راشنيدم وبعدمتوجه شدم كه قصدداردازپذيرايي خارج شود.من كه درحال بيرونﺁوردن مانتوازتنم بودم وقتي حاج مرتضي راديدم باصداييﺁرام سلام كردم.حاج مرتضي نگاهي به من كردوگفت:سلام عموجان...

وقتي مانتو ومقنعه ام رابه جالباسي جلوي درب هالﺁويزان كردم به اتاقم رفتم ودرراهم بستم وخودم رامشغول مروردرسهاي دانشگاهم نمودم.نمي توانستم باوركنم كه نداتااين حدنسبت به بچه اش كه دوماه بود اورادربطن خودش پرورش داده بود بي عاطفه باشد!ساعت تقريبا5:30بودكه ندابه همراه مادروپدرش خانه اميرراترك كرد...!

من درﺁن لحظه تصورش راهم نمي كردم كه اين رفتن ندابدون برگشت باشد...اماچنين شد!

نداخيلي راحت قيد همه چيزرازدوبعدازهفت ماه كه درمنزل مادرش ماندوپس ازبه دنياﺁمدن بچه اواسط ارديبهشت ماه يك روزبعدازظهركه ازدانشگاه به خانهﺁمدم ديدم عمه مهين گريه ميكند...افسانه ورضاوسحركه صبحﺁن روزواكسن زده بودتب داشت وخيلي بي تابي ميكردهمﺁنجابودند...افسانه كلافه وعصبي بود...نمي دانست عمه راساكت كندياسحررا...رضاهم اين وسط سكوت كرده بودومعلوم بوداونيزازاينكه نمي تواندكاري دراين شرايط بكندناراحت بود!

ندابچه راﺁورده وتحويل عمه داده بودوپيغام گذاشته بودكه به اميربگوييدفردابيايددفترخانه اسنادرسمي شماره-----تاطلاق توافقي بگيريم...نداواقعاداشت ازايران ميرفت تادركنارمردي كه باچت دراينترنت عاشقش شده بودزندگي جديدي راشروع كند!!!اميردرخانه نبود.

افسانه درخانه راه ميرفت وسعي داشت سحررابخواباندوعمه مهين فقط درسكوتي تلخ به بچه اميركه روي پايش بودنگاه ميكردواشك ميريخت...بچه رادريك پتوي نوزادي پيچيده بودند...خيلي كوچك وضعيف بودﺁنقدركه من رابه يادبچه هاي نارس مي انداخت...نمي دانم چراولي دلم برايش مي سوخت...لحظه اي كنارعمه مهين نشستم وبه صورت نوزادنگاه كردم...خدايااين طفل معصوم چه گناهي كرده كه اين بلابه سرشﺁمده...بي اراده نوزادراازروي پاي عمه مهين بلندكردم ودرﺁغوشم گرفتم...پتوي رويش كناررفت وتازه ديدم نداي بي وجدان حتي لباس هم به تن اين بچه نكرده...خدايا بي عاطفه گي تاچه حد؟!!!

باتعجب به عمه مهين وبعدبه افسانه نگاه كردم وگفتم:چرااين بچه لباس ندارد...

افسانه زدزيرگريه وگفت:بايدازﺁن نداي بي همه چيزاين سوال راپرسيد...

رضاعصبي شده بودوبانوك انگشتهايش روي ميزضرب ناهماهنگي گرفته بود

عمه مهين باغصه گفت:حالاازاين به بعدبااين زانوي خرابم چطورميتوانم اين بچه رانگه دارم...خدايااين بدبختي چه بودكه نصيب اميرمن كردي...

وبعدشروع كردبه گريه...

هنوزمانتوومقنعه ام رادرنياورده بودم.بيش ازاندازه دلم براي بچه سوخت.اگرسالهاپيش مادرمن مردلااقل عزيزجون سلامت بودكه مرابزرگ كندولي اين طفل معصوم حتي مادربزرگ سالم هم نداردكه بخواهدنگهش دارد.عمه مهين زانويش به شدت ورم داشت وهميشه دردميكردوحالااگرباﺁن شرايط ميخواست يك بچه نوزادراهم نگهداري كندبعيدنبودزمين گيرشود.

همانطوركه نوزادرادربغل داشتم به رضاگفتم:رضا...بلندشوبرويم بيرون...بايديكسري وسيله براي اين بچه بخرم...

افسانه گفت:من هم ميﺁيم...

گفتم:نه...توبمان سحررانگهداري كن واجبتراست...من بارضاميرويم وهرچه رافكرميكنم لازم است ميخرم...

عمه مهين ازشدت غصه باصداي بلندشروع كردبه گريه.

برگشتم به سمت عمه مهين وگفتم:عمه شمارابه خداگريه نكنيد...خدابزرگ است...بچه گناه دارد...يك دقيقه ديگرگرسنه اش ميشود...به جاي گريه بايدفكردرست وحسابي بكنيم

رضاازجايش بلندشد.صورتش عصبي بودامايك كلمه حرف نميزد.

بههمراه رضادرحاليكه بچه اميررادرﺁغوش داشتم ازخانه خارج شديم وباماشين رضابه يكي ازفروشگاههاي بزرگ سيسموني نوزادرفتيم.قبل ازاينكه پياده شويم رضابرگشت به سمت من وباعصبانيت نگاهم كرد.

نميدانستم چرامرااينطورنگاه ميكندباتعجب گفتم:چيزي شده رضا؟!!

رضانگاهي به نوزادكردوبعدبه من...سپس گفت:سپيده؟...خوب فكرهايت راكرده اي كه داري اين كارراميكني؟

پرسيدم:كدام كار؟

رضانگاه عصبي به من كردوگفت:اين بچه اي كه الان دربغل توست پسراميراست...همان اميري كه يك روزخواستگارتوبوده ودرحال حاضرقصدصددرصدطلاق همسرش رادارد...ميفهمي؟!!منظورم راميفهمي؟!!

باتعجب گفتم:رضا...ميگويي چه كنم؟...خودت كه وضع عمه مهين راديدي...افسانه هم درشرايطي نيست كه بخواهداين بچه رانگهداري كند...خوب انسانيت حكم ميكندمن تاجايي كه ميتوانم كاري بكنم...

رضاباصدايي عصبي گفت:ببين سپيده...بعدنيايدروزي كه بگويي چه غلطي كردم انسانيت به خرج دادم ها...اين ديگرشوخي نيست...به همه چيزفكركردي؟تويك دختر21ساله اي...نگهداري اين بچهﺁنهم درخانه عمه مهين وباحضورامير!!!درﺁينده ممكن است مردم هزارويك حرف دربياورند...توكه هيچ وقت به اميرعلاقه نداشتيﺁن وقت به خاطركاري كه الان داري انجام ميدهي ميشويﺁش نخورده ودهان سوخته...

عصبي شدم وگفتم:رضا...الان وقت اين حرفهاوچرندياتي كه بعدهامردم پشت سرم خواهندگفت نيست...

رضابازويم راگرفت وگفت:ولي سپيده...توبهمن امسال درست تمام ميشود...شرايط ايدهﺁلي درانتظارت است امابااين كاري كه داري انجام ميدهي شايد تمامﺁينده ات راخراب كني...

خنده تمسخرﺁميزي كردم وگفتم:ﺁهان...فهميدم...پس منظورتواين است كه بااين كارم شايدديگرخواستگاري برايم نيايد...ببين رضااين رابه افسانه هم گفته ام...به عمه مهين وعمومرتضي هم گفته ام...به توهم گفته بودم ولي مثل اينكه يادت رفته...سعي كن بفهمي...من هيچ وقت قصدازدواج ندارم...حالاميگذاري پياده شوم ببينم براي اين طفل معصوم چه غلطي ميتوانم بكنم يانه؟

رضابازويم رارهاكردومن ازماشين پياده شدم خودش نيزازماشين پياده وپشت سرمن واردفروشگاه شد.

هرچه راكه فكرميكردم موردنيازنوزاداست ويافروشنده توصيه ميكردازچندين دست لباس وپوشك ولاستيكي وحوله وشامپو/صابون ووسايل خواب مثل پتووتشك وبالشت نوزاد/شيشه شير/پستانك و...خيلي چيزهارادرزيررگبارنگاههاي عصبي رضاخريداري كردم.رضاميخواست پولﺁنهاراپرداخت كندكه نگذاشتم وپولﺁنهاراازروي دسته چكي كه همراهم بودازحساب بانكي ام پرداخت كردم.درراه برگشت به خانه هم جلوي مطب يك مشاورتغذيه ازرضاخواستم توقف كندوبابچه واردمطب شدم.

دكترﺁنجاخانم محترم ومهرباني بودبعدازاينكه نوزادراوزن كردوقدودورسروهمه چيزش رااندازه ومعاينه كردپرسيد:خودت به بچه شيرميدهي؟

اول تعجب كردم ولي بعدفهميدم خانم دكترفكركرده مادربچه من هستم بنابراين سريع گفتم:نه...ﺁورده ام تاشماشيرلازم وتغذيه مناسبش راتعيين كنيد.

خانم دكترلبخندي زدوپشت ميزش نشست ومشغول نوشتن يكسرس مطالب شد.من هم درﺁن فاصله يك دست ازﺁن لباسهايي راكه براي بچه خريده بودم ودركيفم گذاشته بودم رابيرونﺁوردم ودرهمان فاصله به تن بچه كردم...يك لباس سرهمي ليمويي بود...وقتي بچه راپوشك ميكردم خودم تعجب كرده بودم كه اين كارهاراازكجايادگرفته ام.

وقتي لباس راتن بچه كردم يكبارهﺁنقدراين بچه به نظرم قشنگﺁمدكه ازديدنش دلم ضعف رفت!

بچه ساكتي بودنميدانم شايدندابه اوﺁرام بخش داده بودولي تاﺁن ساعت اصلاگريه نكرده بود.نوزادرادرﺁغوش گرفتم وبه خودم چسباندم وچندين بارصورت لطيفش رابوسيدم.

وقتي ازمطب بيرونﺁمدم بازبارضابه داروخانه رفتيم وطبق دستوردكترشيرخشك وويتامين وموادتكميلي لازم رابراي بچه تهيه كردم.ديگرمعلوم بودبچه گرسنه شده...طفلك رضاهرچه ميگفتم گوش ميكرداماعصبي وكلافه بودودرتمام مدت فقط به حركات من نگاه ميكرد.

جلوي يك كيوسك روزنامه فروشي كه چايي هم ميفروخت بارديگرازرضاخواستم توقف كندوﺁب جوش بگيرد.

درهمان ماشين ودرشيشه اي كه خريده بودم شيردرست كردم وبه دهان بچه گذاشتم...

خداياخودم هم نميدانستم ونمي فهميدم كي وچه وقت اين كارهارايادگرفته ام!

وقتي به خانه برگشتيم هواتاريك شده بودولي اميرهنوزبرنگشته بود.

عمه مهين به بيمارستان تلفن كردوتلفني به اميرگفت كه نداچه كرده وچه خواسته...

حاج مرتضي هم وقتي براي شام به خانهﺁمدخيلي ناراحت شد.افسانه ورضاوسحرهم شامﺁنجاماندند.

شام راكه خورديم من وافسانه ظرفهاراشستيم.سحرخوابش برده بودوپسراميرهم مثل يك فرشته كوچك به خواب رفته بود.من اورادراتاق خودم روي زمين ودررخت خوابي كه برايش خريده بودم خواباندم.

ازپنجرهﺁشپزخانه ديديم كه اميرباماشين واردحياط شد...افسانه دوباره گريه اش گرفت امازودخودش راكنترل كرد.

اميروقتي ازماشين پياده شدصورتش راديدم...مثل اين بودكه بعدازشنيدن خبرتلفني عمه مهين ده سال پيرترشده بود...چهره اش خسته وعصبي بود.وقتي درب حياط رابست بدون اينكه به خانه عمه مهين بيايديكراست رفت طبقه بالا.

بازهم ازرفتارش حالم به هم خورد...پس فقط ندابه اين بچه بي محبت نبود...حتي اميرهم بااينكه ميدانست پسرش الان درمنزل مادرش است نخواست حتي يك لحظه هم بيايد اوراببيند!

دلم براي بچه سوخت...منهم بي اراده اشكم سرازيرشدولي افسانه به رويم نياورد.

چنددقيقه بعدرضاوحاج مرتضي هم به طبقه بالارفتند.

بالاماندن رضاوحاج مرتضي خيلي طول كشيدمعلوم بوددارندبااميرصحبت ميكنند.ساعت شد12:20نيمه شب وﺁنهاهنوزپايين نيامده بودند...ازخستگي داشتم ميمردم وفرداهم بايد به دبيرستان براي تدريس ميرفتم.ازعمه مهين وافسانه عذرخواهي كردم وبه اتاقم رفتم.

تشكي راازكمدم برداشتم وروي زمين كنارپسركوچك اميرخوابيدم واصلانفهميدم رضاوحاج مرتضي كي به پايين برگشتندوحتي رضاوافسانه وسحركي رفتند.

صبح كه بيدارشدم بعدازاينكه بچه رامرتب كردم وشيرش رادادم صبحانه خودم راخوردم.

عمه مهين ازشدت دردپارنگ به صورت نداشت.وقتي ديدميخواهم بچه راباخودم بيرون ببرم گفت:سپيده جان...عمه...بچه راكجاميبري؟بگذاردرخانه...سركلاس كه نميتواني اوراببري...

خنديدم وگفتم:عمه جون بچه راكه سركلاس نميبرم...نزديك دبيرستان يك مهدكودك است ميگذارمشﺁنجا...ظهرهم باخودم برش ميگردانم.

عمه باچشمهاي به اشك نشسته مرانگاه كردوگفت:خداعمرت بدهد...نميدانم چه بگويم...

خنديدم وصورت عمه رابوسيدم وگفتم:لازم نيست چيزي بگوييد...نگران هم نباشيد...اگربچه راخانه بگذارم ممكن است شماخيلي به زحمت بيفتيدوزانويتان دردبيشتري بگيرد...من الان فقط شمارادارم دلم نميخواهدشمابيشترازاين مريض بشويد...

عمه به گريه افتادولي من ديگرمعطل نكردم ودرحاليكه پسركوچكي كه حالااحساس ميكردم دوستش دارم رادربغل گرفته وراهي محل كارم شدم.بچه رابه مهدسپردم وكارهاي لازم سپردن اوراتانيم روزبهﺁنجاانجام دادم.

بعدازساعت كاريم بچه راازمهدتحويل گرفتم وبه خانه برگشتم.

ازميان حرفهاي عمه وافسانه كهﺁن روزهم به خاطرشرايط عصبي ايجادشده به خانه عمه مهينﺁمده بودندفهميدم همان صبح اميروندابه طورتوافقي ازهمديگرجداشدندوطلاقﺁنهاقطعي شد.

ازساعت9تا12ظهرهمان روزهم پدرومادرندابادوكارگرﺁمده بودندوتمام جهيزيه نداراجمع كرده وبرده بودند!

عمه حرف ميزدواشك ميريخت...

افسانه بااينكه خودش نيزحال واعصاب درستي نداشت دائم سعي ميكردعمه رادلداري بدهد.

ازﺁن شب به بعدفهميدم اميربه منزل عمه ميﺁيدچراكه ديگرهيچ وسيلهﺁسايشي درطبقه بالاباقي نمانده بودتااميرﺁنجازندگي كند!...ولي من اصلااميررانميديدم.

شبهاوقتي ميﺁمدكه من وپسرش دراتاقم خواب بوديم صبحهاهم وقتي ميرفت كه بازمن خواب بودم...امافهميده بودم دراتاق دوران مجرديش ميخوابد.

اميراصلانميﺁمدكه پسرش راببيندواين بيشتراحساس نفرت مرانسبت به اوشدت ميبخشيد!تنهاكاري كه براي پسرش كردگرفتن شناسنامه بودكهﺁنرابه عمه مهين داده بودويك حساب بانكي براي بچه بازكرده بودكه حق برداشت رابه عمه مهين داده بود.وقتي عمه مهينﺁنهارابه من داددفترچه حساب بانكي رابه خودعمه برگرداندم ولي شناسنامه رانگه داشتم.

اميربراي پسرش اسم اميدراانتخاب كرده بودوازﺁن لحظه به بعداسم پسراميراميدشد.

سه ماه بعدخبردارشديم ندابراي هميشه به اتريش رفت!!!

اميربه قدري كلافه وعصبي بودكه حدنداشت...البته من هنوزم اورانميديدم ولي ازتعريفهاي افسانه وگريه هاي عمه ميفهميدم كه اميردرشرايط بدعصبي قرارگرفته وتقريبادوماهبعديعني وقتي پسرش5ماهه بودواوهنوزتاﺁن لحظه حتي يك بارهم نخواسته بودپسرش راببيندقصدعزيمت به كاناداراكرد!

فكرميكردم شايدقبل ازرفتنش بخواهداميدراببيند...اميدي كه حالابه جان من بسته بود.

باتمام وجودم اميدرادوست داشتم واوهم شديدابه من عادت كرده بود...هرچه قيافه اش ازنوزادي خارج شدشباهتش به اميربيشترشدوكم كم بايك نگاه ميشدتشخيص دادكه اميدپسراميراست!

اميرحتي قبل ازرفتنش هم پسرش رانديديعني نخواست كه ببيند!

شب قبل ازپروازش به عمداميدرابيدارنگه داشتم بلكه اميربخواهداوراببيند.

اميدچون عادت كرده بودسرشب بخوابدومنﺁن شب باهرترفندي بودبيدارنگهش داشته بودم ديگربداخلاق شده بودودائم گريه ميكردوسرش رابه شانه ام فشارميدادونق ميزد.

به عمه مهين گفته بودم كه به عمداميدرانمي خوابانم بلكه اميربخواهدقبل ازرفتن بچه اش راببيندولي عمه سرش رافقط باتاسف تكان داده وحرفي نزده بود.

چنددقيقه قبل ازﺁمدن امير...اميددقايقي رادرﺁغوش حاج مرتضي گريه كرده بودچون ديگرواقعاخوابش ميﺁمد.حاج مرتضي كه ديدساكت نميشوددوباره اميدرابه من برگرداندوگفت:سپيده جان باخودت بهترﺁرام ميگيردبه من زيادعادت ندارد...

تقريباده دقيقه به نيمه شب بودكه اميرﺁمد.

اميدگريه اش شدت گرفته بودوديگرجددابراي خواب بيتابي ميكرد.اميروقتي واردشدبااينكه متوجه شدم لحظاتي به من واميدكه درﺁغوشم بودخيره شدامابازهم جلونيامدكه پسرش راببيند!يكراست بهﺁشپزخانه رفت وازيخچال براي خودشﺁب برداشت وروي صندلي نشست وخودش رامشغول خوردنﺁب نشان داد.

متوجه شدم اميدپوشكش راكثيف كرده...تاپوشكش راعوض كنم واورابشوويم ديگرجيغ وگريه اش گوشﺁدم راكرميكرد.

امامن ديوانه واراميدرادوست داشتم حتي گريه هايش برايم زيبابود!اميربراي من يك عروسك زيباوزنده شده بود!

وقتي اميدراشستم وازدستشويي بيرونﺁمدماميربه اتاقش رفته بودوداشتﺁخرين وسايلش رادرچمدانش قرارميدادچون ساعت4صبح پروازداشت.

حاج مرتضي ازرفتن اميرناراحت بودواصرارداشت اميرراازرفتن منصرف كندولي موفق نشده بود.ﺁن شب هم فقط لحظاتي كوتاه بعدازﺁمدن اميربااوخداحافظي كرده ورفت خوابيد.

عمه مهين اشك درچشمانش حلقه زده بودوجلوي درب اتاق اميرايستاده بودوباصدايي پرازغصه گفت:اميرجان...مادر...نميشودحالانروي كانادا؟...خوب مگراينجابماني چه ميشود؟

متوجه شدم اميرباعصبانيت چمدانش راپرميكندولي نفهميدم حرفهاي عمه مهين عصبي اش كرده ياگريه عمه مهين ويازودخوابيدن حاج مرتضي...متوجه نبودم كه صداي گريه اميدهم ممكن است براي اميراعصاب خوردكن شده باشد!

پوشك اميدرادرست كردم ولباسش راتنش كردم اماهنوزگريه ميكرد.

اميرازاتاق بيرونﺁمدوبالاي سرمن كه اميرراحالادرﺁغوش گرفته بودم ايستادوفريادكشيد:سپيده خفه اش كن وگرنه خودم ميكشمش...

اميدكه باشنيدن فرياداميرلحظه اي ساكت شده بودبارديگربابغض شديدتري زدزيرگريه...

اميدراسخت درﺁغوش گرفته بودم بلندشدم وروبه روي اميرايستادم.

اميرقدش ازمن بلندتربوداماسعي كردم مستقيم به چشمهايش نگاه كنم...هيچ وقت اميرراتاﺁن شبﺁنقدردرمانده وپرازغصه نديده بودم...ازحرفي كه چنددقيقه پيش زده بودبه قدري عصبي شدم كه من هم بافريادگفتم:ببخشيد...واقعامعذرت ميخواهم...اين بچه شعورش بيشترازمن بود!فهميده بودكه پدرش اورادوست ندارد...اين من احمق بودم كه فكرميكردم بايداورابيدارنگه دارم چراكه شايدتودلت بخواهدقبل ازرفتنت اوراببيني...ولي اين بچه ازساعتهاپيش باگريه اش ميگفت تونميخواهي اوراببيني...من نفهم بودم...حالاهم جددابايدببخشيدكه فكرميكردم شايدكمي عاطفه پدري دروجودت مانده باشد...

سپس باعصبانيت برگشتم بهﺁشپزخانه شيراميدرادرست كردم وبعداورابه اتاق خودم بردموشيرش رادادم.چنددقيقه بعدازاتمام شيرش به خواب رفت وسكوت همه جاراگرفت.وقتي اميدخوابيدخودم هم به خواب رفتم ورفتن اميررانفهميدم!

بعدازرفتن اميربه كانادابهمن همان سال درس من تمام شد.

ديگرروزهاساعات بيشتري دركناراميدبودم وفقط ساعاتي راكه براي تدريس ادبيات دردبيرستان دخترانه غيردولتي درنزديكي منزل عمه مهين بودم تنهاساعاتي بودندكه اميدكنارم نبود.

خوداميدهم بينهايت به من عادت كرد...حس عجيبي نسبت به اميدداشتم!حتي بارهابرايم مسلم گشته بودكه اميدراازسحرهم بيشتردوست دارم!

طبقه بالاي منزل عمه مهين بعدازجدايي اميرونداخالي مانده بود.وقتي اميربه كانادارفت حاج مرتضي راضي نبودطبقه بالارااجاره بدهد.

افسانه ورضابعدازمشورت وصلاحديدباحاج مرتضي وعمه مهين تصميم گرفتندمنزل خودشان رااجاره بدهندوبراي زندگي به طبقه بالاي منزل عمه مهين اسباب كشي كردند.

سحركمي بزرگترشده بودواگرلحظه اي غافل ميشدم به جان اميدمي افتادواوراگازميگرفت وياكتكش ميزد...نميتوانستم اين وضع راتحمل كنم...ازطرفي سحردختربرادرم بودوازسويي ديگرمن ديوانه واراميدرادوست داشتم وحاضرنبودم خالي به اميدبيفتد.

كم كم تصميم جديدم رابارضادرميان گذاشتم وﺁن اين بودكه باپولي كه دربانك دارم ووامي كه بتوانم ازبانكهادريافت كنم ميتوانم يك واحدﺁپارتماني كوچك براي خودم خريده وبه طورمستقل زندگي كنم.

درابتدارضابه شدت مخالفت كردولي وقتي اصراروجديت مراديدوفهميدكه اگركمكم نكندخودم به تنهايي اقدام خواهم كردبرخلاف ميل باطنيش موضوع راباعمه مهين وحاج مرتضي نيزمطرح كردوباوجودتمام مخالفتهايﺁنهاﺁنچه راكه خواسته بودم اجراشد.

حضورافسانه دركنارعمه مهين دلگرمم كرده بودوديگرمطمئن بودم عمه تنهانيست وافسانه كه دختراوست بيش ازمن حتي مراقب اوخواهدبود.

رضاباپولي كه خودش هم روي پول من گذاشت ووام بانكي كه برايم تهيه كرديك واحدﺁپارتماني كوچك دوخوابه درهمان حوالي محل خودشان برايم خريداري كندكه البته بنابه خواست من سه دانگ رابه نام كردوسه دانگ رابه نام خودش...چون پولي كه روي پول من گذاشته بودمبلغ قابل ملاحظه اي بودوازطرفي پرداخت اقساط وام راهم خودش به عهده گرفت من هم درن شرايط بهترين راه جبران محبت اورادراين كارهمين ديدم كه سه دانگ خانه رابه نام خودش بكند.وقتي خبرخريدخانه ام به گوش عمه هاي ديگروعموهايم رسيددرروزي معين هريك باخريدهديه اي ارزشمندخانه ام راپركردند.يكي فرشهايم راهديه داد...ديگري يخچالﺁن يكي گازخوراك پزي...افسانه ورضاخورده ريزهايﺁشپزخانه وسرويس خواب هردواتاق خواب راهديه كردند...عمه مهين وحاج مرتضي نيزسرويس مبل وناهارخوري راهديه كردند.

فكرش راهم نميكردم به اين راحتي ودراسرع وقت صاحب يك زندگي مستقل وزيبادركناراميدزيبايم بشودم!

حالاديگراميدمن نيزاتاق خواب زيبايي به لطف رضاصاحب شده بودكه بسيارزيبابود.

دراتاق خواب ديگرهم يك سرويس زيباي دونفره قرارداده شدولي من هرشب دراتاق اميروكناراومي خوابيدم.

                     *******------------------------------------********

                                    ***********--------------**********

سه سال گذشت.

اميدديگرسه سال ونيمه شده بود...شيرين زبان وزيبا...تمام سرگرميم وزندگيم دروجوداميدخلاصه شده بود...اميدبه طورغيرارادي مرامامان صداميكردومن چقدرازاينكه اميدمرامادرخودش ميدانست احساس لذت ميكردم.

درهيچ كجاهم عنوان نميكردم اميدپسرمن نيست وهمين باعث شدكه ازشرخواستگاران نيزراحت شوم وكم وبيش افرادناﺁگاه براين باورپيداكرده بودندكه اميدپسرمن است وپدرش نيزايران نيست.

فصل پاييزشروع شدوبارديگرمدارس بازشده بوددرنتيجه مثل گذشته سه روزدرهفته به دبيرستان ميرفتم ودرﺁن روزها اميدرابه مهدكودك ميسپردم.

هواخيلي سردشده بودوهمين باعث سرماخوردگي اميدشد.يكشنبه صبح كه بيدارشدم چون مريض احوال بودترجيح دادمﺁن روزاورابه مهدكودك نبرده درعوض به منزل عمه مهين ببرم.خوشبختانه سحركمي اخلاقش بهترشده بودوديگرازﺁن گازهاي وحشتناكي كه اميدراميگرفت خبري نبودوبيشترباهم بازي ميكردندتادعوا.سحرواميديك سال ونيم باهم اختلاف داشتنداماميتوانستندبراي هم همبازي محسوب شوند.

وقتي جلوي درب خانه عمه مهين رسيدم زنگ زدم صداي ناشناسي اف.اف راپاسخ دادوبعددرب بازشد.

درحاليكه دست اميددردستم بودواردحياط شدم.عمه مهين درب هال رابازكرد.چهره اش به قدري شادبودكه چشمانش برق ميزد.ازكنارپاي عمه مهين سحرپريدبيرون وباعشق به سمت من دويد.

به عمه مهين سلام كردم وخم شدم وصورتش رابوسيدم وگفتم:عمه جان...سحرجان...امروزاميدمهمان شماست تامن ظهربيايم به دنبالش...باهم دعوانكنيدها...خوب؟قول ميدهي؟

سحرباهمان زبان كودكيش قول دست وپاشكسته اي دادبعدگفت:عمه سپيده...دايي اميرمﺁمده...شمادايي اميرمن راديده ايد؟

به عمه مهين نگاه كردم اوهم بااشاره سرش به من فهماندكه يعني سحردرست ميگويدواميردرخانه است!

ازاينكه اميدراﺁنجاﺁورده بودم پشيمان شدم...دلم نميخواست اميرباﺁن اخلاق بي مهرش اميدراببيند.حس ميكردم براي اميدباوراينكه اميربي محبت پدرش است خيلي سخت خواهدبود.

خواستم بگويم پس من اميدراباخودم ميبرم كه افسانه ازدرب هال خارج شدوباخوشحاي به سمت من واميدﺁمد.اميدرادرﺁغوش گرفت وچندمرتبه بوسيدبعدهم بامن سلام واحوالپرسي كرد.

ﺁهسته گفتم:راست راستي اميربرگشته؟!!

افسانه گفت:ﺁره ديشبﺁمد.

افسانه صورتش رابه صورت اميدچسباندوگفت:سپيده مثل اينكه اميدتب دارد!

جواب دادم:ﺁره...كمي سرماخورده...براي همينﺁورده بودمش اينجاتابه مهدنبرمش ولي حالاكه اميراينجاست اميدراباخودم ميبرم...

افسانه باصداييﺁرام گفت:وا...مگرخل شده اي؟بچه مريض راكجاميخواهي ببري؟

عمه مهين ازجلوي درب هال گفت:سپيده جان نميﺁيي داخل؟

جواب دادم:نه عمه...شمابفرماييدتو...بايدبروم مدرسه...

عمه گفت:سپيده جان پس من ميروم داخل پايم دردميكند...ظهرناهاربيااينجامنتظرتم.

گفتم:شمابفرماييدداخل...براي ظهرمنتظرم نباشيد...كاردارم نميتوانم.

بعدروكردم به افسانه وگفتم:نه خل نشده ام...ميترسم اميربااميدبدرفتاري بكند...

افسانه خنديدوباصداييﺁرام گفت:بروگمشو...هرچي باشه اميرپدراميداست هيولاكه نيست.

خواستم اميدراازبغل افسانه بگيرم كه افسانه نگذاشت وگفت:خودت رالوس نكن...بروسركارت...خيالت هم راحت باشدخودم مواظبشم...مگرعمه افسانه اش مرده باشد كسي بخواهداورااذيت كند...

بعدروكردبه من وگفت«بروخيالت راحت باشد...

بي اختيارباالتماس گفتم:افسانه...

جواب داد:ا...زهرمار...بروديگر...

برگشتم كه بروم دوباره گفت:سپيده ناهاربياهمين جا...

به طرف درب رفتم وگفتم:ناهارنميمانم ولي دنبال اميدميﺁيم

تاظهردوبارازمدرسه بامنزل عمه مهين تماس گرفتم وحال اميدراپرسيدم...دلم شورميزد...

درﺁن روزهايك دختر25ساله شده بودم امانسبت به اميدحس دختربچه اي راپيداكرده بودم كه عروسكش راجايي غيرمطمئن گذاشته است!دلم ميخواست هرچه زودترساعات تدريسم تمام شودوبه دنبال اميدبروم.

بالاخره ظهرشدورفتم خانه عمه مهين.هركاري كردم نتوانستم حريف افسانه بشوم وبه زورمراداخل خانه كشيد.

اميدهنوزجلوي دربراي ديدنم نيامده بوددرست برعكس هميشه!

وقتي واردخانه شدم اميرروي يكي ازمبلهاي هال نشسته بودبعدازسه سال خيلي تغييرنكرده بودولي كمي جاافتاده شده بود.مراكه ديدازجايش بلندشد.دلم نمي خواست زيادنگاهش كنم...حالانه تنهابه خاطر خاطرات گذشته ازدستش دلخوربودم بلكه به خاطراين سه سال كه هيچ خبري ازاميدنگرفته بودوفقط هرماه شنيده بودم مبلغي پول برايش ميفرستدعصبي بودم.

سلام سردواجباري بااميركردم كه لبخندروي لبهايش خشك شدوبعدبي هيچ حرف ديگري دوباره نشست.

باعمه مهين هم سلام وروبوسي كردم.

افسانه صداكرد:اميدجان...بيا عمه جون مامانتﺁمده...

متوجه شدم اميروقتي لفظ مامان راشنيدبه صورت من خيره شدولي اهميتي ندادم.درب يكي ازاتاقهابازشدواميددرحاليكه يك ماشين كنترلي خيلي بزرگ دربغلش بودبيرون دويدوﺁمدسمت من...دلم برايش شديدا تنگ شده بودبغلش كردم ومثل عادت هميشگي ام صورت وزيرگلويش راكه منجر به خنديدنش شدغرقه بوسه كردم.

اميدكه بعدازچنددقيقه خنديدن وچسباندن خودش به من دلتنگي اش راازبين بردباهمان صداي قشنگ وبچه گانه اش گفت:مامانببين بابااميرچه ماشين قشنگي برايم خريده...

نگاه پرمعني وكنايه اي به اميركردم وگفتم:ﺁره عزيزم...ديدم...چقدرماشينت قشنگ است...دست بابااميرت دردنكند.

اميربه من خيره شده بود.نگاهش كردم.به غيرازجاافتادگي اش كناره هاي موهايش نيزتك وتوك موي سفيدبه چشم ميخورد.درچشمانش غم وحسرت موج ميخورد...شايدغم نداشتن يك زندگي موفق وحسرت ازدست دادن همسرش...!

اميركلي اسباب بازي براي سحرواميدﺁورده بودوخيلي راحت توانسته بودباهمان اسباب بازيها كمبودهاي رفتاريش دربودن يك پدرخوب براي اميدراجبران كند.

اميدبه قدري به اميرابرازعلاقه ميكردكه تاحدزيادي باعث عصبانيت من ميشداماكاري نميتوانستم بكنم.

اميدپسراميربودومن حقي نداشتم جلوي محبت اميدرانسبت به اميركه دراين مدت نه تنهامحبتي به اونكرده كه هيچ سراغي هم ازاونگرفته بودرابگيرم.

بعدازظهركه رضاﺁمدنگذاشت براي شام به منزلم برگردم.

درﺁن چندساعت متوجه نگاههاي اميربه خودم شده بودم.هرباركه به طورتصادفي چشمم به امير افتاده بودفهميده بودم مرانگاه ميكند.درهمان چندساعت اميدﺁنقدربه اميرعلاقه مندشده بودكه برعكس هميشه ديگرزيادطرف من نميﺁمدواين دوموضوع يعني نگاههاي اميربه من وتمايل اميدبه اميرباعث شده بودحسابي اعصابم به هم بريزد.

ﺁخرشب رضاهرچي اصراركردكه براي خواب
رمان تلخ وشيرين
رمان تلخ وشيرين
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

رمان تلخ وشيرين


رمان تلخ وشيرين

عزيزﺁشغالهاي سبزي راجمع كردودركيسه ريخت وبه همراه لگن سبزي هاي پاك كرده كه هردورادردست گرفت بايك ياعلي محكم اززمين بلندشدوبه طرفﺁشپزخانه رفت.پشت سرش بلندشدم وواردﺁشپزخانه شدم وگفتم:عزيزجون...من نبايد بفهمم دليل اين جواب ردچي بوده؟

عزيزﺁشغالهارادرسطل گذاشت ولگن رازيرشيرظرفشويي پرازﺁب كردوبعدبرگشت به سمت من وگفت:منصورفرستادتحقيق كردند...ازهرجايي كه فكرش رابكني...محل زندگي...محل كار...هزارجاي ديگر...حتي دانشگاه ومدرسهﺁن پسرراهم زيروروكرده...ببين سپيده جان اين پسربه دردتونمي خوره...

عصبي شدم وگفتم:عزيزجون بالاخره اصل موضوع رامي گويي يانه؟

عزيزگفت:پسره قبلامعتادبوده...يك سال هم براي ترك زيرنظردكتروبيمارستان بوده...

باحالتي حاكي ازمسخره گي وعصبنيت خنديدم وگفتم:معتاد...معتادبوده...كي اين حرف رازده...كدامﺁدم معتاد است كه به كوهنوردي مي رودكه شهاب دومين نفرش باشد...تورابه خداعزيزبس كنيد...يك چيزي بگوييدكه باعقل جوردربيايد!

عزيزبه اتاق برگشت٬كنارسفره نشست ومشغول جمع كردنﺁن شد.كنارش روي زمين نشستم وگفتم:عزيزجون...به خداشهاب معتادنيست...ﺁخه كدامﺁدم احمقي اين حرفهارابه باباگفته؟

عزيزديگه به من نگاه نمي كردومشغول جمع كردن سفره بوددرهمان حال جواب داد:شايدبه نظرالان معتادنباشد...اين خبرهم مربوط به دوسال پيش اوست...

باعجله گفتم:خوب مهم اين است كه حالا مشكلي ندارد...

عزيزصدايش عصبي شده بودجواب داد:بس كن سپيده...پنج ماه پيش هم دريك مهماني گرفته بودنش...ﺁنجاهم علاوه براينكه مشروب خورده بوده موادمخدرهم مصرف كرده...

زدم زيرگريه وگفتم:دروغ مي گوييد...يعني هركس كه اين مزخرفات راگفته دروغ گفته...

عزيزعصبي شدوبه من نگاه كردوگفت:سپيده جان...دروغي دركارنبوده...همه چيربامدرك وسندثابت شده...به قول منصوراگرهم فعلاموادمصرف نكندبعدااستفاده خواهدكرد...اصلاميداني چيه؟...ترك كردن يكﺁدم معتادمثل توبهﺁقاگرگه است...ازقديم هم گفته اندكه توبه گرگ مرگ است!

باهمان گريه گفتم:به خداعزيزجون...به قرﺁن...شهاب هيچكدام ازاين كارها رانكرده ونخواهدكرد.

عزيزگفت:قسم نخورمادر...قسم نخور...اميروبابايت كه دروغ نمي گويند.

تااسم اميرراﺁوردمثل اين بودكه برق به تنم وصل كردند...پس كسي كه بابابراي تحقيق ازشهاب فرستاده بوده اميربوده است!!!باگريه گفتم:امير؟؟؟اميراين تحقيق هاي مسخره راكرده؟؟؟باباچرااورافرستاده؟؟؟باباكه ميدانست اميرخودش ازمن خواستگاري كرده؟؟؟پس چرا؟!!

عزيزبااخم نگاهي به من كردوگفت:اميربچه باخدايي است...باتمام علاقه اي كه به تودارددليل نمي شودبه پسرمردم دروغ ببندد...طفلك ازوقتي منصورازاواين كارراخواسته تمام سعي وتلاشش به دستﺁوردن تحقيقات راست وصحيح بوده كه الحمدلله همه رابامدرك پيش بابايتﺁورده...هيچ دروغي هم دركارش نبوده.

باگريه بلندشدم وبه طبقه بالارفتم٬سريع لباسم راعوض كردم...مي خواستم بروم اميرراببينم...يعني بايداوراميديدم!

وقتي پايين برگشتم عزيزازاينكه مراﺁماده بيرون رفتنﺁنهم باﺁن عجله ميديدباتعجب گفت:كجا ميروي؟

هنوزدرحال گريه بودم وتندتنداشكهاي صورتم راپاك ميكردم وگفتم:بايدبرومﺁن اميراحمق راببينم.

عزيزگفت:خيره گي چرامي كني دختر؟!!!به اميرچه كارداري؟ﺁن طفلك فقط كاري راكه ازاوخواسته بودندراكرده...

گفتم:بايدچندتاسوال من راجواب بدهد...

عزيزگفت:چشم سفيدي نكن...اميرالان بيمارستان سركارش است...

باگريه گفتم:من هم ميروم محل كارش...

دوباره عزيزگفت:خجالت بكش دختر...خودپدرومادرپسره هم وقتي بابات باﺁنهاصحبت كرده صحت موضوع راتاييد كرده اند.

باعصبانيت فريادكشيدم:من به هيچ كس كاري ندارم فقط مي خواهم امير را ببينم وچندتاسوال ازاوبپرسم.وبعدباعجله روسريم راصاف كردم وكفشم راپوشيدم واز خانه بيرون رفتم.

ميدانستم اميردركدام بيمارستان تخصصي قلب تهران مشغول به كاراست بنابراين بايك تاكسي دربست به آل بيمارستان رفتم.

وقتي واردبيمارستان شدم سريع به بخش مربوطه رفتم وسراغ دكتر امير عنايتي راگرفتم.پرستاربخش كمي من رانگاه كردوگفت:شما؟گفتم:به دكتربگوييددختردايي منصورآمده...

پرستارنيزمرابه اتاق راهنمايي كردوگفت كه آنجامنتظرباشم چراكه اتاق مخصوص خوددكترعنايتي است وبعدخودش رفت تا اميرراپيداكند.

چنددقيقه اي منظرماندم كه درهمان چنددقيقه دوباره گريه ام گرفته بود...اشك هايم ديگردراختيارخودم نبودند...يكي پس ازديگري روي صورتم سرميخوردندوازصورتم به روي كيفم ميريختند.

روي صندلي نشسته بودم واز غصه وعصبانيت دندانهايم رابه هم فشارميدادم.

بعدازچنددقيقه درب اتاق بازشدواميردرحالي كه روپوش سفيدپزشكي نيزبه تن داشت واردشدودرب رابست.همانجا جلوي درب ايستادوبه من نگاه كرد...صورتش پرازغم بود...فقط به من نگاه ميكرد...درآن لحظه دلم ميخواست چشمهايش راباناخن هايم ازكاسه درآورم ودقيقا"همين جمله رابه زبان آوردم:

اميردلم ميخواهت چشمهايت راباهمين ناخن هايم ازجادرآورم...اين مزخرفات ودروغها چيست كه تحويل بابادادهاي...

اميرحرف نميزد وفقط به من كه تمام صورتم خيس اشك بودنگاه ميكرد.

ادامه دادم:فكر كردي با اين مزخرفات وجواب ردبابابه آنها...حالازن تو ميشم...اميرمن حالم ازتوبه هم ميخورد...اگرتاچندوقت پيش نسبت به تو بي تفاوت بودم ازالان به بعدازتومتنفرم...تو خجالت نميكشي اينهمه دروغ و حرف پوچ تحويل بابام دادي...

اميرباصدايي پرازغصه گفت:سپيده...ميدانستم وقتي بفهمي من تحقيق كرده ام چه برخوردي با من خواهي كرد...ولي به خدا...به جون عزيز...من دروغي به دايي منصورنگفته ام...درست است كه توراخيلي دوست دارم ولي...

بافريادگفتم:توغلط ميكني كه من رادوست داري...اميرتوازنظرمن يكﺁدم بيشعورونفهم بيشترنيستي...

سكوت كردوچندلحظه خيره نگاهم كرد٬دوباره به همان صدايﺁرام وپرغصه اش گفت:باوجودهمان علاقه ام به توبودكه خواستم تحقيق كاملي بكنم كه لااقل باهركس ديگري كه مي خواهي زندگي كني مطمئن بشويم كه توراخوشبخت ميكندوگرنه قصد ديگري دراين بين نبوده...

باگريه گفتم:وبراي همين پرونده دوسال پيش اورااينقدربزرگ كرده اي؟!!!

جواب داد:ولي سپيده...شهاب هنوزهم ازمواداستفاده ميكند٬من جرات نكردم كه اين راديگربه دايي منصوربگويم...

به ميان حرفش رفتم وگفتم:خفه شو...ديگرخفه شو...يك كلمه ديگردراين موردحرف بزني هرچي ازدهنم دربيايدبه توميگويم...اميربس كن اينقدردروغ به هم نباف...من باشهاب بارها وبارهابه كوه رفته ام...ازصدتاﺁدم مثل تو هم بهتركوه نوردي ميكند...كدامﺁدم معتادراپيداميكني كه بتواندمثل اودركوهپيمايي بي هيچ مشكلي قدم ازقدم بردارد...

اميرروي صندلي نشست وباچهره اي گرفته به نقطه اي خيره شدسپس بارديگربه من نگاه كردوگفت:سپيده به خدادروغ نيست...چرانمي خواهي باوركني؟به خدادروغ نمي گويم...من مطمئنم...

به هق هق افتاده بودم٬گفتم:من كه باورنمي كنم...چون مطمئنم شهاب معتاد نيست...ولي تويك چيزي راباوركن وﺁن اين است...حالاكه باباجواب ردبه شهاب داده اينكه هيچ...ولي حاضرم باﺁدمي به مراتب بدترازشهاب زيريك سقف زندگي كنم...بدبخترين زن روي زمين بشوم اما...امازن تونميشوم...اميرحالم ازتوبه هم ميخورد...هيچ وقت تورابه خاطردروغهايي كه سرهم كرده اي نخواهم بخشيد...

بلندشدوازپارچﺁب روي ميزش يك ليوانﺁب ريخت وبه طرف منﺁمدﺁنقدرازدست اوعصباني بودم كه باشدت دستش راپس زدم وليوان ازدستش به زمين افتادوشكست...سپس باگريه ازاتاقش بيرونﺁمدم وبه خانه برگشتم.

ازشهاب كاملا بي خبربودم.نميدانستم چه كنم شماره تلفن خانه شان راقبلا به من داده بودولي ﺁنجاهم هرچه زنگ ميزدم كسي گوشي رابرنميداشت!

به سوسن تلفن كردم چون حدس ميزدم محسن كه با سوسن درارتباط است شايد شماره فرهادراداشته باشد.فرهاددوست نسبتا صميمي با شهاب بود.سوسن وقتي جريان رافهميدناراحت شدوگفت كه منتظرتلفن اوبمانم شايد بتواندشماره فرهادراگيربياورد.عزيزهيچ چيزنمي گفت٬فقطيك جانشسته بودوتسبيح به دست صلوات مي فرستادوگاه گاهي نفسهاي عميق وصداداري ازته دل ميكشيد...به هق هق بدي دچارشده بودم...گريه ام ازكنترلم خارج بود!بيست دقيقه بعدتلفن زنگ خورد...

بااولين صداي زنگ گوشي رابرداشتم سوسن بود...صدايش ناراحت بود...خيلي ترسيدم...نميدانم چراولي ترسيدم گفتم:چي شده سوسن؟!!!

مكثي كردوگفت:هيچي...چرااينطوري ميكني؟...بافرهادتماس گرفتم گفت كه دوروزي هست كه اوهم ازشهاب بي خبر است...

دوباره باصداي بلندگريه كردم٬سوسن ازپشت خط گفت:وادخترمگرديوانه شده اي...چرا اينطوري ميكني؟

معلوم بودكسي كنارش است چون حس ميكردم درضمني كه با من صحبت ميكندباديگري هم حرف ميزند...دلم شورميزد...دائم فكرميكردم اتفاقي افتاده وسوسن كه حالاصدايشﺁنقدرناراحت بوددليلش همان اتفاق مي باشد.

باگريه گفتم:سوسن تورابه خدا...اتفاقي افتاده؟...شهاب چيزيش شده؟

سوسن مكثي كردوگفت:نه...اه...توچرااينقدرگريه ميكني؟

گفتم:سوسن دارم ديوانه ميشوم...

سوسن گفت:نگران نباش...فرهادميگفت دوشب پيش كه بااوصحبت ميكرده قراربوده شب به مهماني منزل خاله اش برود...خاك برسرت تواينطوري اشك ميريزي وبي قراري ميكني...ﺁن وقت شهاب به همه چيزش ميرسد...الان هم كه ازاوبي خبري ختمامسافرت رفته ياجايي سرش گرم است...

مكثي طولاني كردودوباره گفت:سپيده اينقدرنگران نباش...

امالحن گفتارش معلوم بوداين حرفهارا كسي كه كنارش نشسته به اوياد ميدهد!چون افكارسوسن ازلحن كلامش معلوم بودكاملاپريشان شده!!!

ميدانستم سوسن نقطه ضعفش اين است كه اورابه جان پدرش قسم بدهم٬يكباره گفتم:سوسن تورابه جان بابايت...راستش رابگو...چيزي شده؟براي شهاب اتفاقي افتاده؟

يكدفعه متوجه شدم كه زدزيرگريه وگوشي مثل اين بودكه ازدستش افتادبعدبلافاصله صداي مريم راپاي تلفن شنيدم!گفت:الو...سپيده...منم مريم...سلام...ببين ماهم چيززيادي نميدانيم...يعني همين الان كه سوسن به محسن وبعدبه ا

فرهادزنگ زدفهميديم...ببين...چه طوري بگم...شهاب دوشب پيش درمهماني منزل خاله اش اينطوركه فرهاد ميگفت مثل اينكه...درﺁن مهماني فقط جوانهابودند...بعضي هاموادمصرف ميكردند...شهاب هم مصرف كرده...

نفسم بندﺁمده بود٬صدايي ديگرازمن خارج نميشد٬فقط اشكهايم بودكه يكي يكي ازمژه هايم به روي تلفن ميريخت.

مريم ادامه داد:ببين سپيده...گوش كن...ديوانه بازي درنياوري ها...همان شب بعدازمصرف مثل اينكه زياده روي كرده حالش بد ميشود...اورامي برند بيمارستاني دركرج وبعدكه ميبينندكاري نمي توانندبكنند اورابه بيمارستان(....)درتهران منتقل ميكنند...الان همﺁنجاست.

گوشي راقطع كردم.

بيمارستاني راكه مريم نام برده بودهمان بيمارستان تخصصي قلبي بودكه اميردرﺁن كارميكرد...پس يعني امروزكه منﺁنجابوده ام شهاب هم درهمان بيمارستان بستري بوده است!!!!

دوباره بلند شدم...عزيزهم ازجايش بلندشدوباعصبانيت گفت:كجامي روي دختر؟؟؟

بافريادگفتم:ولم كن عزيز...ولم كن مي خواهم بروم بميرم...

عزيزوقتي حال ووضه مراديدبه دنبالم تاجلوي دربﺁمدوگفت:دخترﺁخه چي شده؟چراخيرگي ميكني؟اين كارهاچيه؟؟؟

باهمان گريه درحاليكه داشتم ازدرب حياط بيرون ميرفتم گفتم:واي به حالتان اگرشهاب طوريش بشود...اين رابهﺁن باباي به اصطلاح بامحبت من هم بگوييد...

عزيزعصبي شدوگفت:خجالت بكش دختر...

جلوي درب ايستادم گفتم:بهتره به باباواميربگوييدخجالت بكشند...من ميدانم شهاب مدتهابودلب به هيچ چيزنزده بود...هيچ موادي مصرف نكرده بود...ولي باتصميمي كه باباگرفت به شهاب نشان دادكه پاك بودن فرقي با نبودن ندارد...بعدازجواب بابا شهاب حتمابااين كارخواسته خودش راخلاص كند...فقط برويددعاكنيدبراي شهاب اتفاقي نيفتاده باشد...

عزيزچشمهايش ازتعجب گردشده بودوگفت:مگربرايﺁن پسره چه اتفاقي افتاده؟

تمام صورتم ازاشك خيس خيس شده بودگفتم:هيچي...هيچ اتفاقي نيفتاده...فقط مطمئنم وقتي بابادليل جواب ردش رابهﺁنهاگفته شهابﺁنقدرموادمصرف كرده تاخودش راخلاص كند...من مطمئنم كه غيرازاين نبوده...

عزيزبادست كوبيدبه صورتش وگفت:ياابوالفضل...

دوباره گفتم:فقط برويددعاكنيدبراي شهاب اتفاقي نيفتاده باشد.

ديگرنايستادم وازدرب حياط بيرون رفتم وچنان درب رابه هم كوبيدم كه صدايش تمام محيط چنددرهمسايهﺁنطرفترراهم پركرد.

دوباره بايك تاكسي دربست به بيمارستان برگشتم.ساعت تقريبا11:20بودكه واردبيمارستان شدم.به محض اينكه واردسالن شدم فرهادراديدم...رنگش پريده بودوچهره اش شديداخسته بودبه طرفمﺁمدوگفت:دختركجابودي اين مدت...هرچي تماس ميگرفتم...هرجايي كه فكرش راميكردم دنبالت گشتم...سراغت راازبچه هاميگرفتم ولي هيچ كس خبري نداشت...

باگريه والتماسﺁستين لباس فرهادراگرفتم وگفتم:فرهاد...شهاب حالش چطوره؟...كجاست؟...اصلاچرااينطوري شد؟

فرهادمراكشاندوروي صندلي هاي سالن نشاندوگفت:وقتي پدرت جواب ردميدهد...شهاب ديوانه ميشود...پسره احمق تاميتواندوجاداردبه خودش موادتزريق ميكند...بعدهم دچارايست قلبي ميشودو...

فرهادگريه اش گرفت...نمي توانستم افكارم راجمع كنم...فقط منتظرشنيدن بقيه ماجرامانده بودم.

بعدازگذشت لحظاتي فرهادادامه داد:بيمارستان كرج جوابش كرد...طفلك مادرش مثل ديوانه ها شده...پدرش هم همينطورولي وضع مادرش بدتراست.

بلندشدم وگفتم:من بايدشهاب راببينم...

فرهادسريع بلندشدوگفت:نه...نه...يك وقت اين كاررانكني...مادرش گفته هركسي رااجازه ميدهدبه ديدن شهاب برودبه غيرازتو...تواصلانبايد به سمت شهاب بروي...

باگريه گفتم:من!!!چرامن نبايد اوراببينم؟!!اصلامي خواهم دكترشهاب رادراين بيمارستان ببينم...اسم دكترش رابه من بگو.

فرهادكه بيشترسعي داشت جلوي راه مرابگيرددرهمان حال گفت:سه متخصص بالاي سرش هستند...دكترمعماريان...دكترطلايي ودكترعنايتي.

اسم دكترعنايتي صدباردرگوشم تكرارشد...خدايا...اين چه بازي است...چرابايداميردكترشهاب بشود...خدايا...

نفهميدم باچه سرعتي ازپله هابالارفتم.حالاديگراتاق اميررادربيمارستان ميدانستم كجاست ودركدام طبقه است.نمي فهميدم پله هاراچندتايكي بالاميرفتم...وقتي به بخش مربوطه رسيدم بي معطلي به سمت اتاق اميررفتم ودرب رابازكردم...پرستاري به طرفمﺁمدوگفت:خانم؟...چي كارميكنيد؟!

اميردراتاق پشت ميزش نشسته بودبه محض اينكه مراديدازجايش بلندشدوبه پرستارگفت:اشكالي ندارد...بگذاريد بيايد تو...

وبعدخودش ازپشت ميزبيرونﺁمد.داخل اتاق كه شدم فهميدم پرستاربيرون رفت ودرب رابست.ازبس اشك درچشمم بوداميررابه وضوح نميديدم...جلورفتم وروبه رويش ايستادم.پلكهايم راروي هم فشاردادم تااشك درونش تاجايي كه امكان داشت تخليه شودبلكه بتوانم اميرراواضح ببينم...به صورتم خيره شده بود...چهره خودش نيزخسته وعصبي بود.

باتمام تواني كه درمن باقي مانده بودسعي كردم اين جمله راازدهانم خارج كنم...صدايم ديگردرنميﺁمد...مثل اين بودكه كسي گلوي مراگرفته وباتمام قدرت فشارميدهد...گفتم:حالش چطوره؟

اميرﺁب دهانش رافروبرد...حلقه اشك رادرچشمهايش ديدم...سرش رابهﺁهستگي به طرفين تكان دادوزيرلب گفت:بد...خيلي بد.

جلوي اميرروي دوزانوافتادم وپاهاي اميرراگرفتم به التماس افتادم:امير...تورابه خدا...تورابه قرﺁن...يك كاري بكن...اميرنگذارشهاب بميرد...

به پاي اميرافتاده بودم...اميرهرچه سعي ميكردمراازروي زمين وپاهايش بلندكندنمي توانست.باگريه گفتم:امير...خواهش ميكنم...اميرالتماست ميكنم...يك كاري بكن...به خدااگرشهاب راسالم ازبيمارستان  بيرون بفرستي قول ميدهم...قسم ميخورم طبق خواست تو وبابا ديگراسمش راهم نياورم...اميرتورابه خدا...يك كاري برايش بكن...اصلامن غلط كردم كه عاشق شهاب شدم...توفقط يك كاري براي شهاب بكن...من قول ميدهم اگرشهاب زنده ازاين بيمارستان بيرون برودديگرحتي يك بارهم اورانبينم...اميرتورابه جان عمه مهين...اميرالتماست ميكنم...

اميربالاخره مراازروي زمين بلندكرد.صورت خودش نيزازااشك خيس شده بودولي سعي ميكردخودش راكنترل كند٬دائم ميگفت:سپيده...ﺁرام باش...اين كارها چيه كه ميكني؟...به خداهمه داريم تلاش ميكنيم كه اورابرگردانيم...ولي موادي كه مصرف كرده خيلي مقدارش زياد بوده...درضمن سپيده...اين باراول نيست كه به اين روز افتاده...سه ماه پيش هم اينطوري شده...هفت ماه پيش هم وضعش مثل الان بهc.c.uكشيده بوده...همه چيزدرپرونده پزشكيش بنابه اظهارات پدرومادرش درپرونده اش منعكس شده...ولي اين بارخيلي مصرف كرده...خيلي زياد...مي فهمي؟!!

دوباره صدايم درگلوخفه شده بود...فقط اشك ميريختم...اميربازوهاي مراگرفته وبدوروبه خودش نگه داشته وسعي ميكردوضع شهاب رابرايم شرح بدهدواينكه ديگرنميشودكاري برايش انجام داد!

دراين لحظه پرستاري دوضره به دراتاق زدوبعددرب رابازكردوباعجله روكردبه اميروگفت:دكتر...c.c.u...شماراخواسته...سريع.

اميرمراروي يكي ازصندلي هاي اتاقش نشاندوباجديت گفت:سپيده گوش كن...گوش كن چه ميگويم...همين جابمان... سمتc.c.uهم پيدايت نشود...شنيدي...همين جا مي ماني تا من برگردم.

بعدباعجله به همراه پرستاربدون اينكه درب راببندد ازاتاق خارج شد.همانطوركه روي صندلي نشسته بودم سرم رابه ديوارگذاشتم...ديگراختياراشكهايم رانداشتم.سكوت همه جاراگرفته بود.چنددقيقه بعدصداي دوپرستاررادربيرون اتاق شنيدم:

---طفلك

---پسره مرد؟؟؟

---ﺁره

---همان شهاب فرهنگ؟؟؟پسره كه ديشب اورابه اينجا منتقل كرده بودند؟؟؟

---ﺁره...طفلك مادرش خودش راكشتهﺁنقدركه به روي پاهاش كوبيده...پدرش هم كه دائم سرش رابه دويارمي كوبدوفريادميكشد

---واي...خدابه خانواده اش صبربدهد...

---من كه فكرميكنم مادرش ديوانه بشود...ازديشب تاحالانه چيزي خورده بوده ونه خوابيده وبده!فقط پشت دربc.c.uنشسته بوده!الان هم كه ازشدت غصه دارد ديوانه ميشود...

---بازهم جاي شكرش باقي است كه زن نداشت...

....

ديگرحرفهايشان رانشنيدم...ازجايم بلندشدم...پاهايم مي لرزيد...واردراهروشدم وبه سمت پله هارفتم...صداي فريادهاي مادرشهاب راميشنيدم...باتمام وجودش شهاب راصداميكرداماديگرجوابي براي فريادهايش نبود...شهاب من مردبه همين راحتي كه دركلام وجوددارداودنيارابراي هميشه ترك كرد.

ازپله هاپايين رفتم...شانه ام به ديواركشيده ميشد وﺁهستهﺁهسته قدم روي پله هامي گذاشتم...سرم گيج ميرفت...به سختي ازساختمان بيمارستان خارج شدم...نمي دانستم به كجابايد بروم...طاقت باورمرگ شهاب برايم غيرممكن بود...همين دوهفته پيش بودكه باهم كلي دركرمان مي گشتيم ومي خنديدم...ازﺁينده وزندگيمان حرف ميزديم...ازاينكه جشن راچطوربگيريم...من چه لباس عروسي رادوست دارم...اوچه رنگ كت وشلواربپوشد...خدايا...يعني سهم من ازعاشقي همين بود؟

واردمحوطه ي بازبيمارستان شدم شروع كردم به راه رفتن دركنارساختمان وپشت ساختمان كنارشمشادها روي چمن محوطه نشستم وبه درختي تكيه دادم...اشك ريختم...اشك ريختم...ولي صدايم درنميﺁمد...كيفم رادردستم ميفشردم...صداي اذان ظهرراشنيدم...اماهنوزهمانجانشسته بودم...يك ساعت...دوساعت...سه ساعت...نمي دانم چندساعت...فقط بي صدانشسته بودم واشك مي ريختم.

جايي كه نشسته بودم اصلاجلوي ديدنبودوهيچكس هم مرانمي ديدوچون صدايي هم ازگلويم خارج نميشدكسي هم متوجه حضورمن درپشت ساختمان نميشد.

اذان مغرب راهم شنيدم...هواتاريك شده بود...محوطه بيمارستان خلوت شده بود...فقط گاه گاهي ماشين وياﺁمبولانسي واردوخارج ميشد.ﺁنقدرگريه كرده بودم كه ديگررمقي برايم نمانده بود!

هواتاريك تاريك شده بودوصداي جيرجيركهاازميان چمنهاودرختان تمام فضاي محيط بيمارستان راپركرده بود...

نورچراغ قوه اي به چشمم افتادوبعدصدايي شنيدم:جناب سروان...جناب سروان...فكرميكنم پيدايش كرديم...تشريف بياوريد...اينجاست...

ساعت يك بعدازنيمه شب بودومن اززمان غافل شده بودم!

ساعتي بعد مراباماشين پليس جلوي درب خانه رساندند...ﺁنقدرغصه دردلم احساس ميكردمكه ديگرهيچ چيزبرايم اهميت نداشت...جلوي درب حياطمان شلوغ بود...بابامضطرب ونگران كنارماشينش ايستاده بود...اميرهم ماشينش راپشت ماشين باباپارك كرده بودوداشت با باباصحبت ميكرد...عزيزچادرسرش بودورنگ به صورت نداشت اوهم جلوي درب حياط ايستاده بود...عمه مهين وحاج مرتضي هم ايستاده بودند.

معلوم بودساعتهاست كه دنبال من ميگردند.

افسرپليس بعدازساعتهاتجسس درشهرحدس ميزندكه شايد من هنوزدرهمان محيط بيمارستان باشم وبعدازپيداكردن من سريع موضوع راتلفني به خانه اطلاع ميدهند...

باباواميركه ساعتها درپي من گشته بودندحالاجلوي درب حياط منتظر بودندتاپليس مرابه خانه برگرداند.

ازماشين كه پياده شدم بابابرافروخته وعصبي به طرفمﺁمد...برايم مهم نبود...بدنم ضعف ميرفت...ولي سرپا ايستادم تانزديكم رسيد٬صداي اميركه پشت سربابابه سمت من ميﺁمدراشنيدم:دايي...خواهش ميكنم...

بابابه محض اينكه نزديك من رسيدچنان كشيده اي به صورتم زدكه محكم به ماشين پليس خوردم.

صداي عزيزوعمه مهين كه به طرفمﺁمدندراشنيدم٬عزيزگفت:منصور!!!اواخاك برسرم...

عمه مهين گفت:داداش!!!

صداي بابادرﺁن وقت شب بلندشد:دختربيشعور...هيچ ميداني چه غلطي ميكني...نميگويي اين همهﺁدم رامسخره خودت كرده اي كه چه؟

بارديگرخون دماغم راه افتاد...عزيزخواست كمكم كندكه باصدايي پرازضعف گفتم:ولم كنيد...

نگذاشتم عزيزوعمه دست به من بزنند.اميربانگاهي پرازغصه به من نگاه ميكرد...عمه مهين وعزيزبه گريه افتاده بودند...شايد وضع وحال منﺁنقدرتاسف بارشده بودكه ديگربايد هم به حالم اشك ميريختند...دوباره صاف ايستادم...متوجه بودم كه قطره قطره خون ازدماغم ميريزداماديگراهميتي برايم نداشت...بابادوباره به سمتمﺁمدتاكشيده ديگري به من بزندكه اميرازپشت باباراگرفت وگفت:دايي...خواهش ميكنم...بسه...

بابافريادكشيد:به خداسپيده...به ارواح خاك ناهيد...امشب تكليف توراروشن ميكنم...

باباتابهﺁن روزحتي سرمن فريادهم نكشيده بودوليﺁن شب...

عمه مهين گفت:داداش تورابه خدا دادنكشيد...نصف شب است...الان مردم ميريزند توخيابان...برويم تو...

اشك وخون باهم ازصورتم مي چكيد.لبخندتلخي زدم وباصدايي كه ديگررمقي درﺁن نمانده بودروكردم به باباوگفتم:خسته نباشيد...بابادستتان دردنكند...45روزتلاش براي اين نتيجه...واقعاكه طاقت فرسابودنه؟...خسته نباشيد...همين رامي خواستيد نه؟...شهاب كه رفت ومرد...حالانوبت من است...نه؟...ولي قبا ازاينكه به قول خودتان تكليفم راروشن كنيدبگذاريدحداقلﺁخرين حرفهايم رابزنم...

بابادوباره فرياد كشيد:خفه شو...پدرسوخته بي چشم ورو...

عزيزگريه ميكرد وگفت:منصورمادربسه...بياييدبرويم داخل خانه...

حاج مرتضي گفت:منصورخان...شماكوتاه بياييد...اينجاكه جايش نيست...

باهمان صداي پرازغصه گفتم:چشم...خفه هم ميشوم...هرچه شمابگوييدهمان است...ولي بدانيد مرده وزنده من ديگرفرقي ندارد...حالم ازهمه شماها به هم ميخورد...ازهمه شماها بدم ميايد...

بابادوباره هجومﺁوردكه اينبارافسرپليس ويك سرباز نيزجلوي اوراگرفتند.

هنوزدماغم خون ميﺁمد.عزيزبازويم راگرفت وگفت:بيامادر...بيافدايت بشوم...برويم داخل...بابايت رابيشترازاين عصباني نكن.

بازويم راازدست عزيزبيرون كشيدم وگفتم:به من دست نزنيد...عزيزجون...ازشماهم بدم ميﺁيد...ديگرنمي خواهم هيچ كدام يك ازشماهاراببينم...ديگرازخودم هم بدم ميﺁيد...ولي ازهمه بيشترازامير...ازتوامير...به خاطركاري كه كردي...وبعدازخودم٬چون مسبب اصلي اتفاق پيشﺁمده براي شهاب رابيشتردروجودخودم ميبينم.

عمه مهين خواست دستم رابگيردكه ممانعت كردم.گفت:عمه جان...فدايت بشوم...ازدماغت همينجورخون مي چكد...بيابرويم داخل...

ديگرحرفي نزدم وبه سمت درب حياط رفتم وواردشدم.وقتي واردخانه شدم جلوي پله هاكه رسيدم چشمم سياهي رفت وديگرهيچ چيزنفهميدم!

وقتي چيم بازكردم روزشده بودولي چه ساعتي نمي دانستم...درهمان طبقه پايين داخل يكي ازاتاقهارخت خواب برايم پهن كرده بودند وسرمي هم به دستم بود.صداي صحبتﺁرام عزيزوعمه مهين ازﺁشپزخانه به گوشم ميرسيد...بلندشدم ونشستم٬لباسهايم راعوض كرده بودند...براي لحظاتي همه چيزرافراموش كرده بودم ولي اين فراموشي زيادطول نكشيد...دوباره اشكم سرازيرشد...دست انداختم سوزن سرم راازدستم بيرون كشيدم كه خون ازجاي سوزن زدبيرون.سريع دستمال كاغذي رابرداشتم وچندتاازن بيرون كشيدم وروي جاي خونريزي گذاشتم.ازسروصدايي كه بلندشدعمه مهين وبعدعزيزجون به اتاقﺁمدند.

خون زيادي ازدستم بيرون ميريخت وخيلي سريع دستمالهايي كه رويش گذاشته بودم غرق خون شد.

عمه مهين با ديدن دستم عصبي شدوگفت:اي واي...عمه جان...چرااينطوري ميكني...ديشب تاحالاكه توخودت راكشتي...ﺁنهمه خون ازدماغت رفته...حالاهم كه اينجوركرده اي...چراباخودت اينجورميكني...

همانطوركه يك دستم روي جاي سرم ودستمالهاي خوني بودﺁهسته ازجايم بلندشدم...سرم كمي گيج ميرفت اماميتوانستم روي پابايستم.عزيزهيچي نمي گفت وفقط بانگاهي پرغصه به من نگاه ميكرد.رفتم به سمت درب اتاق٬عزيزازجلوي در كناررفت كه من خارج شوم.عمه مهين اماقدم به قدم پشت سرم ميﺁمدوحرف ميزد:عمه الهي فدايت شوم...چي مي خواهي...بگوبرايت بياورم...

ازاتاق كه خارج شدم به ساعت ديواري نگاه كردم12:20ظهربود!معلوم نبودازديشب تابه حال چندسرم به من زده بودندولي مسئله اين بودكه من هيچ چيزازوقتي جلوي پله ها افتادم به زمين ديگرنفهميده بودم...مطمئن بودم كه اميرسرم دستم رازده بوده.عمه هرچي حرف ميزدجواب نميدادم٬بالاخره صداي عزيزدرﺁمد:مهين جان مادرمگرنمي بيني كه جوابت رانمي دهد...اينقدردنبال دنبالش هم راه نرو...بگذارببينم خودش چه مي خواهد.

به دستشويي رفتم وﺁبي به صورتم زدم.دقيقه اي بعد خون دستم نيزبندﺁمد.دلم نمي خواست ديگرهيچكدام ازافرادخانواده وفاميل راببينم...حالم ازديدن همه به هم ميخورد...ازدستشويي كه بيرونﺁمدم عمه مهين ليوان شيروعسلي رادردست داشت وهم ميزدبه طرفمﺁمدتاﺁنرابه من بدهدكه با دست اشاره كردم نمي خورم وبعدﺁرامﺁرام ازپله ها بالا رفتم.

دلم مي خواست به اتاق خودم بروم.صداي زنگ دربلندشدوقتي عزيزبا اف اف دررابازكردلحظاتي بعدصداي اميرراشنيدم كهﺁمدداخل...بي توجه به همه چيزازپله هابالارفتم وبه اتاقم واردشدم.پشت سرمن چندضربه به دراتاق خوردوبعداميرﺁمدداخل.اصلانگاهش نمي كردم...روي تختم درازكشيدم...

كنارم روي تخت ودستي كه سرم راازﺁن بيرون كشيده بودم بادستش گرفت٬خواستم دستم راازدستش بيرون بكشم كه فهميدم محكم وجديﺁنراگرفته وبه جاي سوزن وكبودي وتورم ايجادشده دراثربيرون كشيدن سوزن سرم ازدستم نگاه ميكند.باصدايي عصبي وخيلي جدي گفت:مگرديوانه شده اي؟...اين خل بازي هاچيه؟...ديشب نزديك بودبميري...فشارت افتاده بودروي5...

بابغض وگريه گفتم:چه خوب...كاشكي مرده بودم تاقيافه تووبقيه رانميديدم...

همانطوركه دستم راهنوزمحكم دردستش نگه داشته بودنگاه پراخمي به صورتم كردوبعدگفت:سپيده دست ازاين بچه بازيهابردار...مي خواهي چي راثابت كني؟

جواب دادم:چيزي رانمي خواهم ثابت كنم...فقطديگرنمي خواهم هيچكدامتان راببينم...

اميردستم رارهاكردوﺁرام روي تخت گذاشت.ﺁرنج دودستش راروي زانوهايش گذاشت وسرش راميان دودستش گرفت وبعدازچندلحظه دوباره سرش رابلندكردوگفت:سپيده...چرانمي خواهي باوركني...شهاب به موادمخدراعتياد داشت...كم هم نه...زياد...سعي كرده بودندتركش بدهندامازيادموفق نبودند...

بلندشدم وروي تخت نشستم٬دوباره تمام صورتم ازاشك خيس شده بود.

اميرادامه داد:به خدا...به قرﺁن...به جان مادرم...به جان خودم...اصلابه جان تو...به تمام مقدساتي كه توبهﺁن اعتقادداري قسم ميخورم...سپيده من دروغ نگفتم...هروقت بخواهي حاضرم خودت را...

ديگرطاقتم تمام شده بودوتحمل شنيدنﺁن حرفهارانداشتم...درحاليكه گريه امانم رابريده بودفقط توانستم باصدايي خفه وپرازبغض بگويم:امير...بلندشوبروبيرون...ازاتاقم بروبيرون...به خدااگريك كلمه ديگرحرف بزني خودم راميكشم...جلوي چشم توهم اين كارراميكنم...شوخي هم ندارم...بلندشوبروبيرون...ديگرحالم ازهمه شمابه هم ميخورد...بروبيرون...

ودوباره روي تخت درازكشيدم وپشت به اوكردم وزار زار زدم زيرگريه...اميرهم چند دقيقه بعدبلندشدوازاتاق بيرون رفت.

مرگ شهاب باعث شديك ترم عقب بيفتم.شايد اينطوري بهتربودچون بچه هايي راكه دردانشگاه مي شناختم وهمه نيزازموضوع خبردارشده بودندراديگركمترمي ديدم.ازﺁن تاريخ به بعدرفتارم درخانه به كلي تغييركرد...ديگرواقعاهيچ شباهتي به سپيده قبل نداشتم!!!ساكت شدم...ﺁنقدركه درتمام طول ساعاتي راكه درخانه بودم يك كلمه با كسي حرف نمي زدم...حتي باعزيزكه همه جوره سعي ميكردبه من محبت كند...اگرساعتهادرخانه مي ماندم يك كلمه باعزيزجون حرف نمي زدم٬فقط اگرسوالي ازمن ميكردبا بله يا نه وجوابي كوتاه پاسخش راميدادم...باباهم همينطور...بيشترشبهاكه به خانه ميﺁمدمن يكي دوساعت قبل ازﺁمدن اوبه بهانه خوابيدن به اتاقم رفته بودم...گاهي اصلانمي فهميدم كي به خانه ميﺁيد٬فقط بعضي شبهامتوجه ميشدم كه بابابه اتاقم ميﺁيدوبدون اينكه چراغ راروشن كنددقايقي روي صندلي كنارتختم مي نشيندوبه من نگاه ميكندوسپس بهﺁرامي پيشاني ام رامي بوسيدوازاتاق بيرون مي رفت ومن تمامﺁن لحظات خودم رابه خواب ميزدم.

ديگربه هيچ مهماني نمي رفتم...عزيزوبابانيزباتمام ميل باطنيشان كه دوست داشتند من همراهشان باشم امااصراري به من نمي كردندچون ميدانستندمن نه يك كلمه حرف ميزنم ونه باﺁنهابه جايي خواهم رفت.تمام روزهايي كه بايدبعدازيك ترم عقب افتادگي بارديگربه دانشگاه ميرفتم رادرتنهايي مي گذراندم وفقط كل بيرون رفتن من ازمنزل خلاصه شده بوددرهمان مسيررفت وبرگشت دانشگاه!

وقتي امتحانات پايان ترم من شروع شدافسانه ورضابه تهرانﺁمدندولي من حتي باﺁنهانيزبرخوردي سردوخشك كردم...ديگرواقعاحوصله هيچ كس رانداشتم!

اميردوسال خدمت سربازيش رامي گذراند وچون پزشك بوددرهمان تهران افسروظيفه شده بودودربيمارستان ارتش نيز همزمان خدمت ميكرد...ولي من مدتها بودكه اورانديده بودم!

رضاوقتي به كرمان برگشت افسانه راباخودش نبردچون يك ماه ديگرزمان زليمان افسانه بود.باهم به توافق رسيده بودندكه افسانه درتهران زايمان كندواين مدت راپيش عمه مهين بماندكه البته مشخص بودخودرضاهم اينطوري خيلي خيالش راحتتربودگرچه مدت طولاني خودش دركرمان تنها مي مانداماشرايط اينطوري بهتربود.افسانه درﺁن مدت هروقت خانه ما ميﺁمدسعي ميكردبامن حرف بزندومرانصيحت كندوحتي ازﺁن حال وهواخارج كندولي من فقط درسكوتي غمبارنگاهش ميكردم وبيش ازچندكلمه بااوحرف نميزدم اوهم طفلك وقتي احساس ميكرداگرمراتنهابگذاردلطف بيشتري درحق من كرده بابي ميلي مراترك ميكرد.بالاخره يك ماه گذشت ودخترقشنگ رضاوافسانه به دنياﺁمدواسمش راسحرگذاشتند.

افسانه زايمانش سزارين بودويك هفته دربيمارستان بستري شد ومن درﺁن مدت فقط يك باربه ملاقاتش رفتم وهمان يك بارهم اميرراديدم...

حضوردرميان افرادفاميل كه همه براي ملاقات ﺁمده بودندبرايم زجرﺁور...كلافه شده بودم...بنابراين طبق معمول اين چندماه درسهايم رابهانه قراردادم...صورت افسانه رابوسيدم وخداحافظي سردي با همه كردم.به اميرنه سلام كرده بودم ونه ازاوخداحافظي كردم...

رضاگفت:سپيده جان بهترنيست صبركني همه باهم وقت ملاقات كه تمام شدبرگرديم؟

بابي حوصله گي گفتم:من كاردارم...بايد برگردم.

باباازوري صندلي كه دراتاق رويش نشسته بودبلندشدوگفت:سپيده جان صبركن من ميرسانمت.

ميدانستم بابادوست داردتاپايان ملاقاتﺁنجابماندچراكه اولين نوه اش بودوحسابي ذوق زده بودوتاپايان ملاقات هنوز50دقيقه زمان باقي بودبنابراين باسردي كلامي كه دراين چندماه بهﺁن عادت كرده بودم روكردم به باباوگفتم:نه...نه...ممنونم...خودم برگردم راحتترم.

بعدبدون معطلي ازاتاق بيرون رفتم.متوجه نشده وبدم كه اميرهم ازاتاق خارج شده وپشت سرم ميﺁيد.ازبخش خارج وواردمحوطه بيمارستان شدم٬صداي اميرراازپشت سرم شنيدم:سپيده...صبركن...من ميرسانمت.

برگشتم ونگاهش كردم...چقدراحساسم نسبت به اودرمقايسه بااحساسي كه نسبت به شهاب داشتم متفاوت بود...درﺁن لحظه وقتي نگاهش كردم تمام وجودم نفرت شد...باعصبانيت گفتم:لازم نكرده...

دوقدم ديگربرداشت وبه من نزديكترشد وبهﺁرامي گفت:سپيده بس كن...توطوري رفتارميكني مثل اينكه من شهاب راكشته ام...

وقتي اسم شهاب راﺁوردچشمهايم ازاشك پرشدوگفتم:توغيرازاين فكرميكني؟

اميربلافاصله گفت:سپيده...توحتي نخواستي پرونده پزشكي اش رامطالعه كنيﺁن وقت چطورمي تواني به اين راحتي اين حرف رابزني...

بع علت ساعت ملاقات بيمارستان درﺁن موقع شلوغ بودوهردوسعي ميكرديم با صداييﺁرام طوريكه افرادحاضردرمحوطه متوجه حرفهاي ما نشوندباهم صحبت مي كرديم.گفتم:اميرخواهش ميكنم...دست ازسرم بردار...به خدا دلم مي خواهدجيغ بكشم...

اميربيشتربه من نزديك شد وگفت:سپيده...به خدادوستت دارم...نمي توانم تحمل اين رفتارراازتوداشته باشم...درجايي كه مطمئنم هيچ گناهي نكرده ام چطورمي توانم تحمل كنم كه تواين رفتارراداشته باشي...سپيده باوركن خيلي دوستت دارم واين چندماه ازاينكه ميديدم ومي شنيدم چه رفتاري راپيش گرفته اي به اندازه يك دنياغصه دردلم جاي گرفته...سپيده به خدادوستت دارم...

باهمان صدايﺁرام ولي عصبيم گفتم:ولي ميداني چيه؟...من حالم ازتوبه هم مي خوره...مي فهمي چي مي گويم؟...اميرهرقدرتومرادوست داري هزاربرابرﺁن من ازتومتنفرم...اصلاحالم ازتوبه هم مي خوردوقتي چشمم به تو مي افته...به تووتمام كساني كه باعثﺁن اتفاق بودند...گاهي حتي ازخودم هم حالم به هم ميخورد...توهم بهتراست اين احساس من راخوب بفهمي وباوركني.

بعدبدون اينكه منتظرحرف ديگري ازاوبمانم برگشتم وازساختمان دورشدم وتابرسم به خانه درتاكسي كلي گريه كردم.

ازﺁن روزبه بعدديگراميررانديدم.

افسانه بعداززايمان سه ماه ديگردرتهران ماندودراين مدت رضاهردوهفته يك بارباهواپيمابه تهران ميﺁمدتاهمسرودخترقشنگش راببيند...واقعاهم دختررضا قشنگ بود.

درمدتﺁن سه ماه تنهاچيزي كه ممكن بودمرادقيقه اي بيشتردرجمع نگه داردهمان دختررضاوافسانه بود...اماهمچنان بي حرف وساكت بودم وبازهم ازجمع ها ومهماني ها فراري!

اواخر دي ماه كه افسانه ورضا ودخترشان سحركوچولوبه كرمان برگشتندبازهم همان رفتاربدسابق راپيش گرفتم...ديگرهمام مدت كم هم كه پايين مي رفتم دوباره ازبين رفت...كاربه جايي كشيده بودكه وقتي عزيزمثل سابق عمه ها وعموهارادعوت ميكردتاقبل ازﺁمدن مهمانهافقط كمي دركارهاكمك عزيزميكردم وباتمام قربان صدقه رفتنهايي كه عزيزنسبت به من به كارميبردبازهم بي حرف وبي صدابودم...به محضﺁمدن اولين گروه مهمانهابه طبقه بالابرميگشتم.

بعدازرفتن مهمانهاهم بدونهيچ حرف اضافه اي اگردرس نداشتم پايين ميﺁمدم وخانه رانظافت ميكردم٬اگرهم درس داشتم كه همان كارراهم نمي كردم!

اواسط اسفندماه خبردارشدم اميرقصدازدواج كردهﺁنهم بادخترهمسايه خاله زهره!گوياخاله زهره معرف بوده است!

عزيزهركاري كرددرعروسي شركت كنم قبول نكردم.حتي عمه مهين وقتي عنوان كردكه اگردرعروسي شركت نكنم فاميل شايد فكركنندبه عروس حسودي كرده ام وبهتراست براي حفظ شخصيت خودم هم كه شده سعي كنم درعروسي شركت داشته باشم بازهم ازرفتن خودداري كردم.

طفلك باباديگردرهيچ موردي اصراري نداشت ودائم درجواب واصرارهاي عزيزجون مي گفت:عزيز...راحتش بگذاريد...اصرارش نكنيد...عيب نداربگذاريدفاميل هرچه مي خواهدبگويد...اصل خودمان هستيم كه ميدانيم سپيده هيچ وقت به اميرعلاقه نداشته...

عزيزهم طفلك بادنيايي ازغصه سكوت ميكرد...امامن ديگرواقعاازهمه بريده بودم ولذتي راكه درتنهايي مي بردم هيچ چيزديگرجايش رانمي توانست بگيرد!

عروسي اميرباعث شدكه رضاوافسانه وسحرنازنين بارديگربه تهران بيايندواصرارهاي رضاوافسانه نيزدرراضي كردن من براي شركت درعروسي هيچ فايده اي نكرد...به قول عزيزجون شده بود يك كلام والسلام...نه...نميﺁيم.

درنهايت وقتي هم كه افسانه ديدهواخيلي سرداست باكلي عذرخواهي ازمن خواست كه درساعت عقدوعروسي سحرراپيش خودم نگه دارم باكمال ميل پذيرفتم واين خودبهانه اي شدبردليل شركت نكردن من درعروسي!

تمام ساعاتي كه عزيز ورضاوافسانه وبابابه جشن رفتندوسحرراپيش من گذاشتنديك دقيقه رابدون گريه نگذراندم...نمي دانم چه مرگم شده بودكه اشك يك دقيقه رهايم نمي كرد...دائم به اين فكرميكردم كه اگرﺁن اتفاقهانيفتاده بود٬شهاب الان زنده بودومن واوهم ازدواج كرده بوديم.

سحربچه خيليﺁرامي بودوبيشترساعات رادرخواب به سرميبرد.اورابه اتاق خودم بردم وروي تخت خواباندم.

خودم هم كنارتخت نشسته بودم وبه گل رزمصنوعي روي ميزم كه تنهايادگارشهاب ازﺁن سبدگل شب خواستگاري بودنگاه ميكردم واشك مي ريختم.

تاشب وديروقت كه برگردندسحرفقط سه بارشيرخوردودوبارپوشكش راخيس كردكه عوضش كردم ودرساعات ديگراصلا هيچ كاري به كارمن نداشت٬گويااونيزفهميده بودكه من درﺁن شب عقده دلم بيش ازهرلحظه ديگري بازشده است.

ساعت ازيك ونيم نصف شب گذشته بودكه رضاوافسانهوباباوعزيزبه خانه برگشتند.

ﺁنقدرگريه كرده بودم كه چهره ام ازدوفرسخي مرالوميداد...پلكهايم به شدت ورم كرده بودوقرمزشده بود...ﺁنقدربادستمال كاغذي اشك ازصورتم پاك كرده بودم كه روي گونه هايم هم سرخ سرخ شده بود.

عزيزوبقيه فقط درسكوتي غمباروپرازتعجب به من نگاه ميكردندولي هيچيك حرفي نميزدند.

افسانه ورضاازاينكه سحررانگه داشته بودمخيلي تشكركردندولي حتي حوصله جواب تشكرﺁنهاراهم نداشتم وبعدازدقايقي كه گذشت شب بخيرزيرلبي گفتم وبه طبقه بالارفتم وخوابيدم.

شلوغي عروسي وسرگرمي هاي جشن پيشﺁمده باعث شدوقتي رضاوافسانه وسحربه كرمان برگشتندباباكه قصدداشت براي نوروزبه كرمان سفركنيم موفق نشد بليط هواپيماگيربياورد...رضاهم ديگرنمي توانست مرخصي بگيردوبراي نوروزبه تهران بيايد.من كه اصلادلم نمي خواست پايم رابه كرمان بگذارم چراكه درهمان دفعه اول وتنهامرتبه اي كه رفته بودم هزارويك خاطره باشهاب درﺁنجاداشتم.

باباحتي بليط قطارنيزبراي روزي كه مي خواست نتوانست به مقصدكرمان پيداكندوناچارادوبليط اتوبوس تهيه كرد.منهم كه قبلا گفته بودم به كرمان نخواهمﺁمدبنابراين فقط براي خودش وعزيزدوبليط اتوبوس تهيه كرد.

فرداي روزاول عيددرهمان خانه باعزيزوباباخداحافظي كردم وﺁنهاوسايلشان رادرصندوق عقب تاكسي دربستي كه كرايه كرده بودندگذاشتندوبه سمت ترمينال حركت كردند...

وقتي تاكسي حركت كردوازجلوي درب حياط دورشدوبه داخل حياط برگشتم ودررابستم نمي دانم چرادلم شورافتاد...يادحرفهاي عزيزافتادم كه موقع حركت وخداحافظي اشك درچشمش حلقه زده بودوگفت:سپيده...الهي فدايت بشوم...تورابه خدادست ازاين اخلاق بدي كه پيش گرفته اي بردار...به ولله دارم دق مي كنم...روز نشده كه سرنمازبايستم وگريه نكنم...تورابه ارواح مادرت كاري نكن وقتي مردم ناهيد درﺁن دنياتف به صورتم بيندازدوبگويداين چه بچه تربيت كردني بود؟!!

باباهمﺁن روزموقع خداحافظي بعدازماههابودكه مرابغل كرد...يعني اجازه دادم كه مرادرﺁغوش بگيرد...اشك بابارابه وضوح ديدم وقتي ازچشمهايش سرازيرشد...حرفي نزدفقط سخت مرادرﺁغوش فشردوپيشاني ام رابوسيده بود!

تقريبانزديك11ماه بودكه عزيزجون وبابااخلاق زشت وغيرقابل تحمل مرادرخانه تحمل كرده بودندودم برنياورده بودند!به خصوص عزيزجون كه بيشتردرخانه بو
رمان تلخ وشيرين
رمان تلخ وشيرين
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۴۰:۴۳ توسط:مديريت فروشگاه موضوع: | نظرات (0)

پکیج دختران ایرانی
قلم لکه گیر لباس
هدفون فوق حرفه اي TDK
آموزش آیکیدو