رمان تلخ وشيرين
سيستم كامپيوتري كه درگوشه هال بودتوجهم راجلب كردووقتي صفحه مانيتوررانگاه كردم تعجبم صدبرابرشدچراكه صفحه نشان ميدادندادرحال چت كردن است...
ندادرضمني كه ازﺁمدن من به منزلش ابرازخوشحالي ميكردگاه گداري هم بعدازهرصداي زنگي كه ازچت بلندميشدپاسخش رانيزبرصفحه تايپ ميكردوارسال مينمود.
خنده ام گرفت وباتعجب گفتم:نداجون...چت ميكني؟
خنده زشتي كردوگفت:ﺁره...مگراشكالي داره؟
بالبخندگفتم:نه...وليﺁخه...من هميشه فكرميكردم اين سرگرمي دختروپسرهاي بين18تا20ساله است.
دوباره خنديدوگفت:نه بابا...اين چه فكريه...چت كردن كه سن وسال ندارد...مگرتوچت نمي كني؟
بالبخندگفتم:نه...من نه حوصله اين كارهارادارم ونه وقتش رادرثاني ازنظرمن چت كردن كاربيهوده وفقط اتلاف وقت است وبه طوركلي اصلا ازاين كارخوشم نميﺁيد...
دوباره خنديدوگفت:نه بابا...اينطوري هم كه مي گويي نيست...البته من درچت روم ايران حال نمي كنم...من بيشترچت اروپايي رودوست دارم...
ازلحن صحبتش خوشم نميﺁمدوبراي لحظه اي پيش خودم فكركردم اميرچطورنداراتحمل ميكند؟!!
نداادامه داد:چت اروپايي حداقلش اين است كه زبان انگليسي ات نيزقوي ميشود...
نگاهي به مانيتوروسپس به اوكردم وگفتم:يعني توالان چت مي كني امابه زبان انگليسي؟
بلافاصله گفت:ﺁره...كسي كه من بااوچت ميكنم مردي است42ساله ساكن اتريش كه انگليسي هم خوب ميداند...
باتعجب گفتم:بايك مرد؟!!!توبايك مرددرحال چت هستي؟
نگاه عاقل اندرسفيه به من كردوگفت:وا...سپيده چرااينطوري حرف ميزني...مگرچه اشكالي دارد؟!
شانه هايم رابالاانداختم وگفتم:ولله...نميدانم...ولي فكركنم براي يك خانم شوهرداراصلاكاردرستي نباشد...ياحداقل فرهنگ ماايراني هااين را مي گويد...براي تقويت زبان انگليسي راههاي خيلي بهتري وجودداردكه...
به ميان حرفم ﺁمدوگفت:واي...سپيده...توهم كه مثلﺁن اميراحمق حرف ميزني...
ازاين حرفش خنده ام گرفت وترجيح دادم تابيشترازاين به من هم توهين نكرده ديگرحرفي نزنم ودقايقي بعد كه ديگرسعي نكردم نظرم رابيان كنم وفقط به حرفهاي پوچ وبي اساس نداگوش سپردم٬ازاوخداحافظي كردم وبه پايين برگشتم.
**********************
***********
اواسط پاييزرضاازكرمان به تهران منتقل شد وخيلي زودتوانست باارث پدريش وپس اندازي كه دراين مدت كرده بودوكمكي كه حاج مرتضي به اوكردوهمينطوروامي كه ازبانك گرفت يك واحدﺁپارتمان زيباوقشنگي درهمان اطراف منزل عمه مهين خريداري كند.خيلي خوشحال شده بودم چراكه ديگربيشترازسابق رضاوافسانه وبه خصوص سحرراكه ديگرتقريبايك ساله شده وبسيارخواستني ترازقبل گشته بودراببينم.
ﺁمدن افسانه روحيه مرابهتركردچراكه اصلانمي گذاشت اوقات بيكاري تنهاباشم ودائم من وافسانه وسحرساعات فراغتم راباهم مي گذرانديم.يك روزكه افسانه باسحرﺁمده بودندمنزل عمه مهين وقتي ازدانشگاه برگشتم ازحالت افسانه وعمه مهين فهميدم اتفاقي افتاده...عمه مهين چشمهايش اشكي بودوافسانه عصبي...
بعدازسلام بااشاره ازافسانه پرسيدم چي شده؟افسانه كه خيلي عصبي بودمثل بمب ي كه منفجربشودگفت:هيچي سپيده جان...مادرمن ديوانه شده...هرچه مي گويم به جهنم بگذارﺁنقدرباهم دعوابكنندتاجان بدهندمينشيندودائم عصه ميخورد...
وبعدباحركت دستش به بالااشاره كرد٬فهميدم اميروندابارديگردعوايشان شده!
ﺁهسته گفتم:خيلي خوب حالاتوچرادادميكشي...طفلك سحرميترسد...
سحركه حالادرﺁغوش من بوددستهايش رادورگردنم حلقه كرده بودودائم صورتم رامي بوسيد.افسانه خنده اش گرفت وبه سحراشاره كردوبه من گفت:ببينم سپيده جان توهم هروقت ميترسي ديگران راماچ ميكني كه ميگي سحرازدادمن ميترسه؟
خودم هم خنده ام گرفت.
عمه مهين هنوزغصه ميخوردودرجواب حرف چنددقيقه پيش افسانه٬درحاليكه اشكش رانيزپاك ميكردگفت:افسانه جان...اينطوري نگو...مگرميشوديك مادرهرروزوهردقيقه صداي بحث وجنجال زندگي بچه اش رابشنودوبي خيال بماند!
افسانه نگاهي به عمه مهين كردوگفت:خدايا٬بازشروع كردي مادرمن...اميروندروزدعواميكنندشب خوش مي گذرانند...ول كن تورابه خدا...
عمه ادامه داد:نه افسانه جان...نگو...من پسرم راميشناسم٬نجابت ميكندوحرف نميزند...توچشمش هزارحرف وغصه نگفته دارد...توخودت بهترميدوني كه اين نداناني بودكه من بااصراربي خودم تودامن اميرم گذاشتم...چقدراميرگفت اين دختره به دردمن نمي خورد...چقدرسعي كردمخالفت كند...اماقسم من باعث شدسكوت كندورضايت بدهد...الان هم نجابت ميكندوجلوي چشم من شكايتي نمي كند...اي خدامرالعنت كند كه باعث بدبختي اميرم شده ام...
افسانه عصبي شدوگفت:اي واي...بس كن مامان...به خدابلندميشوم مي روم خانه ام وديگرهم اينجانميﺁيم ها...
دراين لحظه اميردرب هال رابازكردوﺁمدداخل.براي لحظه اي نگاهش روي من كه سحررادرﺁغوش داشتم ثابت ماندولي سريع رويش رابه عمه مهين كردوگفت:مامان چايي ات حاضراست؟
افسانه ازجايش بلندشدوگفت:ﺁره...بياتو.
اميركه داخلﺁمدمن بلندشدم وبه اتاقم رفتم سحرراهم باخودم بردم.بااينكه بعدازفوت باباوعزيزجون سعي كرده بودم ديگررفتارزشت گذشته ام راتكرارنكنم وهميشه هماني باشم كه عزيزجون دوست داشت باشم...ولي هنوزنسبت به اميركينه داشتم!اميربعدازخوردن چايي اش به حياط رفت وباماشينش ازحياط خارج شد...ازرفتارش معلوم بودبعدازيك بحث شديدباندابارديگرراهي بيمارستان ويامطبش شده است.
تمام مدتي راكه چايي خوردسكوتي بين عمه مهين وافسانه واميرايجادشد.وقتي اميرازخانه بيرون رفت عمه مهين باگريه گفت:بيا...ديدي افسانه جان...ندايك استكان چايي جلوي اميرنمي گذاردﺁن وقت تومي گويي خودشان باهم خوشند...توچه خوش خيالي...اي واي مادر...
سحردائم دراتاق من ازيك طرف به طرف ديگرمي رفت وچون تازه راه افتاده بودكنترلش كمي سخت بودبنابراين صداكردم:افسانه...افسانه...بياسحررابگير...نميگذاردبه درسم برسم...
افسانه خنديدوگفت:پس عمه شدي براي چي؟...تازه بدنيست بچه داري يادبگيري برايت لازم است...
خنديدم وگفتم:گمشو...لوس...بيا...به خداسحرنميگذارددرس بخوانم.
يكدفعه افسانه مثل اينكه چيزي يادشﺁمده باشد درب اتاق مرابازكرد...نگاهي به من كه سعي داشتم سحرراازروي تخت پايين بياورم كردودوباره به عمه مهين نگاه كردوگفت:ا...مامانﺁنقدرگريه كردي وحرف اميروندارازدي كه اصلايادم رفت براي چي اينجاﺁمده بودم!!!
وبعدقيافه اش جدي شد٬داخل اتاقﺁمدوسحررابغل گرفت ودرحاليكه ازاتاق خارج ميشدگفت:سپيده...بيابيرون كارت دارم.
فهميدم كه بايد موضوع كمي جدي باشد.بنابراين بلندشدم وپشت سراوازاتاق بيرون رفتم.
افسانه درحاليكه بالشتي روي پايش گذاشت وسحرراروي پايش خوابانيد درعرض كمترازده دقيقه گفت كه براي من خواستگار خوبي پيداشده وﺁنهم دراثرچندباررفت وﺁمدمن به منزل رضا كه همسايه شان مراديده براي برادرش خواستگاري كرده و...
تمام مدتي كه افسانه حرف ميزدسكوت كردم وفقط سعي ميكردم به اعصابم مسلط باشم...افسانه اصلامتوجه نبودكه بابيان اين موضوع چه فشاري به اعصاب من واردميكند...خواستگاري...ازدواج...انتخاب...تحقيقات...اينهاهمه مسائلي بودكه بارديگراحساسات مرابه جنون وسفربه گذشته كشانده بود!
حرفهاي افسانه راديگرنمي فهميدم٬فقط يكباره متوجه شدم اشكهايم سيل وارازچشمهايم سرازيرگشته...
افسانه متعجب باچشماني كه ازفرط تعجب گرد شده بودبه من نگاه كرد...عمه مهين هم همينطور.
باگريه روكردم به عمه مهين وگفتم:عمه...بودن من دراينجابرايتان ايجادمزاحمت كرده؟
عمه مهين بلافاصله گفت:اي واي...اين چه حرفيه عزيزم؟
افسانه گفت:چراپرت وپلامي گويي؟خواستگارتوچه ربطي به اين حرف دارد؟!!
روكردم به افسانه وگفتم:افسانه چرابااعصاب من بازي مي كني؟من كه كاري به كاركسي ندارم...اگرمزاحمم خوب بگوييدتافكري براي خودم بكنم...امانگوييدخواستگاردارم ونخواهيدازدواج بكنم...افسانه به خدامن اعصاب ندارم...
افسانه كه حالاخودش ازحرف وكارش پشيمان شده بودسحرراكه ديگربه خواب رفته بودﺁرام ازروي پايش زمين گذاشت وبعدبه طرف منﺁمدوكنارم نشست وگفت:سپيده...ديوانه شده اي؟چراگريه ميكني؟...خوب حالانه بالاخره چي؟توبايدازدواج كني...يعني اصلادليلي نداردكه بخواهي چنين تصميم احمقانه اي بگيريوبخواهي كه اصلا ازدواج نكني...شهاب يك روزي براي تووجودداشته ولي ديگه نيست...توبايدبه فرداوﺁينده فكركني...
بافريادگفتم:بسه...بسه...بسه...افسانه خواهش ميكنم.
صداي عمه مهين بلندشد:افسانه بس كن...پاك تعصابش روبه هم ريختي.
افسانه گفت:ولي مامان اين كه درست نيست سپيده بخواهدبه خاطريك دليل پوچ ويك مشت خاطره لگدبه بخت خودش بزند.
بازفريادكشيدم:افسانه...خواهش ميكنم...من اصلاقصدازدواج ندارم...ولم كن...به خدااگريك بارديگر...فقط يك بارديگرحرفي دراين موردبشنوم ازاين خانه ميروم...به خداقسم اين كارراميكنم.
عمه مهين كه ديگرعصباني شده بودروكردبه افسانه وگفت:افسانه بس كن ديگر.
وبعدبه طرف منﺁمدوصورتم رابين دستانش گرفت وچندين باربوسيدوگفت:الهي قربانت بروم...گريه نكن عمه جان...اين حرفهاچيه ميزني...مگرمن مرده باشم توبخواهي ازاين خانه بيرون بروي.
دوباره روكردبه افسانه وگفت:افسانه تمامش كن.
ﺁن روزبايادﺁوري خاطراتم ساعتها دراتاقم نشستم وبه گل سرخي مصنوعي ويادگار شهاب كه درگلدان كنارتختم گذاشته بودم نگاه كردم واشك ريختم.موقع شام هم رضاهركاري كردنتوانست كوچكترين لبخندي به لب من بياورد.موقع خداحافظي افسانه چندين بارمرابوسيدوقول دادكه ديگردراين خصوص حرفي بامن نزند...
ازﺁن روزبه بعدديگرهيچ حرف خواستگاري براي من درخانه مطرح نشدبااينكه گاهي ميفهميدم موردي پيشﺁمده اماعمه مهين ازرفتارم نظرمنفي مراميفهميدوبه اين ترتيب به هيچ خواستگاري جواب نمي دادم.
ازمهرماه سال بعديعني وقتي سال سوم دانشگاه بودم به كمك خواهرحاج مرتضي دريك دبيرستان غيردولتي دخترانه براي مقطع پايين دبيرادبيات شدم وبه طورهمزمان هم تدريس ميكردم وهم درس مي خواندم.سه روزدرهفته دانشگاه بودم وسه روزدرهفته نيزبراي تدريس مي رفتم به همان دبيرستان.
محيط دبيرستان رادوست داشتم وخيلي زودبه كارم علاقه مندشدم.
يك روزساعت2بعدازظهروقتي ازمحل كارم به خانه برگشتم ماشين اميرراجلوي درب ديدم٬واردحياط شدم...ازچيزي كه درحياط افتاده وشكسته بودتعجب كردم!
مانيتور...كيبورد...هارد...وحتي اسپيكرهاوهدفون ازپنجره منزل امير به حياط پرت شده وحسابي منظرهﺁشفته اي رابه وجودﺁورده بود!
صداي فرياد اميروندااين بارازپايين يعني منزل عمه مهين به گوشم رسيد!
كفشهاي زيادي جلوي درب ورودي بودوصداي حرف وسخن هم زيادبه گوش ميرسيد!واردهال شدم...صداازپذيرايي ميﺁمد:
ندا:به تومربوط نيست...من اينطورزندگي رادوست دارم نهﺁن چيزي كه توميگويي...
امير:خانم حقي...ﺁقاي حقي...بفرماييد...اين هم طرزبرخوردش است.
عمه مهين:اميرجان كوتاه بياييد...صلوات بفرستيد...
اميراين بارفريادكشيد:كوتاه بيايم؟...صلوات بفرستم؟...مادرمن چطوراست تمام اهل محل وفاميل راهم جمع كني تابه ريشم هم بخندندويك خوش غيرتي محكم هم به من بگويند...
ندا:باباجان چرانميفهميد...من ديگرنمي خواهم بااميرزندگي كنم...اصلاعلاقه اي به اوندارم...مي خواهم ازايران بروم...
اميرعصبي گفت:بگو...بگومي خواهي كجاتشريف ببري...بگوشبهاوروزهايي كه من بدبخت پي تامين خواسته هاي توبودم جنابعالي با اون مرتيكه اتريشي پاي كامپيوترچه غلطي ميكردي...نبايدهم بخواهي بامن زندگي كني...چون اگرهم بخواهي من ديگرنمي توانم توراتحمل كنم...نداديگرتمام شد...
صداي مردديگري كه به نظرم پدرندابودراشنيدم:اميرخان...شماگذشت كن...
اميرمكثي كردودرحاليكه معلوم بودبه خودش فشارميﺁوردتاصدايش بلندنشودگفت:ﺁقاي حقي ازچي گذشت بكنم؟...بيشترازيك سال است كه همه رفتارش...گفتارش...همه وهمه راتحمل كرده ام...ولي اين ديگربرايم غيرقابل تحمل است كه بتوانم ازاين مسئله گذشت كنم...ﺁقاي حقي شما ميدانيد ازمن چه مي خواهيد؟!!مي خواهيد گذشت كنم ازچه ازاينكه ندا دوست داردبامردديگري زندگي كند!!!ازاينكه ماههاست بامردديگري سرگرم استﺁنهم ازطريق اينترنت وكامپيوتر!!!درثاني شماخودتان كه شنيديدخودنداهم نمي خواهدبامن زندگي كند...شماوخانم حقي ومادرم وپدرم چرانمي خواهيد متوجه بشويدكه كارمن ونداازاين حرفهاگذشته...
عمه مهين وخانمي كه حدس ميزدم بايد صداي مادرنداباشه همزمان گفتند:باباجانﺁخه نداالان حامله است...شمادوتا به زودي صاحب بچه ميشويد...
صداي ندابلندشد:ول كنيدشمارابه خدا...بچه...بچه...بچه...من مي گويم نمي خواهم بااميرزندگي كنم٬مي خواهم ازايران بروم شمامي گوييدبه خاطر بچه بايد باهم بمانيم...
عمه مهين باصدايي لرزان گفت:نداجان...الهي قربانت بروم...تكليف اين بچه چه ميشود...چرابي حساب حرف ميزني...
ندابابي تفاوتي مطلق گفت:صبرميكنم به دنيابيايدبعدتحويل شماميدهم وبعدش هم ميروم پي زندگي خودم...
صداي لا اله الا الله گفتن حاج مرتضي راشنيدم وبعدمتوجه شدم كه قصدداردازپذيرايي خارج شود.من كه درحال بيرونﺁوردن مانتوازتنم بودم وقتي حاج مرتضي راديدم باصداييﺁرام سلام كردم.حاج مرتضي نگاهي به من كردوگفت:سلام عموجان...
وقتي مانتو ومقنعه ام رابه جالباسي جلوي درب هالﺁويزان كردم به اتاقم رفتم ودرراهم بستم وخودم رامشغول مروردرسهاي دانشگاهم نمودم.نمي توانستم باوركنم كه نداتااين حدنسبت به بچه اش كه دوماه بود اورادربطن خودش پرورش داده بود بي عاطفه باشد!ساعت تقريبا5:30بودكه ندابه همراه مادروپدرش خانه اميرراترك كرد...!
من درﺁن لحظه تصورش راهم نمي كردم كه اين رفتن ندابدون برگشت باشد...اماچنين شد!
نداخيلي راحت قيد همه چيزرازدوبعدازهفت ماه كه درمنزل مادرش ماندوپس ازبه دنياﺁمدن بچه اواسط ارديبهشت ماه يك روزبعدازظهركه ازدانشگاه به خانهﺁمدم ديدم عمه مهين گريه ميكند...افسانه ورضاوسحركه صبحﺁن روزواكسن زده بودتب داشت وخيلي بي تابي ميكردهمﺁنجابودند...افسانه كلافه وعصبي بود...نمي دانست عمه راساكت كندياسحررا...رضاهم اين وسط سكوت كرده بودومعلوم بوداونيزازاينكه نمي تواندكاري دراين شرايط بكندناراحت بود!
ندابچه راﺁورده وتحويل عمه داده بودوپيغام گذاشته بودكه به اميربگوييدفردابيايددفترخانه اسنادرسمي شماره-----تاطلاق توافقي بگيريم...نداواقعاداشت ازايران ميرفت تادركنارمردي كه باچت دراينترنت عاشقش شده بودزندگي جديدي راشروع كند!!!اميردرخانه نبود.
افسانه درخانه راه ميرفت وسعي داشت سحررابخواباندوعمه مهين فقط درسكوتي تلخ به بچه اميركه روي پايش بودنگاه ميكردواشك ميريخت...بچه رادريك پتوي نوزادي پيچيده بودند...خيلي كوچك وضعيف بودﺁنقدركه من رابه يادبچه هاي نارس مي انداخت...نمي دانم چراولي دلم برايش مي سوخت...لحظه اي كنارعمه مهين نشستم وبه صورت نوزادنگاه كردم...خدايااين طفل معصوم چه گناهي كرده كه اين بلابه سرشﺁمده...بي اراده نوزادراازروي پاي عمه مهين بلندكردم ودرﺁغوشم گرفتم...پتوي رويش كناررفت وتازه ديدم نداي بي وجدان حتي لباس هم به تن اين بچه نكرده...خدايا بي عاطفه گي تاچه حد؟!!!
باتعجب به عمه مهين وبعدبه افسانه نگاه كردم وگفتم:چرااين بچه لباس ندارد...
افسانه زدزيرگريه وگفت:بايدازﺁن نداي بي همه چيزاين سوال راپرسيد...
رضاعصبي شده بودوبانوك انگشتهايش روي ميزضرب ناهماهنگي گرفته بود
عمه مهين باغصه گفت:حالاازاين به بعدبااين زانوي خرابم چطورميتوانم اين بچه رانگه دارم...خدايااين بدبختي چه بودكه نصيب اميرمن كردي...
وبعدشروع كردبه گريه...
هنوزمانتوومقنعه ام رادرنياورده بودم.بيش ازاندازه دلم براي بچه سوخت.اگرسالهاپيش مادرمن مردلااقل عزيزجون سلامت بودكه مرابزرگ كندولي اين طفل معصوم حتي مادربزرگ سالم هم نداردكه بخواهدنگهش دارد.عمه مهين زانويش به شدت ورم داشت وهميشه دردميكردوحالااگرباﺁن شرايط ميخواست يك بچه نوزادراهم نگهداري كندبعيدنبودزمين گيرشود.
همانطوركه نوزادرادربغل داشتم به رضاگفتم:رضا...بلندشوبرويم بيرون...بايديكسري وسيله براي اين بچه بخرم...
افسانه گفت:من هم ميﺁيم...
گفتم:نه...توبمان سحررانگهداري كن واجبتراست...من بارضاميرويم وهرچه رافكرميكنم لازم است ميخرم...
عمه مهين ازشدت غصه باصداي بلندشروع كردبه گريه.
برگشتم به سمت عمه مهين وگفتم:عمه شمارابه خداگريه نكنيد...خدابزرگ است...بچه گناه دارد...يك دقيقه ديگرگرسنه اش ميشود...به جاي گريه بايدفكردرست وحسابي بكنيم
رضاازجايش بلندشد.صورتش عصبي بودامايك كلمه حرف نميزد.
بههمراه رضادرحاليكه بچه اميررادرﺁغوش داشتم ازخانه خارج شديم وباماشين رضابه يكي ازفروشگاههاي بزرگ سيسموني نوزادرفتيم.قبل ازاينكه پياده شويم رضابرگشت به سمت من وباعصبانيت نگاهم كرد.
نميدانستم چرامرااينطورنگاه ميكندباتعجب گفتم:چيزي شده رضا؟!!
رضانگاهي به نوزادكردوبعدبه من...سپس گفت:سپيده؟...خوب فكرهايت راكرده اي كه داري اين كارراميكني؟
پرسيدم:كدام كار؟
رضانگاه عصبي به من كردوگفت:اين بچه اي كه الان دربغل توست پسراميراست...همان اميري كه يك روزخواستگارتوبوده ودرحال حاضرقصدصددرصدطلاق همسرش رادارد...ميفهمي؟!!منظورم راميفهمي؟!!
باتعجب گفتم:رضا...ميگويي چه كنم؟...خودت كه وضع عمه مهين راديدي...افسانه هم درشرايطي نيست كه بخواهداين بچه رانگهداري كند...خوب انسانيت حكم ميكندمن تاجايي كه ميتوانم كاري بكنم...
رضاباصدايي عصبي گفت:ببين سپيده...بعدنيايدروزي كه بگويي چه غلطي كردم انسانيت به خرج دادم ها...اين ديگرشوخي نيست...به همه چيزفكركردي؟تويك دختر21ساله اي...نگهداري اين بچهﺁنهم درخانه عمه مهين وباحضورامير!!!درﺁينده ممكن است مردم هزارويك حرف دربياورند...توكه هيچ وقت به اميرعلاقه نداشتيﺁن وقت به خاطركاري كه الان داري انجام ميدهي ميشويﺁش نخورده ودهان سوخته...
عصبي شدم وگفتم:رضا...الان وقت اين حرفهاوچرندياتي كه بعدهامردم پشت سرم خواهندگفت نيست...
رضابازويم راگرفت وگفت:ولي سپيده...توبهمن امسال درست تمام ميشود...شرايط ايدهﺁلي درانتظارت است امابااين كاري كه داري انجام ميدهي شايد تمامﺁينده ات راخراب كني...
خنده تمسخرﺁميزي كردم وگفتم:ﺁهان...فهميدم...پس منظورتواين است كه بااين كارم شايدديگرخواستگاري برايم نيايد...ببين رضااين رابه افسانه هم گفته ام...به عمه مهين وعمومرتضي هم گفته ام...به توهم گفته بودم ولي مثل اينكه يادت رفته...سعي كن بفهمي...من هيچ وقت قصدازدواج ندارم...حالاميگذاري پياده شوم ببينم براي اين طفل معصوم چه غلطي ميتوانم بكنم يانه؟
رضابازويم رارهاكردومن ازماشين پياده شدم خودش نيزازماشين پياده وپشت سرمن واردفروشگاه شد.
هرچه راكه فكرميكردم موردنيازنوزاداست ويافروشنده توصيه ميكردازچندين دست لباس وپوشك ولاستيكي وحوله وشامپو/صابون ووسايل خواب مثل پتووتشك وبالشت نوزاد/شيشه شير/پستانك و...خيلي چيزهارادرزيررگبارنگاههاي عصبي رضاخريداري كردم.رضاميخواست پولﺁنهاراپرداخت كندكه نگذاشتم وپولﺁنهاراازروي دسته چكي كه همراهم بودازحساب بانكي ام پرداخت كردم.درراه برگشت به خانه هم جلوي مطب يك مشاورتغذيه ازرضاخواستم توقف كندوبابچه واردمطب شدم.
دكترﺁنجاخانم محترم ومهرباني بودبعدازاينكه نوزادراوزن كردوقدودورسروهمه چيزش رااندازه ومعاينه كردپرسيد:خودت به بچه شيرميدهي؟
اول تعجب كردم ولي بعدفهميدم خانم دكترفكركرده مادربچه من هستم بنابراين سريع گفتم:نه...ﺁورده ام تاشماشيرلازم وتغذيه مناسبش راتعيين كنيد.
خانم دكترلبخندي زدوپشت ميزش نشست ومشغول نوشتن يكسرس مطالب شد.من هم درﺁن فاصله يك دست ازﺁن لباسهايي راكه براي بچه خريده بودم ودركيفم گذاشته بودم رابيرونﺁوردم ودرهمان فاصله به تن بچه كردم...يك لباس سرهمي ليمويي بود...وقتي بچه راپوشك ميكردم خودم تعجب كرده بودم كه اين كارهاراازكجايادگرفته ام.
وقتي لباس راتن بچه كردم يكبارهﺁنقدراين بچه به نظرم قشنگﺁمدكه ازديدنش دلم ضعف رفت!
بچه ساكتي بودنميدانم شايدندابه اوﺁرام بخش داده بودولي تاﺁن ساعت اصلاگريه نكرده بود.نوزادرادرﺁغوش گرفتم وبه خودم چسباندم وچندين بارصورت لطيفش رابوسيدم.
وقتي ازمطب بيرونﺁمدم بازبارضابه داروخانه رفتيم وطبق دستوردكترشيرخشك وويتامين وموادتكميلي لازم رابراي بچه تهيه كردم.ديگرمعلوم بودبچه گرسنه شده...طفلك رضاهرچه ميگفتم گوش ميكرداماعصبي وكلافه بودودرتمام مدت فقط به حركات من نگاه ميكرد.
جلوي يك كيوسك روزنامه فروشي كه چايي هم ميفروخت بارديگرازرضاخواستم توقف كندوﺁب جوش بگيرد.
درهمان ماشين ودرشيشه اي كه خريده بودم شيردرست كردم وبه دهان بچه گذاشتم...
خداياخودم هم نميدانستم ونمي فهميدم كي وچه وقت اين كارهارايادگرفته ام!
وقتي به خانه برگشتيم هواتاريك شده بودولي اميرهنوزبرنگشته بود.
عمه مهين به بيمارستان تلفن كردوتلفني به اميرگفت كه نداچه كرده وچه خواسته...
حاج مرتضي هم وقتي براي شام به خانهﺁمدخيلي ناراحت شد.افسانه ورضاوسحرهم شامﺁنجاماندند.
شام راكه خورديم من وافسانه ظرفهاراشستيم.سحرخوابش برده بودوپسراميرهم مثل يك فرشته كوچك به خواب رفته بود.من اورادراتاق خودم روي زمين ودررخت خوابي كه برايش خريده بودم خواباندم.
ازپنجرهﺁشپزخانه ديديم كه اميرباماشين واردحياط شد...افسانه دوباره گريه اش گرفت امازودخودش راكنترل كرد.
اميروقتي ازماشين پياده شدصورتش راديدم...مثل اين بودكه بعدازشنيدن خبرتلفني عمه مهين ده سال پيرترشده بود...چهره اش خسته وعصبي بود.وقتي درب حياط رابست بدون اينكه به خانه عمه مهين بيايديكراست رفت طبقه بالا.
بازهم ازرفتارش حالم به هم خورد...پس فقط ندابه اين بچه بي محبت نبود...حتي اميرهم بااينكه ميدانست پسرش الان درمنزل مادرش است نخواست حتي يك لحظه هم بيايد اوراببيند!
دلم براي بچه سوخت...منهم بي اراده اشكم سرازيرشدولي افسانه به رويم نياورد.
چنددقيقه بعدرضاوحاج مرتضي هم به طبقه بالارفتند.
بالاماندن رضاوحاج مرتضي خيلي طول كشيدمعلوم بوددارندبااميرصحبت ميكنند.ساعت شد12:20نيمه شب وﺁنهاهنوزپايين نيامده بودند...ازخستگي داشتم ميمردم وفرداهم بايد به دبيرستان براي تدريس ميرفتم.ازعمه مهين وافسانه عذرخواهي كردم وبه اتاقم رفتم.
تشكي راازكمدم برداشتم وروي زمين كنارپسركوچك اميرخوابيدم واصلانفهميدم رضاوحاج مرتضي كي به پايين برگشتندوحتي رضاوافسانه وسحركي رفتند.
صبح كه بيدارشدم بعدازاينكه بچه رامرتب كردم وشيرش رادادم صبحانه خودم راخوردم.
عمه مهين ازشدت دردپارنگ به صورت نداشت.وقتي ديدميخواهم بچه راباخودم بيرون ببرم گفت:سپيده جان...عمه...بچه راكجاميبري؟بگذاردرخانه...سركلاس كه نميتواني اوراببري...
خنديدم وگفتم:عمه جون بچه راكه سركلاس نميبرم...نزديك دبيرستان يك مهدكودك است ميگذارمشﺁنجا...ظهرهم باخودم برش ميگردانم.
عمه باچشمهاي به اشك نشسته مرانگاه كردوگفت:خداعمرت بدهد...نميدانم چه بگويم...
خنديدم وصورت عمه رابوسيدم وگفتم:لازم نيست چيزي بگوييد...نگران هم نباشيد...اگربچه راخانه بگذارم ممكن است شماخيلي به زحمت بيفتيدوزانويتان دردبيشتري بگيرد...من الان فقط شمارادارم دلم نميخواهدشمابيشترازاين مريض بشويد...
عمه به گريه افتادولي من ديگرمعطل نكردم ودرحاليكه پسركوچكي كه حالااحساس ميكردم دوستش دارم رادربغل گرفته وراهي محل كارم شدم.بچه رابه مهدسپردم وكارهاي لازم سپردن اوراتانيم روزبهﺁنجاانجام دادم.
بعدازساعت كاريم بچه راازمهدتحويل گرفتم وبه خانه برگشتم.
ازميان حرفهاي عمه وافسانه كهﺁن روزهم به خاطرشرايط عصبي ايجادشده به خانه عمه مهينﺁمده بودندفهميدم همان صبح اميروندابه طورتوافقي ازهمديگرجداشدندوطلاقﺁنهاقطعي شد.
ازساعت9تا12ظهرهمان روزهم پدرومادرندابادوكارگرﺁمده بودندوتمام جهيزيه نداراجمع كرده وبرده بودند!
عمه حرف ميزدواشك ميريخت...
افسانه بااينكه خودش نيزحال واعصاب درستي نداشت دائم سعي ميكردعمه رادلداري بدهد.
ازﺁن شب به بعدفهميدم اميربه منزل عمه ميﺁيدچراكه ديگرهيچ وسيلهﺁسايشي درطبقه بالاباقي نمانده بودتااميرﺁنجازندگي كند!...ولي من اصلااميررانميديدم.
شبهاوقتي ميﺁمدكه من وپسرش دراتاقم خواب بوديم صبحهاهم وقتي ميرفت كه بازمن خواب بودم...امافهميده بودم دراتاق دوران مجرديش ميخوابد.
اميراصلانميﺁمدكه پسرش راببيندواين بيشتراحساس نفرت مرانسبت به اوشدت ميبخشيد!تنهاكاري كه براي پسرش كردگرفتن شناسنامه بودكهﺁنرابه عمه مهين داده بودويك حساب بانكي براي بچه بازكرده بودكه حق برداشت رابه عمه مهين داده بود.وقتي عمه مهينﺁنهارابه من داددفترچه حساب بانكي رابه خودعمه برگرداندم ولي شناسنامه رانگه داشتم.
اميربراي پسرش اسم اميدراانتخاب كرده بودوازﺁن لحظه به بعداسم پسراميراميدشد.
سه ماه بعدخبردارشديم ندابراي هميشه به اتريش رفت!!!
اميربه قدري كلافه وعصبي بودكه حدنداشت...البته من هنوزم اورانميديدم ولي ازتعريفهاي افسانه وگريه هاي عمه ميفهميدم كه اميردرشرايط بدعصبي قرارگرفته وتقريبادوماهبعديعني وقتي پسرش5ماهه بودواوهنوزتاﺁن لحظه حتي يك بارهم نخواسته بودپسرش راببيندقصدعزيمت به كاناداراكرد!
فكرميكردم شايدقبل ازرفتنش بخواهداميدراببيند...اميدي كه حالابه جان من بسته بود.
باتمام وجودم اميدرادوست داشتم واوهم شديدابه من عادت كرده بود...هرچه قيافه اش ازنوزادي خارج شدشباهتش به اميربيشترشدوكم كم بايك نگاه ميشدتشخيص دادكه اميدپسراميراست!
اميرحتي قبل ازرفتنش هم پسرش رانديديعني نخواست كه ببيند!
شب قبل ازپروازش به عمداميدرابيدارنگه داشتم بلكه اميربخواهداوراببيند.
اميدچون عادت كرده بودسرشب بخوابدومنﺁن شب باهرترفندي بودبيدارنگهش داشته بودم ديگربداخلاق شده بودودائم گريه ميكردوسرش رابه شانه ام فشارميدادونق ميزد.
به عمه مهين گفته بودم كه به عمداميدرانمي خوابانم بلكه اميربخواهدقبل ازرفتن بچه اش راببيندولي عمه سرش رافقط باتاسف تكان داده وحرفي نزده بود.
چنددقيقه قبل ازﺁمدن امير...اميددقايقي رادرﺁغوش حاج مرتضي گريه كرده بودچون ديگرواقعاخوابش ميﺁمد.حاج مرتضي كه ديدساكت نميشوددوباره اميدرابه من برگرداندوگفت:سپيده جان باخودت بهترﺁرام ميگيردبه من زيادعادت ندارد...
تقريباده دقيقه به نيمه شب بودكه اميرﺁمد.
اميدگريه اش شدت گرفته بودوديگرجددابراي خواب بيتابي ميكرد.اميروقتي واردشدبااينكه متوجه شدم لحظاتي به من واميدكه درﺁغوشم بودخيره شدامابازهم جلونيامدكه پسرش راببيند!يكراست بهﺁشپزخانه رفت وازيخچال براي خودشﺁب برداشت وروي صندلي نشست وخودش رامشغول خوردنﺁب نشان داد.
متوجه شدم اميدپوشكش راكثيف كرده...تاپوشكش راعوض كنم واورابشوويم ديگرجيغ وگريه اش گوشﺁدم راكرميكرد.
امامن ديوانه واراميدرادوست داشتم حتي گريه هايش برايم زيبابود!اميربراي من يك عروسك زيباوزنده شده بود!
وقتي اميدراشستم وازدستشويي بيرونﺁمدماميربه اتاقش رفته بودوداشتﺁخرين وسايلش رادرچمدانش قرارميدادچون ساعت4صبح پروازداشت.
حاج مرتضي ازرفتن اميرناراحت بودواصرارداشت اميرراازرفتن منصرف كندولي موفق نشده بود.ﺁن شب هم فقط لحظاتي كوتاه بعدازﺁمدن اميربااوخداحافظي كرده ورفت خوابيد.
عمه مهين اشك درچشمانش حلقه زده بودوجلوي درب اتاق اميرايستاده بودوباصدايي پرازغصه گفت:اميرجان...مادر...نميشودحالانروي كانادا؟...خوب مگراينجابماني چه ميشود؟
متوجه شدم اميرباعصبانيت چمدانش راپرميكندولي نفهميدم حرفهاي عمه مهين عصبي اش كرده ياگريه عمه مهين ويازودخوابيدن حاج مرتضي...متوجه نبودم كه صداي گريه اميدهم ممكن است براي اميراعصاب خوردكن شده باشد!
پوشك اميدرادرست كردم ولباسش راتنش كردم اماهنوزگريه ميكرد.
اميرازاتاق بيرونﺁمدوبالاي سرمن كه اميرراحالادرﺁغوش گرفته بودم ايستادوفريادكشيد:سپيده خفه اش كن وگرنه خودم ميكشمش...
اميدكه باشنيدن فرياداميرلحظه اي ساكت شده بودبارديگربابغض شديدتري زدزيرگريه...
اميدراسخت درﺁغوش گرفته بودم بلندشدم وروبه روي اميرايستادم.
اميرقدش ازمن بلندتربوداماسعي كردم مستقيم به چشمهايش نگاه كنم...هيچ وقت اميرراتاﺁن شبﺁنقدردرمانده وپرازغصه نديده بودم...ازحرفي كه چنددقيقه پيش زده بودبه قدري عصبي شدم كه من هم بافريادگفتم:ببخشيد...واقعامعذرت ميخواهم...اين بچه شعورش بيشترازمن بود!فهميده بودكه پدرش اورادوست ندارد...اين من احمق بودم كه فكرميكردم بايداورابيدارنگه دارم چراكه شايدتودلت بخواهدقبل ازرفتنت اوراببيني...ولي اين بچه ازساعتهاپيش باگريه اش ميگفت تونميخواهي اوراببيني...من نفهم بودم...حالاهم جددابايدببخشيدكه فكرميكردم شايدكمي عاطفه پدري دروجودت مانده باشد...
سپس باعصبانيت برگشتم بهﺁشپزخانه شيراميدرادرست كردم وبعداورابه اتاق خودم بردموشيرش رادادم.چنددقيقه بعدازاتمام شيرش به خواب رفت وسكوت همه جاراگرفت.وقتي اميدخوابيدخودم هم به خواب رفتم ورفتن اميررانفهميدم!
بعدازرفتن اميربه كانادابهمن همان سال درس من تمام شد.
ديگرروزهاساعات بيشتري دركناراميدبودم وفقط ساعاتي راكه براي تدريس ادبيات دردبيرستان دخترانه غيردولتي درنزديكي منزل عمه مهين بودم تنهاساعاتي بودندكه اميدكنارم نبود.
خوداميدهم بينهايت به من عادت كرد...حس عجيبي نسبت به اميدداشتم!حتي بارهابرايم مسلم گشته بودكه اميدراازسحرهم بيشتردوست دارم!
طبقه بالاي منزل عمه مهين بعدازجدايي اميرونداخالي مانده بود.وقتي اميربه كانادارفت حاج مرتضي راضي نبودطبقه بالارااجاره بدهد.
افسانه ورضابعدازمشورت وصلاحديدباحاج مرتضي وعمه مهين تصميم گرفتندمنزل خودشان رااجاره بدهندوبراي زندگي به طبقه بالاي منزل عمه مهين اسباب كشي كردند.
سحركمي بزرگترشده بودواگرلحظه اي غافل ميشدم به جان اميدمي افتادواوراگازميگرفت وياكتكش ميزد...نميتوانستم اين وضع راتحمل كنم...ازطرفي سحردختربرادرم بودوازسويي ديگرمن ديوانه واراميدرادوست داشتم وحاضرنبودم خالي به اميدبيفتد.
كم كم تصميم جديدم رابارضادرميان گذاشتم وﺁن اين بودكه باپولي كه دربانك دارم ووامي كه بتوانم ازبانكهادريافت كنم ميتوانم يك واحدﺁپارتماني كوچك براي خودم خريده وبه طورمستقل زندگي كنم.
درابتدارضابه شدت مخالفت كردولي وقتي اصراروجديت مراديدوفهميدكه اگركمكم نكندخودم به تنهايي اقدام خواهم كردبرخلاف ميل باطنيش موضوع راباعمه مهين وحاج مرتضي نيزمطرح كردوباوجودتمام مخالفتهايﺁنهاﺁنچه راكه خواسته بودم اجراشد.
حضورافسانه دركنارعمه مهين دلگرمم كرده بودوديگرمطمئن بودم عمه تنهانيست وافسانه كه دختراوست بيش ازمن حتي مراقب اوخواهدبود.
رضاباپولي كه خودش هم روي پول من گذاشت ووام بانكي كه برايم تهيه كرديك واحدﺁپارتماني كوچك دوخوابه درهمان حوالي محل خودشان برايم خريداري كندكه البته بنابه خواست من سه دانگ رابه نام كردوسه دانگ رابه نام خودش...چون پولي كه روي پول من گذاشته بودمبلغ قابل ملاحظه اي بودوازطرفي پرداخت اقساط وام راهم خودش به عهده گرفت من هم درن شرايط بهترين راه جبران محبت اورادراين كارهمين ديدم كه سه دانگ خانه رابه نام خودش بكند.وقتي خبرخريدخانه ام به گوش عمه هاي ديگروعموهايم رسيددرروزي معين هريك باخريدهديه اي ارزشمندخانه ام راپركردند.يكي فرشهايم راهديه داد...ديگري يخچالﺁن يكي گازخوراك پزي...افسانه ورضاخورده ريزهايﺁشپزخانه وسرويس خواب هردواتاق خواب راهديه كردند...عمه مهين وحاج مرتضي نيزسرويس مبل وناهارخوري راهديه كردند.
فكرش راهم نميكردم به اين راحتي ودراسرع وقت صاحب يك زندگي مستقل وزيبادركناراميدزيبايم بشودم!
حالاديگراميدمن نيزاتاق خواب زيبايي به لطف رضاصاحب شده بودكه بسيارزيبابود.
دراتاق خواب ديگرهم يك سرويس زيباي دونفره قرارداده شدولي من هرشب دراتاق اميروكناراومي خوابيدم.
*******------------------------------------********
***********--------------**********
سه سال گذشت.
اميدديگرسه سال ونيمه شده بود...شيرين زبان وزيبا...تمام سرگرميم وزندگيم دروجوداميدخلاصه شده بود...اميدبه طورغيرارادي مرامامان صداميكردومن چقدرازاينكه اميدمرامادرخودش ميدانست احساس لذت ميكردم.
درهيچ كجاهم عنوان نميكردم اميدپسرمن نيست وهمين باعث شدكه ازشرخواستگاران نيزراحت شوم وكم وبيش افرادناﺁگاه براين باورپيداكرده بودندكه اميدپسرمن است وپدرش نيزايران نيست.
فصل پاييزشروع شدوبارديگرمدارس بازشده بوددرنتيجه مثل گذشته سه روزدرهفته به دبيرستان ميرفتم ودرﺁن روزها اميدرابه مهدكودك ميسپردم.
هواخيلي سردشده بودوهمين باعث سرماخوردگي اميدشد.يكشنبه صبح كه بيدارشدم چون مريض احوال بودترجيح دادمﺁن روزاورابه مهدكودك نبرده درعوض به منزل عمه مهين ببرم.خوشبختانه سحركمي اخلاقش بهترشده بودوديگرازﺁن گازهاي وحشتناكي كه اميدراميگرفت خبري نبودوبيشترباهم بازي ميكردندتادعوا.سحرواميديك سال ونيم باهم اختلاف داشتنداماميتوانستندبراي هم همبازي محسوب شوند.
وقتي جلوي درب خانه عمه مهين رسيدم زنگ زدم صداي ناشناسي اف.اف راپاسخ دادوبعددرب بازشد.
درحاليكه دست اميددردستم بودواردحياط شدم.عمه مهين درب هال رابازكرد.چهره اش به قدري شادبودكه چشمانش برق ميزد.ازكنارپاي عمه مهين سحرپريدبيرون وباعشق به سمت من دويد.
به عمه مهين سلام كردم وخم شدم وصورتش رابوسيدم وگفتم:عمه جان...سحرجان...امروزاميدمهمان شماست تامن ظهربيايم به دنبالش...باهم دعوانكنيدها...خوب؟قول ميدهي؟
سحرباهمان زبان كودكيش قول دست وپاشكسته اي دادبعدگفت:عمه سپيده...دايي اميرمﺁمده...شمادايي اميرمن راديده ايد؟
به عمه مهين نگاه كردم اوهم بااشاره سرش به من فهماندكه يعني سحردرست ميگويدواميردرخانه است!
ازاينكه اميدراﺁنجاﺁورده بودم پشيمان شدم...دلم نميخواست اميرباﺁن اخلاق بي مهرش اميدراببيند.حس ميكردم براي اميدباوراينكه اميربي محبت پدرش است خيلي سخت خواهدبود.
خواستم بگويم پس من اميدراباخودم ميبرم كه افسانه ازدرب هال خارج شدوباخوشحاي به سمت من واميدﺁمد.اميدرادرﺁغوش گرفت وچندمرتبه بوسيدبعدهم بامن سلام واحوالپرسي كرد.
ﺁهسته گفتم:راست راستي اميربرگشته؟!!
افسانه گفت:ﺁره ديشبﺁمد.
افسانه صورتش رابه صورت اميدچسباندوگفت:سپيده مثل اينكه اميدتب دارد!
جواب دادم:ﺁره...كمي سرماخورده...براي همينﺁورده بودمش اينجاتابه مهدنبرمش ولي حالاكه اميراينجاست اميدراباخودم ميبرم...
افسانه باصداييﺁرام گفت:وا...مگرخل شده اي؟بچه مريض راكجاميخواهي ببري؟
عمه مهين ازجلوي درب هال گفت:سپيده جان نميﺁيي داخل؟
جواب دادم:نه عمه...شمابفرماييدتو...بايدبروم مدرسه...
عمه گفت:سپيده جان پس من ميروم داخل پايم دردميكند...ظهرناهاربيااينجامنتظرتم.
گفتم:شمابفرماييدداخل...براي ظهرمنتظرم نباشيد...كاردارم نميتوانم.
بعدروكردم به افسانه وگفتم:نه خل نشده ام...ميترسم اميربااميدبدرفتاري بكند...
افسانه خنديدوباصداييﺁرام گفت:بروگمشو...هرچي باشه اميرپدراميداست هيولاكه نيست.
خواستم اميدراازبغل افسانه بگيرم كه افسانه نگذاشت وگفت:خودت رالوس نكن...بروسركارت...خيالت هم راحت باشدخودم مواظبشم...مگرعمه افسانه اش مرده باشد كسي بخواهداورااذيت كند...
بعدروكردبه من وگفت«بروخيالت راحت باشد...
بي اختيارباالتماس گفتم:افسانه...
جواب داد:ا...زهرمار...بروديگر...
برگشتم كه بروم دوباره گفت:سپيده ناهاربياهمين جا...
به طرف درب رفتم وگفتم:ناهارنميمانم ولي دنبال اميدميﺁيم
تاظهردوبارازمدرسه بامنزل عمه مهين تماس گرفتم وحال اميدراپرسيدم...دلم شورميزد...
درﺁن روزهايك دختر25ساله شده بودم امانسبت به اميدحس دختربچه اي راپيداكرده بودم كه عروسكش راجايي غيرمطمئن گذاشته است!دلم ميخواست هرچه زودترساعات تدريسم تمام شودوبه دنبال اميدبروم.
بالاخره ظهرشدورفتم خانه عمه مهين.هركاري كردم نتوانستم حريف افسانه بشوم وبه زورمراداخل خانه كشيد.
اميدهنوزجلوي دربراي ديدنم نيامده بوددرست برعكس هميشه!
وقتي واردخانه شدم اميرروي يكي ازمبلهاي هال نشسته بودبعدازسه سال خيلي تغييرنكرده بودولي كمي جاافتاده شده بود.مراكه ديدازجايش بلندشد.دلم نمي خواست زيادنگاهش كنم...حالانه تنهابه خاطر خاطرات گذشته ازدستش دلخوربودم بلكه به خاطراين سه سال كه هيچ خبري ازاميدنگرفته بودوفقط هرماه شنيده بودم مبلغي پول برايش ميفرستدعصبي بودم.
سلام سردواجباري بااميركردم كه لبخندروي لبهايش خشك شدوبعدبي هيچ حرف ديگري دوباره نشست.
باعمه مهين هم سلام وروبوسي كردم.
افسانه صداكرد:اميدجان...بيا عمه جون مامانتﺁمده...
متوجه شدم اميروقتي لفظ مامان راشنيدبه صورت من خيره شدولي اهميتي ندادم.درب يكي ازاتاقهابازشدواميددرحاليكه يك ماشين كنترلي خيلي بزرگ دربغلش بودبيرون دويدوﺁمدسمت من...دلم برايش شديدا تنگ شده بودبغلش كردم ومثل عادت هميشگي ام صورت وزيرگلويش راكه منجر به خنديدنش شدغرقه بوسه كردم.
اميدكه بعدازچنددقيقه خنديدن وچسباندن خودش به من دلتنگي اش راازبين بردباهمان صداي قشنگ وبچه گانه اش گفت:مامانببين بابااميرچه ماشين قشنگي برايم خريده...
نگاه پرمعني وكنايه اي به اميركردم وگفتم:ﺁره عزيزم...ديدم...چقدرماشينت قشنگ است...دست بابااميرت دردنكند.
اميربه من خيره شده بود.نگاهش كردم.به غيرازجاافتادگي اش كناره هاي موهايش نيزتك وتوك موي سفيدبه چشم ميخورد.درچشمانش غم وحسرت موج ميخورد...شايدغم نداشتن يك زندگي موفق وحسرت ازدست دادن همسرش...!
اميركلي اسباب بازي براي سحرواميدﺁورده بودوخيلي راحت توانسته بودباهمان اسباب بازيها كمبودهاي رفتاريش دربودن يك پدرخوب براي اميدراجبران كند.
اميدبه قدري به اميرابرازعلاقه ميكردكه تاحدزيادي باعث عصبانيت من ميشداماكاري نميتوانستم بكنم.
اميدپسراميربودومن حقي نداشتم جلوي محبت اميدرانسبت به اميركه دراين مدت نه تنهامحبتي به اونكرده كه هيچ سراغي هم ازاونگرفته بودرابگيرم.
بعدازظهركه رضاﺁمدنگذاشت براي شام به منزلم برگردم.
درﺁن چندساعت متوجه نگاههاي اميربه خودم شده بودم.هرباركه به طورتصادفي چشمم به امير افتاده بودفهميده بودم مرانگاه ميكند.درهمان چندساعت اميدﺁنقدربه اميرعلاقه مندشده بودكه برعكس هميشه ديگرزيادطرف من نميﺁمدواين دوموضوع يعني نگاههاي اميربه من وتمايل اميدبه اميرباعث شده بودحسابي اعصابم به هم بريزد.
ﺁخرشب رضاهرچي اصراركردكه براي خواب
رمان تلخ وشيرين
رمان تلخ وشيرين
ادامه مطلب